غرفهی آخر- نوامبر 2005

نرود میخ آهنین بر سنگ

 

جناب قهرمان عزیزم

 

بازتاب شما نسبت به مقالهی واقعاٌ قضیه چیست؟ را خواندم. در این یادداشت، نکات علمیی فراوانی برای بحث و تبادل نظر وجود دارد. اما چون سخت درگیر کار دیگری هستم، در این مقطع از زمان، متأسفانه فرصت حضور در این مناظره را ندارم. منتها امیدوارم در فصل پست مدرنیسم در کتاب آیندهام، آن نکات را بـه بحث بگـذارم. در حـال حاضر، اما، از آن رو که یادداشت را خطاب به من نوشتهاید، تا شما را بیپاسخ نگذاشته باشم، به مطالبی میپردازم که  به شیوهی برخی از برخوردهای شما با مقالهام مربوط هستند.

          نامهی شما، به کلمات، بسیار محترم نوشته شده. این پدیدهی کمیاب در نقد و نظرهای فارسی را به شما و خودم تبریک میگویم، و چون مخاطب سخن هستم، از شما تشکر میکنم. اما نمیتوانم این دریافت را پنهان کنم که در لفاف کلمات محترم، پرهیبی از نامهربانیهای نقد سنتیمان را میبینم، و از پاراگراف آخرتان هم، شگفتا که، طنین درشت دستورالعمل در گوشم میپیچد؛ یعنی همان که، خانه و زندگی و جوانی و وطنم را، به بهای رهایی از آن، از دست دادهام. البته مطمئن نیستم که آیا خوانندهی دیگری هم این ویژگیها را در نامهی شما میبیند، یا این فقط دریافت شخصیی من است. اگر در این دریافتها اشتباه کردهام، همین جا از شما صمیمانه پوزش میخواهم، و امیدوارم که شما هم آن را صمیمانه بپذیرید.

           نمیدانم بازگفتهای فراوانی که از فیلسوفان آوردهاید، برای آموزش است یا برای مجاب کردن. در صورت اول، بعید نیست فکر کرده باشید که من اینها را نخواندهام. چرا که، تردید دارید من دن کیشوت، یا حتا رمان به بچهها نگفتیم را خوانده باشم؛ چه رسد به مثلاٌ فوکو. و اما در صورت دوم (برای مجاب کردن)، تـوضیـحی دارم که ابعـادش کاملاٌ برایم شناخته شده است: من آگاهانه کوشش میکنم تا اندیشههای فیلسوفان پست مدرن - که خود به نفع آزادیی انسان، به ویرانیی کلانپدیدهها کمر بستهاند-  در ذهنم به کلانپدیدههایی تازه تبدیل نشوند. من اساساٌ، همیشه و همواره، با الگوپذیری سر ستیز داشتهام؛ چه این الگو از فوکو و بارت و دریدا و لیوتار باشد، چه از ایگلتون یا رورتی، چه از مارکس، و چه از رضا براهنیی عزیزم، که از او بسیار آموختهام و  شما هم در تأیید نظر خودتان از ایشان نقلقول کردهاید. من بر این باورم که وظیفهی فلسفه، ترغیب به اندیشیدن است، نه ترغیب به پیروی از اندیشهی فیلسوف. بر اساس این باور است که خواندههای من، در شاکلههای ذهنیی خودم درهم میشوند، و در متن مادههای هر شاکله، الگوهای خاص خودشان را میسازند؛ و من مطلقاٌ پروای آن ندارم که این الگوهای خاص، به کدام ایسم نزدیک شدهاند، و از کدام ایسم فاصله گرفتهاند. بر درست بودن ِ این فرآیند و فرآوردههایش پافشاری ندارم، به کرات گفتهام که ادعای علامهگی هم ندارم و بیاغراق، هرچه بیشتر میخوانم، بیشتر میدانم که چهقدر کم میدانم، اما در ورای این همه، بر استقلال فکریی خودم سخت پافشاری دارم. در برابر پندهای آهنینی مانند شما نکنید هم، سنگ میشوم؛ و میدانید که، نرود میخ آهنین بر سنگ.  و حتماٌ این را هم میدانید که زبان مقاومت، در همهی اعصار و تمدنهای تاریخ، ممنوع بوده و کمترین مجازاتِ آن اِسناد سیه دلی بوده است (به مصراع اول این ضربالمثل توجه کنید.) امیدوارم به مظلومنمایی نگیرید، اما من بارها پای لرز این عمل ممنوع نشستهام.  

          نوشتهاید که شما، به عنوان یک منتقد جدی، نمیتوانید به جای "بررسی" ، "تفسیر" کنید و "شعار" دهید. اولاٌ، از نظر دانش روششناسی ، یک بررسی میتواند تفسیری باشد یا تحلیلی. ترکیب کاربردیی شما از این کلمات را نمیشناسم. و منظور شما را از نمیتوانید به جای بررسی، تفسیر کنید به جا نمیآورم؛ و در درجهی دوم، متن واقعاٌ قضیه چیست؟، اصولاٌ، و از بنیاد، متنی است تفسیری، و نه تحلیلی. هدف نوشتن آن نیز، به دست آوردن شناخت بیشتر نسبت به ذهنیت حاکم بر ادبیات پست مدرن در زبان فارسی بوده است، نه نقد یک اثر (یا آثار) معین ادبی. کما این که میبینید معماریی ذهنیی رمان گسل را هم، بدون هیچ اشارهای به ادبیت متن، و فقط به ضرورت نشان دادن تفاوت ذهنیت در دو اثر از یک نویسنده، به فشردگی تفسیر کردهام. ذهنیت حاکم بر به بچهها نگفتیم را خود شما در آن مصاحبه تفسیر کرده بودید. وگرنه من میبایست نمایی از معماریی این رمان را هم در اختیار خوانندهام میگذاشتم. خب، از زبان کامل و زیبای خودتان استفاده کردم. تا جایی که به تحلیل مربوط میشود، در آن مقاله، به ضرورتِ نشان دادن عنصر ضد رابطه در این آثار،  از ویژگیهای مربوط به ادبیت آثار پستمدرن نیز، اشارهوار یاد کردهام، تا برسم به معقولیت منحصربهفرد در آنها. یعنی به همان نکتهای که، محور تفسیر در مقالهام بوده؛ یعنی عدم برقراریی رابطه در آثار پست مدرن. شگفتا که شما به تفاوت این دو زمینه (که فقط زمینهی تفسیر، هدف اصلیی مقاله بوده، نه زمینهی تحلیل)، توجه نکردهاید. و چنین اندیشیدهاید که من یک برخورد را کنار نهادهام و با موضوع بحث برخوردهای مغایری داشتهام.

          گفتهاید تردید دارید که من (ملیحه تیره گل) رمان به بچهها نگفتیم را اصلاٌ خوانده باشم. با این که چنین قضاوتی، به ویژه  از سوی شما،  به نظرم سخت شگفتانگیز میآید، با کمال میل دربارهاش توضیح میدهم: چرا، نویسندهی عزیزم! به بچهها نگفتیم را خواندهام. ماهها بود که در کتابفروشیها (به ضرب تلفن) به دنبال آن میگشتم. دست به دامان چند تن از دوستان هم شدم، تا آخر به خودتان رو انداختم. تا کتاب به من نرسید، و من آن را نخواندم، و با آن کلنجار نرفتم، با این که متن مصاحبهی شما را پیش رو داشتم، مقالهی واقعاٌ قضیه چیست؟  به طور کامل نوشته نشد. نه! من چنین جرأتی ندارم که نخوانده،  دربارهی اثری حرف بزنم. من در طول آن سه شب و سه روز (برای upload کردن آن شمارهی غرفهی آخر فقط سه روز وقت داشتم)، جمعاٌ شش- هفت ساعت خوابیدم. بعد هم که متن رفت روی سایت، باز با رمان به بچهها نگفتیم (که به لطف خود شما به من رسیده بود) و با یادداشتها و سئوالهای خودم، کلنجار رفتم. بله! آدمهای این رمان را دیدهام؛ فشارهای سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، بر گردهی تک تکشان را به ملاحظه گذاشتهام. جملههای اعتراضیه یا بیانیهی این آدمها را هم شناسایی کردهام. اما، از آن جا که ساختار اندیشگیی کل رمان مورد نظرم بود، گِرد تفسیر یا تحلیل عناصر رمان نگشتهام. چرا که در آن مقاله، نحلهی تفکر و جهانبینیی زیرساخت اثر برایم مطـرح بود  و نه وجه ادبیی رمان. این یک واقعیت است که بینش اسطورهای و تعلیق چرخهای، بر سازوارهی به بچهها نگفتیم حاکم است. این تعلیق چرخنده و راه به جایی نبرنده، در کل ساختار ذهنیی اثر، در حرکت دُوری تکوین یافته است؛ و این را خودتان در آن مصاحبه به زیبایی و کمال شرح دادهاید.  و این دقیقاٌ همان عنصری است که من با آن دعوا دارم، و نه تعلیق زیبایی که در برخی از پارههای رمان میبینم. البته ناگفته نگذارم که صرف نظر از تحسینی که این پارهها در من برانگیخته، بارها، حتا بر تواناییی شما در پیاده کردن آن تعلیق چرخهای (همان که من با آن میستیزم)، آفرین هم گفتهام. گستردهی این نظرها را در نقدی که بر به بچهها نگفتیم، در بخش نقد زیبایی شناختیی آثار ادبی برای جلد دوم ادبیات فارسی در تبعید نوشتهام، و شما آن را در آینده خواهید خواند. اما، بنا به هدف و ماهیت روششناختیی مقالهی واقعاٌ قضیه چیست، نمیتوانستم به این وجه رمان بپردازم. اگر دقت کنید، کوشش برای حفظ  حدود و ثغور روش، به نسبت هدف، در همهی نوشتههای من قابل رؤیت است.

          در نامهتان از تعدادی نویسنده حرف زدهاید که آثارشان در ردهی پست مدرنیسم میگنجد، و گفتهاید که این آثار، ضمن گنجیدن در چارچوب پست مدرنیسم، عمیقاٌ اجتماعیاند و تلخیشان به هیچ وجه به معنای انفعال و کنشپذیری نیست. به شما اطمینان میدهم که من هم مانند شما بر این باورم که همهی آثاری که من و شما از آنها نام بردهایم، و بسیاری هم که از قلم مقالهی من و نامهی شما افتادهاند، ضمن برخورداری از ارزشهای والای ادبی، اجتماعی هم هستند. و من همهی این آثار را در بخش زیبایی شناسیی آثار ادبی در کتابی که در دست تدوین دارم، به عنوان غرورهای ادبیات برونمرزی ستودهام. از نظر اجتماعی هم غیرقابل انکار است که اکثر این آثار، با حضور و هستیی خود، به جهان و اجتماع زمانهی خود شهادت دادهاند. اما هیچ کدام از اینها باعث نمیشود که بینش اسطورهای و آیینیی موجود در برخی از آنها را نبینم و در بخش ساختارهای ذهنیی آثار ادبی به نقد نگذارم.  

          با این که تفسیر خودتان از فرم و جهانبینیی زیرساخت به بچهها نگفتیم، آشکارا از بینش اسطورهای خبر میدهد، باز هم میتوان تردید کرد و گفت که شاید من، بینش اسطورهای را در آثار پست مدرن فارسی کلاٌ، و در رمان شما اختصاصاٌ، به اشتباه دیده باشم. آن مسئلهی دیگری است، که باید در بحث و تبادل نظر در مورد چیستیهای بینش اسطورهای و حضور یا غیاب آنها در آثاری مانند به بچهها نگفتیم روشن شود. اما میخواهم بدانید که من در نوشتن نقد (نه فقط دربارهی آثار شما)، مطلقاٌ قصد تخطئه ندارم و مفاهیمی مانند  تخطئه یا به قول برخی از دوستان، پنبه زدن، یا به قول شما تاختن را نمیشناسم. وقتی از این واژگان سود میبریم، کار منتقد را به عنوان برخوردی شخصی گرفتهایم، و نه برخوردی با اثر. در حالی که من، اگر در نوشتههای خودم، اطمینانی برای بالیدن سراغ داشته باشم، فقط همین است و بس، که با اثر برخورد میکنم نه با صاحب اثر. منتها، در میان تمام عیب و ایرادهای احتمالی، مهمترین عیب کار من این است که با دیدی انتقادی به پدیدههای انسانی نگاه میکنم؛ و زبانم، زبان ِ مقاومت است.

          این هم پرسش و پاسخ عجیبی است؛ اما بله! دن کیشوت را خواندهام. دربارهی این اثر هم، بیاغراق دهها نقد و تحلیل را خواندهام و دربارهی تک تکشان اندیشیدهام. پارگیهای آن  را هم، اگر نگویم خودم، به پیشنهاد همان نقدها، دریافتهام. اما  در ورای کل دن کیشوت ، وعدهگاه ملاقاتِ پارهها را هم دیدهام؛  نقطهای که، ویژگیهای والای اثر (که شما هم برشمردهاید)، فقط در آن جاست که چهره میکنند، و نه الزاماٌ در هر تک بند اثر. از این فراتر، ساختار ذهنیی دن کیشوت، ضمن این که مفهوم حقیقت مطلق را ویران میکند، ویرانی را به عنوان حقیقت مطلق به جای آن بر نمینشاند. بلکه با ابزار وارونهگویی، شما را حتا نسبت به رویداد ویرانی دچار تردید میکند. و دیگر این که، من هر چه به حافظهام فشار میآورم، نمیفهمم شما کدام یک از آثار پست مدرنیستیی ما را با دن کیشوت قابل مقایسه دانستهاید، که حرف این رمان را به میان آوردهاید. از این گذشته، به باور من، دن کیشوت و مجموعهی هزار و یک شب، و مانند اینها، آثاری متعالی بودهاند، منتها برای زمان خودشان؛ و معیارسازی از ساختارهای ذهنیی آنها و  الگوبرداری از گوهر آنها، نوعی بازگشت به گذشته است، و با نوآوریی هنری مغایرت دارد. 

          تعجب دیگر من این است که بخش آخر مقالهی من، که به نظر شما، در آن بیراه رفتهام و شعار دادهام و از جایگاه واقعیی خودم دور شدهام، آکنده از پرسش است؛ اصلاٌ همهاش پرسش است. گیرم که ساختار زبانی/ مفهومیی همهی آن پرسشها به جانب نگاه و زاویهی دید من گرایش دارد. مگر تفسیری بدون حضور اندیشهی نویسندهاش بر کاغذ سبز میشود؟ مقالههای ارجمند خودتان را (در سپیدار) دوباره بخوانید. این سبزینه، در دانه دانهی آنها، و حتا در نوشتههای فلسفیی همان بارت و فوکو و امثال آنها هم به وضوح قابل تشخیص است. مگر این که، بحث بر سر جنس رنگیزه باشد، که در آن صورت باید اذعان کنم که مانند شما نمیاندیشم و جهان را آن طور که شما میبیند نمیبینم.

          درست تشخیص دادهاید که چشمانداز من در آن مقاله، نه دیدگاه زیبایی شناختی، بلکه دیدگاه جامعهشناختی بوده است. اما آیا این، الزاماٌ بدان معناست که آموزههای مارکسیسم، یا بینش طبقاتی، یا طبقه (چنان که در چند جای نوشتهتان اشاره کردهاید)، ملاک سنجش من بوده است؟ شما در کجای مقالهی واقعاٌ قضیه چیست دید طبقاتی میبینید؟ تعجب میکنم اگر دیده باشید. چون سر وُ کار من، اساساٌ، با طبقه نیست. در ذهن من، کل جامعهی انسانیی این روزگار، در هِرَمی گنجیده که زیر فشار رأس کوچک اما سنگین هرم، له شده و در هم چمیده است. تازه ممکن است در این دریافت هم اشتباه کرده باشم و در آینده، جهان را به گونهای دیگر ببینم. اما دریافت کنونیی من این است، و در نوشتههایم خود را نشان میدهد. شما در جای جای یادداشتتان، مرا دنبالهرو یکی از  برداشتهای منتقدان چپ و تحت تأثیر مارکسیسم، و غلتیده به زاویهی چپ برآورد کردهاید، و در پاراگراف پایانی نوشتهاید:

بدیهی است که آثار پست مدرن هم، مثل هر اثر هنریی دیگری در هر قالب و بر اساس هر مکتبی، میتوانند از یک منتهاالیه تا منتهاالیه دیگر سیرکنند. برخی از منتقدان (ظاهراٌ) مارکسیست و چپ، معمولاٌ با انتخاب عمدیی نمونههای خود از یک منتهاالیه، میکوشند تا با تکیه بر بیمعنایی، بیهودگی، تردید در بدیهیات، و توجه به انتزاعیات و ماوراءطبیعه و عرفان این شیوه و مجموعهی آثار آن را با تمسخر و تحقیر در برابر آرمان اجتماعیی تودهها قرار دهند، اما با این کار عملاٌ خوراک راحتالحلقومی برای سلیقههای سطحی و عوام تهیه میکنند و به قول غلامحسین ساعدی، "لمپن روشنفکر"ها را به جان "ادبیات زنده" میاندازند. شما نکنید.  در حالی که در سراسر نامهتان، به تلویح یا آشکارا، نشان دادهاید که من دنبالهرو منتقدان مارکسیست و چپ هستم، و نیز نشان دادهاید که نوشتهی من، برخلاف اندرز شما پیش رفته است، این شما نکنیدی که در پایان نامهتان نوشتهاید، چه معنایی دارد؟ من در این جا، معنای خودم از این جمله (در آن کانتکست) را باز نمیکنم، و آن را به قضاوت خودتان وامیگذارم. در زمینهی بازگفت بالا، پرسش دیگر این است که، آیا شما در لحن و بیان مقالهی واقعاٌ قضیه چیست، حتا پرهیبی از تمسخر و تحقیر نسبت به نویسندگان یا اثرشان میبینید؟ آیا اِسناد بیمعنایی، بیهودگی، تردید در بدیهیات، توجه به انتزاعیات، و ماوراءطبیعه و عرفان به ادبیات پست مدرن را مترادف با تحقیر و تمسخر میدانید؟ کدام اثر پستمدرنیستیی فارسی را میشناسید که در بخشی یا در سراسر آن، این ویژگیها یا برخی از این ویژگیها، رقم نخورده باشد؟ آیا خودتان در آن مصاحبه، برخی از این ویژگیها را برای به بچهها نگفتیم برنشمردهاید؟ چرا یادآوریی این ویژگیها، توسط شخص دیگر، به منزلهی تمسخر است؟ در درجهی دوم، باید بپرسم آیا گسل ِ شما که از بابت کنشگری، در مقالهی من مورد تحسین قرار گرفته-  راحتالحلقوم است؟ و برای سلیقههای سطحی نوشته شده است؟ یا، در شمار ادبیات زنده نیست؟

اعتراف میکنم  که وقتی ایسمهایی را که به من نسبت دادهاید میخواندم، بیاختیار به یاد رحیم در داستانِ عقرب (در به بچهها نگفتیم) افتادم، که شخص مخالف و معترض را با کلماتی مانند منافق! و کمونیست! خاموش میکرد. امیدوارم مرا به خاطر این تداعی ببخشید. اما شد، و من هم صادقانه با شما در میانش گذاشتم.

            جناب قهرمان عزیز، من با فرضیهی هنر برای هنر، که عمدتاٌ از  بینشهای اسطورهای، عرفانی، یا سوررئالیستی تغذیه میکند، مخالفم. و نیز بر این باورم که ادبیات و تبعاٌ ادبیت متن، در خلاء نمیروید. به نظر من ادبیت متن، یا گوهر هنریی هر هنر دیگری، بر زمینههای سیاسی، اجتماعی، فردی، و نوعیی زندگی انسان سبز میشود؛ و بدون حمل تلاش در جهت زندگیی متعالیتر، محلی از اعراب ندارد. و نیز فکر میکنم که تعالیی انسان در انزوای فردگرداییی (نه فردیت گرایی و هـویتیابی، کـه در متن اجتماع معنا مییابد.) ناشی از بـریـدن رابطـه، بـه بـار نمیآیـد. با این که نمیخواهم در این جا به مقولات نظری بپردازم، اما برای پشتوانهی ادعایم،  ناگزیر هستم که به بریدگیی رابطهی انسانی در عرفان، اشاره کنم.  میدانم که بسیاری از زیباترینهای آثار ادبی، در اکثر تمدنهای بشری (تا جایی که خواندهام)، از جانهای عرفانی برتابیده است. شعری که از مولوی برایم نوشتهاید، حدود ده سال است که گاه و بیگاه مرا در خود میغلتاند. (این شعر را آواز شهرام ناظری در گوشم حک کرد.) چرا راه دور برویم، به دفِ رضا براهنی (با صدای خودش) گوش میکنیم، و سوار بر موجهای زیبایش به ناشناختههای گنگ هم سفر کنیم. اما در پایان آن، درست مانند پایان گوش دادن به یک قطعه موسیقی، بدون هیچ کشفی، در شناخت ناشناختهها دست خالی برمیگردیم. برای من این پرسش مطرح است که آیا بین موسیقی و هنر کلامی نباید تفاوتی باشد؟ آیا گرانیگاه زیبایی، در روزگار پردرد ما، میتواند صوت باشد؟ آیا صرفاٌ با بر هم زدن حرف و صوت میتوان به مصاف دردهای ملموس آدمی رفت؟ به باور من، عرفان، این جداکنندهی تن و روان، و زمین و آسمان، با بینش اسطورهای، کلیتگرا، محتومیتنگر، و رازپرور خود، با جغجغهی مردن و دوباره زاده شدن، پاسخگوی اعادهی عزت پامال شدهی انسان امروز نیست. چرا که در آگاهیی اسطورهای، زایش، همانا بازگشت است و مرگ همانا بقا. در این رابطه، پرسش عینیی من - که ممکن است در چشم ژرفاندیشان سطحی به نظر برسد- این است که: آیا میلیونها انسانی که در جهان واقعی، مثلاٌ در جنگها، پاکسـازیهای نـژادی/ مـذهبی/ ایـدئولوژیک، کشتـه شـدنـد، و کشتـه میشـونـد، بازگشتهاند؟ باز میگردند؟ وقتی پاسخ این پرسش به هیچ روی مثبت نیست، آیا نباید به اندیشهی هستی و نیستیی تـوأمان شـک کرد؟ اصلاٌ این اندیشه در کجای واقعیت روزمرهی زندگی قرار میگیرد، و چه رابطهای با آن دارد؟ بیدلیل نیست که اکثر پست مدرنهای ما، به مفاهیمی چون هستی و نیستیی توأمان شک نمیکنند، چرا که در بینش اسطورهای، میان تصور و واقعیت، یعنی میان تجربه در رؤیا، و تجربه در بیداری خط تمایزی نیست؛ و در سیطرهی این در هم دویدگی، مدلولهای حقیقی (مثل دردی که انسانهای به بچهها نگفتیم، زیر آفتاب پنجاه هزار سال با گوشت و پوست خود لمس میکنند)، در آن چه تصاویر و هیئتهاشان نشان میدهند، قرار ندارند؛ بلکه در آن چیزی قرار دارند که تصاویرش آن را پنهان میکنند. بدین ترتیب، آگاهیی اسطورهای، شبیه رمزگانی است که فقط کسانی آن را درمییابند، که کلید کشف آن را داشته باشند؛ [i]  یعنی همانا پیرها، مرشدها و مرادها؛ یعنی همان مولانای ما، که هر چه در غزلهایش از دگماتیسم گریخته، با اندیشهی تعلیمی در مثنویی معنوی و فیه و مافیه، به جبرانش سنگ تمام گذاشتهاست.

          شاید خطای من این باشد که نمیتوانم، به نام آزادی، انسانی را که رنسانس و عصر روشنگری و خردورزی و بینش علمی را در حافظهی جمعیدارد، به دیدگاه شهودی و خردستیز عرفان حواله دهم؛ نمیتوانم به راز تفکیککنندهی عرفانی تن دهم، و با هویتی ژلهای، تا دنیا دنیاست، از خودم و از شما جدا و بیگانه و بریده بمانم؛ نمیتوانم از اندیشهی مدعیان مبارزه با کلان روایت، کلان روایت بسازم؛ نمیتوانم در جهانی که هزاران انسان، در این جا و آن جای آن، به شکلها و انگیزههای مختلف از صفحـهی روزگار پاکسـازی میشوند، به لالاییی مردن و زاده شدن عرفانی دلخوش کنم؛ و نمیتوانم حضور بینش عرفانی و اسطورهای، گسیختگیی معناها، و زبان سکیتزوفرنیک را شرط لازم برای تولید ادبیات زنده برآورد کنم. ممکن است  این در قاموس شما شعار دادن باشد، اما در قاموس من، امید، حرکت، و کنش است، یعنی، معنای زندگیست.

          شاید اینها، تفاوتهای من و شما در برخورد با جهان باشد؛ که هست. اما آیا این تفاوتها، میتوانند دلیل قانع کنندهای باشند برای این که ما یکدیگر را از جایگاهی که ممکن است شخص مورد سنجش، خودش هم به داشتنش قائل نباشد، خلع کنیم؟ فکر نمیکنید این برخورد، به نوعی، با مفهوم حذف، همخانواده است؟ آیا ما میتوانیم به مخالفان اندیشهی خود حکم کنیم که چنان کنید و چنان نکنید، آن هم از سنگر نسبیتگرایی؟ به باور من، ما فقط میتوانیم پیرامون نظر خود با مخالفانمان به بحث بنشینیم، و بدون تعارف و بدون مجامله و به دور از هرگونه مصلحتاندیشی، نظرگاههای مخالف (نه هویت مخالفت کننده) را به زیر سئوال ببریم. و این، نه تنها به معنای حفظ حریم دیگری است، بلکه، حتا در اوج تفاوتهای اندیشگی، به معنای هستی و حضور حرف مشترک نیز هست. شاید این، نخستین و مهمترین آموزهای باشد  که من از گرایش گرامیی پستمدرنیسم نهادینه کردهام. منتها، نویسندهی عزیزم، همانطور که بارها گفتهام و نوشتهام، خود را از نظر بینش فرهنگی تافتهی جدا بافته نمیدانم؛ و اتفاقاٌ، همین سخن را بر پیشانیی واقعاٌ قضیه چیست؟ حک کردهام.

          در پایان باید بگویم که از انتخاب کتاب شما برای آن مقاله، متأسفم. من به عنوان نمونهای از یک مجموعه، به دنبال نویسندهای میگشتم که هر دو سبک و جهانبینی را در آثارش دوانده باشد. در ابتدای کار هم، از رمان اتفاق آن طور که نوشته میشود میافتد استفاده کرده بودم. اما ایرج رحمانیی عزیزم اثری در تقابل با این اثر پست مدرنیستی ندارد. (اگر هم دارد، من آن را ندیدهام.) این بود که کار شما را برگزیدم. از نظرگاه اجتماعی، فکر نمیکنم مرتکب گناهی شده باشم. اما از نظر شخصی، به خاطر انتخاب به بچهها نگفتیم از شما پوزش میخواهم. و باز متأسفم که بچهتان را زیر تاخت و تاز من دیدهاید. میخواهم بدانید که این بچه، از جمله عزیزان من هم هست؛ شاید باورش برای شما سخت باشد، اما هست. منتها، زمانی که به نقد میرسم، عزیزهایم که جای خود دارند، من ذهنیت موجود در نوشتهیخودم را هم به زیر سئوال میبرم. به بخش سوم از کتاب مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید، فصل نقد: 1- مقاومت سنت، صفحات 336 تا 339 (درچاپ سال 2000)  نگاه کنید، که به تفصیل و بیرحمانه، به ملیحه تیره گل، به قول شما، تاخته است.

با احترام

ملیحه تیره گل

سنت لوییس- میزوری

29 اکتبر 2005

یادداشتها:


[i]  تمامی ی جمله های زیرخط کشی شده در این بخش را از کتاب زیر، نقل به معنا کرده ام:

 فلسفهی صورتهای سملیک، جلد دوم: اندیشهی اسطورهای، نوشتهی ارنست کاسیرر، ترجمهی یدالله موقن، تهران: انتشارات هرمس، 1378، صفحات 88  تا 92.

بالای صفحه

2005-2013 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/15/2015 .