غرفهی آخر- 28 خرداد 1395 (16 جون 2016)

30 سال 30 خرداد

عزیز عطائی

 

درست مثل این است که نشسته باشی به تماشای یکی از آن برنامههای تلویزیونیی طبیعت (راز بقا)، که در آن بَبری به دنبال آهوئی تاخت برداشته است. تو میدانی که ببر آهو را پاره پاره خواهد کرد. اما، همان طور مینشینی به تماشای برنامه، تا آخر. و آن وقت، دچار آن احساس مخوف میشوی.

***

لباس پوشیدیم و از طبقهی بالا آمدیم پائین که از مامان خداحافظی کنیم و برویم.

مامان ما داریم میریم بیرون. لطفاً ناهار منتظر ما نشین. این را من گفتم.

هاله، جلوی آینهی قدی داشت با دقت لباسش را برانداز میکرد. شلوار ماشی رنگِ شبیه شلوار شکارچیان و تونیکی آستین کوتاه به همان رنگ، که در ناحیهی کمر با کمربند چسبان میشد. مامان آینهی قدی را توی راهرو کنار در خروجیی ساختمان کار گذاشته بود، و هاله  در انتخابِ متفکرانهی جای آینه، بارها مامان را تحسین کرده بود.

مامان پرسید: کجا میرین؟

هاله جواب داد: طرفای استامبول و نادری. چندتا جواهر فروشی تو اون راسهس. میریم شاید این انگشترو بفروشیم.

مامان با تعجب گفت:وا! وقت گیر اوردین؟ امروز که قیامته! قراره همهی اون خیابونا تظاهرات بشه! حتماً مث دیروز بکُش بکُشم راه مییوفته. بهتره بذارین فردا پس فردا!

هاله که هنوز جلوی آینه بود، جواب داد، نه مامان. ما که نمیخایم قاطیی تظاهرات بشیم!

مامان دست به دامن من شد: امان جون، تو رو خدا امروز نرین. دیدین که دیروز یه عده از مردمو کشتن.  شما دختر منو بهتر میشناسی. مخصوصاً الان که اینقد از اوضاع عصبانیه. طاقت نمییاره، یه چیزی میگه، خودشو میندازه وسط. اونم با این بُلیز آسین کوتاه وُ  ناخونای لاکزده. حالا اگه روسریای، چادری...

هاله غرید، مامان؟

مامان دستهایش را به هم میمالید و لب پائینش را گاز میگرفت. رنگش پریده بود. هر وقت که خیلی نگران میشد و نمیتوانست کاری از پیش ببرد، دچار این حالت میشد. ملتمسانه از ما خواست که فعلاً بنشینیم و یک استکان چای بخوریم: که چای را تازه دم کرده است؛ که توی آن هوای داغ، همان یک استکان چای جلوی عطش را میگیرد؛ که ناهار چلو کبابِ مشهور و خوشمزهی حسین آقا را سفارش خواهد داد؛ و سر آخر که دید گوش هاله بدهکار نیست، عاجزانه گفت: تو رو به جون بچههات نرو. امان جون، هاله رو نبر. نمیتونه خودشو نیگر داره، وارد معرکه میشه.  یادتون رفته پیش از رفتنتون به آمریکا، اون دیر وقت شب، مشروب فروشیی یولیوس ارمنی رو؟

نه یادم نرفته بود. خوب یادم بود که از مشهد رفته بودیم تهران برای گرفتن پاسپورت و رو به راه کردن بلیط مسافرت به امریکا، و مثل همیشه در خانهی مامان اطراق کرده بودیم. خوب یادم بود که آن شب، ضربههای محکم روی کرکرهی آلومینیومی با آن طنین هراسانگیزش مرا از خواب پرانده بود و تا به خودم بیایم، دیدم هاله لباس پوشیده نپوشیده، دارد میرود. و من نفهمیدم چطور پریدم توی شلوارم و با دم پائی دنبالش دویدم. هنوز با هاله شانه به شانه نشده بودم که خودش را رسانده بود سر پیچ خیابان بغلی که مشروب فروشیی یولیوس در آنجا بود. پیچیدیم. مردم محله از زن و مرد در دو طرف خیابان جمع شده بودند، با کمی فاصله از مشروب فروشی؛ بیشتر با همان لباسهای خانه یا خواب. نزدیک شدیم. گروهی اکثراً جوان و اکثراً ریشو، کرکرهی مغازه را از جا کنده بودند، داشتند از توی مغازه بطریهای مشروب را به بیرون پرت میکردند. عدهای از آنها هم وسط خیابان شانه به شانهی هم صف بسته بودند و کارتنها و بطریهای جانی واکر و شیواس و جک دانیل را دست به دست از عرض خیابان رد میکردند و به خانهای که درست روبهروی مغازه بود میبردند. اسفالت خیابان پر از خرده شیشه بود، و بوی مشروب در فضا موج میزد. چقدر با رضا در همان مشروب فروشی عرق خورده بودیم. دوست داشت دو سه استکان اولش را سرپا و تقریباً پشت سر هم بخورد. عرق را میریخت توی استکان، با شیفتگی به استکان نگاه میکرد، لبخندی که در این موقعیت میزد بیاختیار بود. یک پارچه گل از گلش میشکفت. دو دستش را روی میز ستون میکرد، به من نگاه میکرد؛ البته نگاهش به طرف من بود و مخاطبش اصلاً نه من، و نه خودش، بلکه همان یه گیلاس عرق بود. گاهی پیش میآمد که ما دو باجناق، در یک شب یک بطری عرق میخوردیم، اما رضا هنوز در مدح یک گیلاس عرق داد سخن میداد؛ ناگهان متوقف میشد، استکان اول را در دهانش خالی میکرد، با آن دهانشویه میکرد، قرقره میکرد و بعد قورتش میداد، یک برش گوجه فرنگی هم بدرقهاش میکرد. خندهاش شاد و پرصدا بود. این فضا را، هر وقت که به خانهی هم میرفتیم، برای هم فراهم میکردیم. هر وقت هم در خانهی مادر هاله اطراق داشتیم، همین بساط رو به راه بود. گاهی هم به میکدهی یولیوس میرفتیم. مزهی عرق و کالباس خشک  یولیوس و وقتهای خوشی که در مغازهاش گذرانده بودم زیر زبانم آمد. از این غارت دلم گرفت. دلم سوخت وقتی چهرهی یولیوس را مجسم کردم که فردا جلوی مغازه و سرمایهی ویرانش میایستد. هاله بیاختیار فریاد زده بود:

- دارین مشروبا رو از بین میبرین یا واسه خودتون میبرین خونه؟ اگه حرومه، بطریا رو همین جا بشکنین، نبرین خونه!

نگاه خشمگین و تهدیدآمیز مخاطبان را نمیشد ندیده گرفت. وقتی چند آره، آره، راست میگه از چند نفرشان  بلند شد، آن که تک بطری دستش بود، بطری را با خشم به وسط خیابان پرت کرد. دقیقهای نگذشت که چند نفرشان، آرام آرام، شروع کردند به خزیدن به طرف ما. دست هاله را گرفتم و به زور کشیدمش به طرف خانه. نمیآمد. مقاومت میکرد.

گفتم: دیوونه شدی؟ ما داریم میریم، مادرت داره تو این محله زندگی میکنه!

مامان زودتر رسیده بود؛ مضطرب، جلوی در خانه منتظر ما ایستاده بود. نگاهی به پشت سرم انداختم، کسی را ندیدم. البته مهم هم نبود. بیشتر آنها ما را میشناختند. خانوادهی هاله سالها بود که در این محله زندگی میکردند. مامان گفت: بیشتر اینا همون ژیگولای دیروزیی همین محلهن. معلوم نیس چطو شد که تو این چند ماهه همشون ریش گذاشتن و مذهبی شدن! هاله یکریز حرف میزد:

- دیدی تا گفتم، پسره بطریرو زد زمین؟ داشت میبردش تو خونه، ها! از همینشون بدم میاد. دروغ میگن. خودشون عرقخور درجه یکن! ناکسا تا دیروز مشتریی همین یولیوس بودن، حالا دارن به هوای حروم و حلالی، مال این بدبختو غارت میکنن. آخه اینا از کی یه دفه مسلمون دوآتیشه از آب دراومدن! این امانم که فقط بلده آدمو بکِشه بیاره تو خونه. نذاشت خدمتشون برسم!

گفتم: آره، یارو جلوی تو بطری رو شیکَس، اما نگاههاشونو دیدی؟ اگه میموندیم، دعوا راه میافتاد؛ لت و پارمون میکردن، بعدشم جعبهها رو میبردن خونه. براشون مهم نیس که کسی ببینه، براشون مهمه که مزاحم نداشته باشن.

توی حیاط  بودیم و در را به سرعت بسته بودم تا کسی صدای اوجگیرندهی هاله را نشنود. درست میگفت. اما من چماق به دستهای 28 مرداد 32 را رو در روتر از او دیده بودم.

 

مامان دو استکان چای را گذاشت جلوی ما: نوش جان کنین. و من همیشه این اصطلاح او را دوست میداشتم. نشستیم به چای خوردن. مامان فکر کرده بود که هاله را از خر شیطان پیاده کرده است. خوشزبانی میکرد، میخندید، قربان صدقهی ما میرفت. کیفش را برداشت و گفت:

تا شما چائیتونو میخورین من برم خرید. سرِ راه، سفارش میدم چلوکباب نهارُ بیارن دم خونه. ساعت 12 خوبه دیگه؟ کوبیده میخواین یا برگ یا سلطانی؟ امروز روز خطرناکیه. امروز هر کییو دسشون برسه میکشن، این نیس که فقط دنبال مجاهدین و چپییا و ملّیا و شاهیا باشن... نمیدونم ... میزنن همه رو از دَم لت و پار میکنن. تظاهرات این چند روزه رو تو تلویزیون واموندهشون دیدم! حزباللهییا با چوب و چماق راه افتاده بودن، هر کسی رو که دم دستشون بود میزدن و شعار میدادن مِلّیا کوشن، تو سولاخ موشن، یه عدهم دم گرفته بودن که سوسولا کوشن. امان جون ممنونم که تصمیم گرفتین امروزو خونه بمونین.

هاله با لحنی لوس، اما قاطع گفت:

 نه مامان، نگران نباشین. فروش انگشترو باید امروز تموم کنیم. بچههام تو اون غربت پول لازم دارن.

هاله این را با لحنی گفت که دیگر دربارهی رفتن یا نرفتن حرفی زده نشود. و حرفی زده نشد. مامان وارفت.  ما خدا حافظی کردیم و از خانه بیرون زدیم.

 

در طول انتظار برای تاکسی ساکت بودیم. من به دوندگیها و معطلیهای بیحاصلی فکر میکردم که برای گرفتن اجازهی ارسال ارز به نرخ دانشجوئیی غیر بورسی در روزهای هفتهی گذشته تحمل کرده بودیم. اجازهی ملاقات، معطلی در صف، بازجوئیی بدنی دم در اداره- که هاله بیش از هر چیز از آن متنفر بود- توضیح دادن، رفع نقص پرونده. آخر هم هیچ. به هر بهانهای بود حالیمان کردند که اجازه، بیاجازه. بعدها فهمیدم چون مدتی در امریکا بودهایم، حتا کامل بودن پرونده هم نقص به حساب میآمده. آخر نمیشد مدتی در کشور شیطان بزرگ بوده باشی و پروندهات کامل باشد و در همان روز ملاقات جواب مثبت هم به تو بدهند. انگار برای انقلاب و مبارزهی ضد امپریالیستی بد میشد. همهی اینها خستهام کرده بود. از طرف دیگر، زندگی و کار در شهرستان اجازه نمیداد که سر فرصت به تهران آمد و دنبال کار فرزند را گرفت. هرگز نفهمیدم از کجا تشخیص میدادند که من از خودشان نیستم. گیج این بودم که از کجا به کجا آمدهایم. گیج این بودم که اصلاً چرا از امریکا برگشتیم؟ فکر میکردیم وقت خدمت است مثلاً! یعنی آن قدر وقت خدمت بود، که دو بچهی نوجوان و درس و مدرسهی خودمان را گذاشتیم و با سر به ایران آمدیم. وقتی علارغم آن پروندهی کامل، جواب رد دادند، از خیر ارز نیمه دولتی گذشتیم. حالا فقط میخواستیم ارز آزاد به موقع به بچههایمان برسد.

 

ما باید از تهران نو به خیابان نادری میرفتیم. نمیشد یک راست به تاکسی بگویم نادری. بایست مبلغ بزرگی را به رانندهی در حال حرکت فریاد میزدیم، وگرنه از صدای گاز ماشین و سرعت ناپدید شدن تاکسی سرگیجه میگرفتیم. پیش از سفرمان به امریکا برای همان مسافت چیزی در حدود 5 تومان میدادیم. از این گذشته، حالا باید آدرسهای کوتاه و تو خال میدادیم. دو تا اسکناس صد تومانی را، جدا از هم، توی دستم بالا گرفته بودم  و با دیدن هر تاکسی داد میزدم: نادری! رانندهای توقف کرد. این نشانهی خوبی بود. آدرس را دادم. در جواب گفت:

- اولاً که دویست و پنجاه تومن. ثانیاً اوضاع شلوغه.  نمیدونم تا کجا میتونم بِبَرَمِتون. باید از فرعییا برم. تا میدون بهارستانشو که مطمئنم میشه.

بهتر از این نمیشد معامله را انجام داد. مبلغ معلوم، راه معلوم، مقصد نامعلوم! چقدر در دلم شادی کردم که هاله معطل نکرد، در را باز کرد و پرید توی تاکسی. و من هم به دنبالش. توی راه معلوممان شد که تظاهرات اصلی در خیابان شاهرضا و طرفهای میدان فردوسی خواهد بود و هنوز هم شروع نشده. وقتی راننده اعتراف صمیمانهی ما را در مورد لزوم فروش انگشتر شنید، آه بلندی کشید و با صدای خفهای گفت، باشه، سعی میکنم برسونمتون. مستقیم از جادهی تهران نو نرفت. گمانم طرفهای نارمک بود که مسیرش را عوض کرد، و ما را از خیابانها و کوچه پسکوچههایی برد که علارغم سالها زندگی در تهران، هیچوقت از آنها عبور نکرده بودم، و آن مسیر را اصلاً نمیشناختم. فقط دیدیم که از خیابان مسلسلسازی و بعد میدان ژاله سر درآوردیم. آن منطقه را خوب میشناختم.

 

بستنیفروشیی شهشهانی، سینما ژاله، کارخانهی برق، ایستگاه قدیمیی اتوبوس خط 14 که از همان مسلسلسازی به چهارصد دستگاه و بعد به ایستگاه دلگشا میرفت. میخک در همان ایستگاه سوار اتوبوس میشد. دختری با موهای مشکی، چشمهای مشکی، و پوستی سفید که روی گسترهی گونهها به صورتی میزد. وقتی به میدان میآمد، و سرها به سوی او برمیگشت، و چشمها بر او خیره میماند، این صورتی پررنگتر میشد، و تو فریاد و آه بیصدای پسرها را در تمام خیابان میشنیدی. از بچهمحلها شنیده بودم که نامش پروین است، اما در ذهن من میخک نقش شده بود. از پسرهائی که میشناختمشان، مثل خودم، میشنیدم که پوست صورتش مثل گل است؛ که ابروهایش کمانی است؛ که موهایش سبق از شبق میبرد؛ که راه رفتنش خرامیدن طاووس است؛ که زیر چشمی همه را زیر نظر دارد؛ که حرکت سرش، همان جواب سلام ماست؛ که تشکرش، همان صدای دلپذیر خندهای است که با دختر همراهش میکند.  مثل بسیاری از پسرهای دبیرستانی، با او هممسیر بودم. ساعتهای فراوانی با وقت آمدن او به ایستگاه میزان میشد. آنهائی که زودتر میرسیدند، فوراً توی صف نمیایستادند. آن قدر این پا و آن پا میکردند تا میخک برسد. به محض دیدن او چند نفری میرفتند توی صف. ایستادن او توی صف، در میان پسرها جنب و جوشی ایجاد میکرد: تلاش برای این که اولین نفر بعد از او باشند. میان این منتظران تشنه لب، سر همین جاگیری و ضمناً اطمینان از سوار شدن در همان اتوبوس، بارها بگومگو و حتا زد و خورد هم اتفاق افتاده بود. این وضعیت علنیتر از آن بود که میخک نفهمد. هر روز موکب به مدرسه رفتن میخک در چنین شرایطی شکل میگرفت. حیرتانگیز این بود که هیچوقت هیچکدام از این سنیورهای دبیرستانی، نسبت به او هیچ نوع بیحرمتیای نشان نمیدادند. هر وقت که به یاد آن روزها میافتم، فکر میکنم که آن دختر از موقعیت خودش چه لذتی باید برده باشد: کانون و کعبهی این همه نگاه شیفته.

 

این بار هم نوبت به من نرسیده، اتوبوس میخک میرود. نگرانیی مامان موج برمیدارد، و میدانهای ژاله و فوزیه و دهکدهای که مِلک مادرم در آن بود، در عبور تاکسی پرده پرده میشوند. استالین مرده است، و تودهایها در میدان فوزیه تظاهرات دارند. نوار مشکیی پهنی به بازو بستهاند. بعضی گریه میکنند. سرها پائین، شانهها در هم، و پشتها خمیده. حالا در عجبم که چرا دستههای سینهزنی و زنجیر زنی راه نمیانداختند. در میدان دِه، عزاداران عاشورا در دو ردیف روبهروی هم، به صدای مرثیهخوان و ریتم سنج، زنجیر میزنند. همه غرق در سیاه: موها سیاه، چشمها و ابروها سیاه، پیراهنها سیاه، شلوارها سیاه، کفشها سیاه. تنها صورتها و گردنها و دو دایرهی پاره شده از پشت پیراهنها سیاه نیستند. کپهی زنجیر، با ریتمی موزون بالا میرود، و با صدائی مثل هیس مار، به دقت بر آن دایرهی لُخت مینشیند، اما پیش از آن که جا خوش کند، بلند میشود، دست دیگر زنجیر را تحویل میگیرد، و کپّهی آن را با همان صدای هیس، بر پوست معلوم از دایرهی دیگر مینشاند. چه مواد خام خوبی بودهاند اینها برای پیروزی انقلاب؛ و آنها، با بازوبندهای مشکی در میدان فوزیه، از چه زمانی به رازهای توفیق حکومت اسلامی پی برده بودند؟ آیا استالینیستها، جمهوریاسلامیساز بودند، یا حزباللهیهای اکناف عالم، استالینساز؟ جراحیهای این دو تا هم خیلی به هم شباهت دارند. در انجمن ایران و شوروی زبان روسی میخوانم. توی یکی از راهروهای وُکس چند نفر ایستادهایم و در مورد حملهی اتحاد شوروی به مجارستان و اشغال آن کشور حرف و سخن داریم. یکی از تودهایها با افتخار میگوید: دکتر میدونه چه وقت عضو فاسدو جراحی کنه! بله. درست مثل جراحیهای این دو سه سال گذشته در ایران. یادآوریی این مقایسهی نفرتانگیز پرده را میلرزاند. جمعهی سیاه است. در میدان ژاله، روز 17 شهریور 1357. ما تا چند روز دیگر راهیی امریکا هستیم و برای گرفتن پاسپورت و بلیط هواپیما به تهران آمدهایم. شورشها، به سرعت از شکستن مشروبفروشیها و آتش زدن سینماها گذشته است. انگار دارد انقلاب میشود، و من و هاله که یک سال است دنبال پذیرش دانشگاهی از امریکا هستیم، و به زحمت آن را به دست آوردهایم، حالا دلمان نمیخواهد برویم. اما دیگر دیر است. پروندهی بچهها را از مدرسههای تق و لق گرفتهایم، خانه را خالی کردهایم. بیشتر اثاثیهمان را فروختهایم. اگر آن روز تظاهرات بود، امروز جنگ است. جنگ بین مردم و رژیمی که همین مردم آن را دو سه سال پیش با سلام و صلوات آورده بودند. گروه گروه مردم معترض از خیابانهای اطراف به میدان ژاله سرازیر هستند، تا در پایان جنگ، یا لت و پار به خانه برگردند و یا خونشان اسفالت خیابانها را رنگین کند. شعارهای همهی انقلابیون جهان، که در خبرها و کتابها خواندهام، غرش هواپیماهای همهی جنگهای اول و دوم و صدای انفجار همهی بمبهائی که در فیلمها شنیدهام، توی تاکسی میپیچد. چه غرش رعدآسایی پرده را بر پنجرهی ماشین میلرزاند! چه اشباح ترسناکی کباب قناریی شاملو را همین جا، جلوی روی من، باد میزنند!

 

تاکسی، از خیابان ژاله به طرف میدان بهارستان میپیچد. چشمم به در آن ساختمانی میافتد که ستاد حزب سومکا بود. دکتر منشیزاده، رهبر سومکا، دارد برای معدود پیروان چماق به دست خود، همه غرق در لباس سیاه، با آرم صلیب شکسته بر بازو، سخنرانی میکند. دست راستش را درست مثل اس اسهای هیتلری دراز کرده و میگوید: سیاهپوشان من! سومکا، همان جماعتی که سعی میکند مثل تودهایها، هر تظاهراتی را که به طرفداری از مصدق برگزار میشود، به هم بریزد. اینها فقط از پانایرانیستها حساب میبرند. دستهی پانایرانیستها هم فریادکشان با چوب و چماق دارد از روبهرو میآید.  

 

تاکسی در میدان بهارستان است. هنوز از امروز خبر چندانی نیست. 25 مرداد 32 است. دکتر فاطمی بر بالکنی ایستاده و سخنرانی میکند. مردم مجسمهی شاه را پائین کشیدهاند، و تهران، آتشفشانی است که پوستهاش ترکیده است. چشمم سیاهی میرود، سرم گیج میرود، پرده دیگر میشود. زنها تا میانهی ساق در گـِل و لای، جوانههای برنج را نشا میکنند. دامنهای پرچین و گلدار در متن قهوهای، طلائی، و سبزِ شالیزار، محاط در رنگ آبی آسمان. صدای غریبیخوانی، صدای دل تنگ از اسیری، آرزوها را آواز میدهد. جوانها حلقه زدهاند، سر خماندهاند، و بیهیچ سنج و مرثیهای، در سکوتی پخش شونده، بر خود میکوبند، میکوبند، میکوبند. میدان ده و خیابان شهر تا چشم کار میکند، پر است از آدم، همه فریاد میزنند، و سرهایشان را با سربندی سفید بستهاند. روی سربند نوشتهاند: یا مرگ یا ... پنداری یادشان رفته است که کلمهی آخر را بنویسند. دستهایم را بالا میبرم، بالای سرم. سرم را به چپ میگردانم، و در حالی که به ریتم تند گیتار پا به زمین میکوبم، همراه با کولیی اسپانیولی، در میدان ده، شعر نرودا را خطی به فارسی و خطی به اسپانیولی آواز  میدهم:

 

دوستت دارم بی آن که بدانم چطور، یا چه وقت، یا از کجا

Tea mo directamente sin problemas ni orgullo:

دوستت دارم به همین صورت چون راه دیگری را برای دوست داشتن نمیدانم.

 

- اینجا باهاس دور بزنم. دیگه نمیشه جلوتر رفت. از پایکوبی پرتاب میشوم. نگاه میکنم. تاکسی نرسیده به میدان مخبرالدوله متوقف شده. راننده درست میگوید. دیگر نمیشود جلوتر رفت. جهت حرکت جمعیت در همهی چهار راهها به طرف خیابان شاهرضا است. از راننده تشکر میکنم و دویست و پنجاه تومان را دو دستی به او میدهم.  تشکر میکند و با لحنی مهربان میگوید: مواظب خودتون باشین. قاطیی تظاهرات نشین. خیر پیش. گاز میدهد و دور میشود.

 

پژواک کلام نگران رانندهی تاکسی همه جا میپیچد: قاطیی تظاهرات نشین... تظاهرات نشین... نشین. صدای پرغرور پدرم، از روز 30 تیر 1331، از رشت تا این جا میپیچد. گوش ایستادهام. پدرم برای همکارانش که در بیمارستان دور تخت  جمع شدهاند، تعریف میکند: گودرز، خونین و مالین از قنداق تفنگ و مشت و لقد پلیس، افتان و خیزان خودشو دوباره به جمعیت میرسونه و هنوز فریاد میزنه یا مرگ یا مصدق. کشون کشون برده بودنش تو گاراژ. گاراژ نبش خیابون پهلوی وُ کوچهی بازار رشت؛ همون جا، له و لوردهش میکنن و میندازنش رو زمینِ پر از روغن و گازوئیل و میرن. صدای پدرم از خشم میلرزد: من اون جا نبودم، من اون جا نبودم. میغرد، نفسهایش پرصدا است: خودشو رو زمین میکشه و به خیابان میرسونه. گاه این دست و گاه آن دست مشتشدهی پدرم بلند میشود، انگار میخواهد کسی را بزند. خودشو میرسونه به دهنهی میدون شهرداری، از چند نفر میخاد که بلندش کنن و ببَرَنش میون جمعیت. آقای محمودی اون جا بوده، میگفت گودرز وقتی تونس سرپا واسّه، با تمام قوا فریاد زد یا مرگ یا مصدق. بعدش از حال میره و میفته زمین. چند نفر بلندش میکنن و سر دست میارنش طرف بیمارستان، و منو صدا میکنن. نزدیک غروب است که من و برادرهای دیگرم به همراه پدر و مادرم به بیمارستان میرسیم. راه نیست. تعداد زخمیها زیاد است. بیرون و توی حیاط بیمارستان از جمعیت موج میزند. کسی داد میزند: به زخمییا خبر بدین که قوام سقوط کرده و مصدق برگشته. سخنرانی که سقوط قوام و روی کار آمدن مجدد مصدق را از بالکن هتل ایران به مردم خبر داده بود، خودش آمده است به بیمارستان تا خبر را به برادر مجروحم بدهد. پدرم گریه میکند، مادرم جیغ میکشد و میگوید: رحیم، گودرز من کو؟ دلداریهای پدرم بیاثر است. پاسبانی برایمان راه باز میکند. پرستارها، اتاق را از جمعیت خالی میکنند. و ما میرویم تو. مادرم از همه جلوتر است. تا گودرز را میبیند، فریادی میزند و غش میکند. پرستارها میآیند به کمک او. چیزی جلوی دماغش میگیرند. مادرم بلند میشود، گیج و متحیر، دوباره میرود به طرف تخت گودرز، و باز فریادی و باز غش، و باز پرستار و دکتر برای کمک؛ تا بالأخره روی تختی کنار تخت گودرز، با یک آمپول از هوش میرود.

پدرم کنار تخت گودرز، روی همان موزائیکهای شطرنجی زانو میزند. دست پسر شانزده هفده سالهاش را توی دو دستش میگیرد. به نظر میآید که زور میزند تا اشگهایش سرازیر نشوند. زور میزند که بخندد. زور میزند که دستش را به طرف چشم کبود شدهی گودرز نبرد. زورش به هیچکدام نمیرسد. اشگهایش میریزد. دستش با تمام نرما به سوی چشم پسر میرود، در میانهی راه مسیرش عوض میشود و میرود روی موهای مشگی و مجعد گودرز، و با بغضی خفه میغرد که قربان تو میروم، ای افتخار مردم. شیر مادر حلالت باشه. گودرز با آخ و اوخ نیمخیز میشود، و با لبخند به پدر میگوید: من خوبم. این دردا همه خوب میشن. مصدق برگشت، همهی دردا خوب میشه. و تقریباً میخندد. غرش خندهی پدرم بلند میشود. و خندهی پدرم همیشه مسری است.

 

موج خنده از 30 تیر 1331 و از اتاق بیمارستان میگذرد و بر سالهای رفته و نرفته پخش میشود. سال 1329 است. ده سالهام که در تظاهرات انحلال بانک استقراضی روس و انگلیس در میدان شهرداریی رشت پشت بلندگو ایستادهام و متنی را قرائت میکنم، یک دستم  به ورقهی کاغذ است و دست دیگرم مشتی است کوچولو که هنوز در هوای آن عکس قدیمی تاب میخورد. 16 آذر 1339 است، با تک و توکی از یاران جبههی ملی در حوالیی دانشگاه تهران پرسه میزنیم و در مجالهای کوتاه، برای دانشجویان محاصره شده در دانشگاه، لقمههای نان و خرما پرت میکنیم. ناگهان دست سنگینی روی شانهام مینشیند و سنگینیی پالتوی ماهوتیی پدرم را که بر تنم لق میخورد دو چندان میکند؛ برمیگردم به صاحب دست نگاه میکنم و بیتأمل میگویم: سرکار، به جقهی اعلیحضرت من فقط داشتم از این جا رد میشدم. این را میگویم و خودم را با یک حرکت سریع از دست او میرهانم و پا به فرار میگذارم. وقتی کاملاً از خطر دور میشوم، میبینم پالتوی پدر به تنم نیست؛ توی دست پاسبان مانده است؟  سال 1339 است. با تیم مبارزهی انتخاباتیی اللهیار صالح به کاشان رفتهام؛ آن زن کاشانی خود را کشانکشان از میان جمعیت به پشت بلندگو میرساند، و فریاد میزند: اگر آقای صالح از کاشون رأی نیارن، ما از شوهرامون تمکین نمیکنیم. شب است، روی تختی که پایههایش را توی حوض قرار دادهاند با خانوادهی میزبان نشستهایم و اللهیار صالح برایمان حرف میزند. این جملهاش در فضای تاکسی میپیچد: نمیدونم در آزادی چه رازی هس که پرچمش هرگز روی زمین نمیمونه. اردیبهشت سال 1340 است. در تظاهرات معلمان تهران در میدان بهارستان، محمد درخشش دارد در دفاع از  حقوق معلمان با حرارت سخنرانی میکند. صدای تیر بلند میشود. و دکتر ابوالحسن خانعلی جلوی چشمهایم غرق در خون به زمین میافتد. سال 1342 است. در تظاهرات خونین انتخابات مجلس شرکت دارم. در تظاهرات جبههی ملی شرکت دارم. سال ... سال ... شرکت دارم؛ شرکت دارم. شهریور سال 1359 است. ما توی هواپیما نشستهایم و بیخبر از شروع جنگ، داریم با سر به ایران برمیگردیم.  به هاله میگویم: چه سالهای زیبائی بود، بودن وُ راه رفتن میون جمعیت، کتک خوردن میون جمعیت، فریاد آزادی میون جمعیت. همون راهپیمایییا و کتک خوردنا و فریادای نسل ما برای آزادی، در پیروزیی انقلاب سهمی افتخارآمیز داشته. نگاه پرتردید هاله و طنین خندهی مسریی پدرم در فرودگاه اَمّان بند میآیند. میگویند: عراق ایران را بمباران کرده و فرودگاههای ایران بسته است. چمدانهای ما ایرانیهای پرواز را در نهایت بیاحترامی جستوجو میکنند و در همان فرودگاه به امان خدا رهایمان میکنند؛ حالا یک دستهی نوزده بیست نفره هستیم که پس از یک ماه سرگردانی در امان و دمشق، با اتوبوسی لکنته که پس از صد بار مراجعه به گاراژ ایرانی نصیبمان شده، از مرز بازرگان به ایران وارد میشویم. از نگاهها و رفتار خصمانه و پرسوءظن بازرسان و پاسدارها تعجب میکنیم. اما باور نمیکنیم: خب جنگه دیگه. حق دارن مواظب ورود و خروجا باشن! این را من میگویم و نگاه ناباور هاله را نادیده میگیرم.  در راه تهران، فرودگاه تبریز را میبینیم که در آتش میسوزد. منتها دلهای ما، و بیشتر من، هنوز قرص است، اصلاً حالا، همین حالا وقتش است که باید در ایران بود و خدمت کرد. بله، خدمت کرد. 

 

بله، حالا. حالا سیاهیی چادرها و خاکستریی همهی چیزهای دیگر همراه با صدای آژیرها راه گلوها را بسته است. چهرهها غمزدهاند. مردم در پیادهروها راه میروند اما سرها پائین است و پشتها انگار قوزدار. میزهای کتاب و نشریه، با چماق میدانداران فرو میریزند. فریاد رسای آزادی و مشتهای فشرده، هنوز بلند نشده، دستبند میخورند. بند آوردن خیابان در کار نیست تا گروه دیگر بتواند برای گرسنه نماندن دانشجویان زندانی شده در محوطهی دانشگاه، نان و خرمای لوله شده پرتاب کنند. پتیگاوروشها غیبشان زده است. پتیگاوروشهای تیز و بزی که در آن سالها به اطراف میپریدند و توجه پلیس را منحرف میکردند؛ چنان به پلیس نزدیک میشدند که انگار همین حالا در جا زیر قنداق تفنگی، ضربهی باتونی، نقش بر زمین خواهند شد. اما میدیدی که با لبخند برمیگردند و باز ترا به جلو رفتن تشجیع میکنند. حالا، در این بهار آزادی، که خبرش ما را به ایران آورده، خبری از هیچ یک از آن فضاها نیست. لشگر حزبالله است که میتازد؛ این بار زمان و مکان بوی مرگ میدهد. انگار در همین دو سه سال موفق شده بودهاند حرف گودرز مفید را از قصه به زندگی منتقل کنند که: مسلمونا گریه کنین! انگار انقلاب فقط موفق شده است که تاسوعا و عاشور را با خاک و گل بر سر، به جای هر جشن و سرور و حرکت و فعالیتی بنشاند. صدای نوحه فضای ایران را پر کرده است. حجلههای جوانها از اتاق خواب به سر کوچههای رو به قبرستان منتقل شده است. انگار از خواب پریده باشم، بیاختیار به هاله میگویم: هان؟ چیزی گفتی؟ معنیدار و طولانی نگاهم میکند و با حرکت سر میگوید نه.

 

رفتیم سراغ جواهرفروشیها. به چند مغازه رفتیم تا جواهرفروشیی زمردیان، سر چهارراه لالهزار نو و نادری، ما را به تور انداخت. میدانستیم که میشد بابت انگشتر پول بیشتری بدست آوریم، اما راه و رسمش را بلد نبودیم. هاله انگشتر را از کیفش بیرون آورد، به انگشت کرد، دستش را کمی دور گرفت و چند لحظه به آن خیره شد، آن را از انگشت بیرون آورد، در مشت گرفت، و انگار که هر دو بچهاش را در آغوش میفشارد، آن را روی سینهاش فشار داد، و گذاشت روی پیشخوان. از مغازه که بیرون میآمدیم هاله گفت: با دلاری 60 تومن، این فقط میشه دو هزار دلار! یعنی خرج یکی دو ماه بچهها، بعدش چی؟ چه داشتم بگویم. فقط دستش را فشار دادم، و راه افتادیم. سر چهار راه به جای توقف برای گرفتن تاکسی، نگاهی به هم کردیم و انگار دور از نگاه مضطرب مامان، لبخندمان راه را به ما نشان داد. بیهیچ کلامی راه افتادیم به طرف شاهرضا که حالا اسمش خیابان انقلاب بود. از زد و خورد در این جا هنوز خبری نبود. اما من دلم شور میزد، شور میزد چون پول زیادی توی کیف هاله بود و ما هم در پیاده رو، در میان انبوه جمعیت راه میرفتیم. مامان راست میگفت، لباس هاله برای آن روز اصلاً مناسب نبود. نگاه کردم به جمعیت پیادهرو، فقط انگشتشماری از زنها روسری نداشتند. لشگر حزبالله، دسته دسته، سراسر خیابان را قرق کرده بود و  زنان و مردانشان در دستههای جداگانه و با فاصلههای کمی از هم، تمام سوارهروی خیابان را پرکرده بودند؛ با مشتهای گره کرده راه میرفتند، و با نگاههای خشمگین و نفرتزده رو به مردم پیادهرو شعار میدادند. در پیادهروئی که ما بودیم، انبوه جمعیت، بیهیچ شعاری، شانه به شانهی هم، آرام آرام راه میرفت و فقط به رژهی لشگر نگاه میکرد. حالا، سوارهروهای ملت ایران  رو در روی پیادهروهای ملت ایران صف کشیده بودند. تمام کتابها و فیلمهائی که از تکه تکه کردن فرش بهارستان، از مغولها، نازیهای هیتلری، رُباتها، موجودات فضائی، و حیوانات عظیمالجثهی پیش تاریخ خواندهام و دیدهام، پرده پرده در هم میآمیزند، و حجم سوارهروی خیابان را پرمیکنند.

 

 دست هاله را محکم گرفته بودم و زیر چشمی دور و برم را میپائیدم؛ یک نگاه به هاله یک نگاه به سوارهروی خیابان. چه روزهائی قبل از ازدواجمان در میدان توپخانه پیاده میشدیم و قدمزنان لالهزار را طی میکردیم و در کافه معیلی یکی یک پیراشکی میخوردیم و پیاده از لالهزار نو به شاهرضا و خیابان تخت جمشید و بعد هم به خیابان کاخ میرفتیم. و برمیگشتیم. خیابان پردرخت کاخ را دوست داشتیم. چقدر حرف میزدیم. موضوع خاصی لازم نبود. در جریان صحبت، هر کلمهی هر جمله به موضوعی تبدیل میشد و حرف را میکشید. من نگاهش میکردم، نگاهش میکردم، نگاهش میکردم. چیزی در وجودش موج میزد که نگاهم را با خودش میبرد. دلم میخواست یکبار بتوانم سر فرصت و با دقت از پیشانی تا چانهاش را نگاه کنم. مگر میشد. ناگهان میدیدم که تمام سر و گردن و شانهها و برجستگیی سینهها و کمر و باسن و پاهایش را با نگاهم بلعیدهام. نمیشد. از نو شروع میکردم و باز ناگهان میدیدم که یک دور دیگر او را درنوردیدهام و هنوز هم نمیدانم که در کجای گونهی چپش هنگام خندیدن، چال میافتد؛ یا خط خنده و اخم در کجاهای صورتش نقش میبندد؛ جستوجویم در او بیانتها بود. او میخکِ همهی میخکهای جهانم شده بود.

 

تقاطع لالهزار نو و شاهرضا را رد میکنیم و به آن طرف خیابان میرویم؛ به طرف میدان فردوسی، که در آن جا، هم تظاهرات را دیده باشیم و هم اگر گیرمان آمد یک تاکسی بگیریم و برویم خانه. آن چه که در خیابان میبینیم، شادیی رسیدن پول به بچهها را از ما گرفته است. خودم را به هاله نزدیکتر میکنم. نگاهم با شتاب دور و بر را میپاید. صدای تاپ تاپ قلبم را در صحرای محشر جمالزاده میشنوم. نکند هاله چیزی بگوید. حتا میترسم سفارشی به او بکنم، مبادا که اثر معکوس بگذارد. ما، و کل جمعیت پیادهرو در تیررس نگاه و فریاد لشگر حزبالله هستیم. همین مرا بیشتر میترساند. ترس از این که دست یا فریاد هاله ناگهان بلند شود.

 

گفتم: به اولین تقاطع که رسیدیم، بپیچیم طرف تخت جمشید، تاکسی بگیریم. بهتره بریم خونه. انگار اینا دارن مردمو تحریک میکنن. انگار منتظر بهانهن. هاله چیزی نگفت. رسیده بودیم به نزدیک میدان فردوسی. حالا صفی از زنهای لشگر حزبالله، با چادرهای سیاه، با شلوارهائی که دور مچ پا بسته شده بود از سوارهروی خیابان عبور میکرد، و فریاد میزد: خمینی رهبر ماست.

ناگهان صدای هاله را شنیدم که با لحنی نفرتزده رو به سوارهروی خیابان گفت: مرده شور خودتونو و اون خمینیتونو ببره. ماتم برد. هر چند کلام با صدای آهسته ادا شده بود، اما من وحشت کردم. ترس از این که مبادا باد کلمات ادا شده را با خودش ببرد و در گوش یکی از آن زنهای چادری بگذارد. ترسم بیهوده نبود، میمیک صورت هاله، نفرتِ پرتاب شده از وسط خیابان را به وسط خیابان برگردانده بود. پیش از  آن که بتوانم چیزی به هاله بگویم، چادرپوشی از انتهای یکی از صفهای زنان را دیدم که مثل خفاشی از وسط خیابان به پیاده رو پر کشید و در چشم بههم زدنی روبهروی هاله ایستاد، با کف بر دهان، نگاهی نفرتزده، و چهرهای که از خشم میسوخت گفت: چی گفتی؟ نه ناسزائی و نه دشنامی! فقط چی گفتی. چند بار تکرار کرد: چی گفتی؟ تک تک واجهای چی گفتی؟ و آهنگ سؤالیی آن پر بود از بدترین فحشهای پائین تنهایی عالم. با دست چپ چادر را محکم زیر چانهاش نگاه داشته بود، و دست راست از زیر چادر حرکت کرد، چادر به کناری رفت و دست راست او برای زدن سیلی بالا رفت. در یک نگاه دیدم که هاله درست روبهرویش ایستاده و من میان آن دو کمی کنارتر. هاله کیفش را روی دوش استوار کرد، دستهایش آزاد، لبهایش فشرده، و نگاهش خشمگین بود. آخ که آن دستِ سیلیزن نباید پائین میآمد. دست چپم، بیاختیار بالا رفت و فشار ساعدم، دست چادرپوش را همان بالا نگهداشت. از صدای رسایم خبر داشتم. با تمام قوا خروشیدم: خواهر! نگاهش رو به من برگشت. با صدائی آرامتر ادامه دادم: ما زن و شوهریم، داشتیم سر یه موضوعی با هم یکی به دو میکردیم. خدا خدا میکردم که هاله چیزی نگوید، من حرکت خلافی نکنم، کسی از میان خیل جمعیتِ اطرافمان پیش نیاید، چیزی نگوید.

 

سکوت بر همه جا حاکم میشود. فقط همهمهی گنگ زنجیر از دوردست به گوش میآید. جمعیت اطراف ما رفتهاند. پیادهرو خالی است. آسمان در محاصرهی  زنجیرهای بیصداست. اسبهای رَمکردهی تاریخ، با سوارهای غرق در آهن، بیهیچ صدائی در هم میلولند. شمشیرهای همهی تاریخ، بیهیچ صدای چکاچاکی، به یکدیگر میخورند و بالا و پائین میروند. کشتهشدگان دیروزهای خیابانهای ایران بیصدا با قاتلان خود حرف میزنند. یعنی امروز، روز آخر زندگیی منو هالهس؟ به این زودی به آخر زندگی رسیدیم؟  به سر بچههامون چی میاد؟ یعنی، ما اینجا مثـل دو غـریب، بیغـرش برادری، بیفریاد خـواهـری، بدون این که بتونیم حتا مشتی به چانهای بکوبیم، بذاریم تیکه پارهی نعشهامون زیر قدمای این ناکسا له بشه؟

 

دست چپ من با همان استحکام زیر دست راست زن چادری است و مانع از فرود آمدن. در همان لحظههای مرگبار، مثل آن امام حسینی که روضهخوان روز تاسوعا/ عاشورا تصویر میکرد، بدنهای پارهپارهمان را میدیدم؛ لازم نبود وادیی بلا را قبلاً از میان دو انگشت دیده باشم.

 

پخش پرشتاب سکوت لحظهای بیشتر طول نمیکشد. انگار در جائی سرپوشیده، طنین همهمهای مخوف تکرار میشود. بعد صدای هیسِ نشستن زنجیر بر پوست، و کوبش دستها روی سینهها: حسین، حسین، حسین وای. و واگویهاش وای، وای، حسین وای!. مردها به صدای بلند گریه میکنند، و روی پیشانیی گِل گرفتهشان میکوبند.  زنها، جگرخراش ضجه میزنند. نظامیان ضربهها و ضجهها را با صدای فلز بر فلز رهبری میکنند. جمعیت به چپ و راست موج برمیدارد. هر کدام از دستهها، ترانههای عزایشان را میخوانند، آهنگها تندتر میشود با ضرب صد صد و بیس و چار/ یک صد و بیس و چار؛ تندتر، تندتر.

به عقب رانده شدیم. دستی از پشت، کمربند مرا گرفته بود و به عقب میکشید. دستم از دست چادرپوش رها شده بود. انبوهی از مردم پیادهرو، چون حصاری، من و هاله را در بر گرفته بودند و خیلی نرم و آرام ما را به سمت عقب حرکت میدادند. انگار آب ما را میبُرد. چشمانم سیاهی میرفت. جز آن حرکت آهسته به عقب و بعد پرتاب شدن به حیاط خانهای و زنی که با مهربانی لیوانهای آب را جلوی ما گرفته بود و مسیر بیرون رفتن از خانه را از در عقبی به ما نشان میداد، چیزی به خاطر نمیآورم.

 

از آن روز تا امروز، که دیروزش ندا آقا سلطان با تیر حزبالله در خیابانی در تهران به خاک و خون افتاد، هزاران بار در اگرهای تو در تو بر خود لرزیدهام.

31 خرداد 1388

 

 

بالاي صفحه

2004-2016 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/17/2016 .