غرفهی آخر- سپتامبر 2006
یادداشتی بر معنای «پُست-»[1]
ژان- فرانسوا لیوتارد
ترجمهی عزیز عطائی
به جسامین بلو
میلواکی، 1 مه 1985
مایلم بعضی از فکرهایم را در مورد واژهی «پستمدرن» با شما در میان بگذارم، تنها برای طرح مسائل، نه به فصد حـل آنهـا. با این کار، نمیخواهـم راه منـاظره را ببندم بلکه میخواهم با قرار دادن آنها در جای خود، از سردرگمی و ابهام جلوگیری کنم. فقط سه نکته برای گفتن دارم:
نکتهی اول، تقابل میان پستمدرنیسم و مدرنیسم-- یا جنبش مدرن (1945-1910)-- در معماری است. به نظر پورتوگسی [2] Portoghesi، جدائیی پستمدرنیسم از مدرنیسم مربوط میشود به حذف سلطهی هندسهی اقلیدسی (که مثلاً استعلای آن را در بوطیقای پلاستیک ِ داستایل [3] میبینیم). در تأیید نظر گرگوتی Gregotti، وجه زیر تفاوت میان مدرنیسم و پستمدرنیسم را بهتر توصیف میکند: ناپدید شدن پیوند تنگاتنگی که زمانی طرح معماریی مدرن را به ایدهآل تحقق فزایندهی آزادیی اجتماعی و فردیی تمام بشریت وصل میکرد. معمار پستمدرن متوجه میشود که محکوم به تعدیل یک سلسله از امور جزئی است که از فضای مدرنیته به ارث برده بود؛ محکوم است به این که فکر بازسازیی جهانیی زیستگاه انسانی را وابگذارد. این دریچه به چشمانداز وسیعی باز میشود، به این معنا که دیگر افقی برای جهانشمولی، ایجاد جهانشمولی، یا آزادیی عمومی گشوده نمیشود که خوشآمد گوی چشمان انسان پستمدرن یا چشمان معمار انسان پستمدرن باشد. ناپدید شدن این «ایده» که عقلانیت و آزادی رو به رشد است، تنها مبین «ضربآهنگ»، یا سبک یا شیوهای است که به معمار پستمدرن اختصاص دارد. من میگویم که این یک «آمیزه» است: آمیزهای از نقلقولهای متعدد که از عناصر و سبکهای گذشته گرفته شده است، از کلاسیک گرفته تا مدرن، بیتوجه به محیط و غیره.
در این دورنما نکته این است که «پست» در «پستمدرنیسم»، به معنای یک توالیی ساده است، یعنی ترتیب زمانیی دورهها، که در آن هر یک از دورهها به روشنی قابل شناسائی است. «پست-» نشانگر چیزی است مثل یک تبدیل: مسیری تازه در شاهراه گذشته.
حالا خود این تصور ِ زمانبندیی خطی، کاملاً «مدرن» است. این تصور، در آن واحد، بخشی است از مسیحیت، دکارتیسم و ژاکوبنیسم: از آنجا که چیز کاملاً تازهای را آغاز میکنیم، عقربههای ساعت را هم باید تا نقطهی صفر به عقب ببریم. همین اندیشهی مدرنیته، با آن اصل که «بریدن از سنت و ایجاد راههای مطلقاً تازهی زندگی و تفکر هم ممکن است و هم لازم»، پیوندی تنگاتنگ دارد.
حالا شک داریم که که نکند این «گسیختن» از گذشته، در واقع راهی برای فراموشیی گذشته یا سرکوب گذشته باشد، به عبارت دیگر، ما در حال تکرار گذشته هستیم و نه فراتر رفتن از آن. میخواهم بگویم که در معماریی «تازه»، نقـل قـول مـوتیفهای مأخوذ از معماریهـای گذشته متکی است به روشی مشابه روش رؤیا، حاصل تهماندههای روزانهی زندگیی گذشته، که فروید آن را در «تفسیر رؤیا» Traumdeutung طراحی کرده است.
اگر به گرایشهائی فکر کنیم که اکنون زیر نام فرا-آوانگاردیسم، نواکسپرسیونیسم، و غیره بر نقاشی حاکم است، سرنوشت مقدر تکرار/نقل قول چه به صورت کنایه و تمسخر و چه به صورت سادهاندیشانهآشکارا خود را نشان میدهد. کمی بعد به این نکته باز خواهم گشت.
2. عزیمت از معماریی «پست مدرنیسم»، مرا به دلالت دیگری از «پستمدرن» رهنمون میشود (و باید بپذیرم که در مورد کجفهمیی آن اصلاً بیگانه نیستم).
ایدهی کلیی آن چیز مهمی نیست. در اصل ِ پیشرفت ِ عام ِ انسانی که غرب، با جسارت و اطمینان، به مدت دو قرن روی آن سرمایهگذاری کرده بود، میتوانیم نوعی زوال قابل اثبات مشاهده کنیم. این ایدهی پیشرفت ِ ممکن، احتمالی یا لازم، ریشه در این اعتقاد داشت که توسعهی حاصله در هنر، تکنولوژی، دانش و آزادیها به نفع همهی انسانیت است. این درست است که تعیین هویت انسان تحتسلطه (subject) که بیش از همه از عدم توسعه رنج میبرد فقیر، کارگر یا بیسواد - در سراسر قرون نوزده و بیست، به عنوان یک موضوع جدی ادامه پیـدا کرد. همان طـور که میدانیـد، بر سر انتخاب یک نام اصیل برای انسان تحتسلطه (subject) که رهائیاش به یاری نیاز داشت، میان لیبرالها و محافظهکاران و چپگرایان، جار و جنجال و حتا جنگ برپا شد. با این وصف، همهی آن گرایشها در این اعتقاد وحدت داشتند که حقانیت ابتکارات، اکتشافات و نهادها تا آنجا است که سهمی در آزادیی انسان ایفا کنند. بعد از دو قرن با کسب آگاهیی بیشتر متوجه شدیم که علائم مربوطه در جهتی متضاد حرکت میکند. نه لیبرالیسم (اقتصادی و سیاسی) و نه مارکسیسمهای جورواجور نتوانستند از این دو قرن خونزده، بیآن که متهم به ارتکاب جنایت علیه انسان شوند، پاک بیرون بیایند. ما میتوانیم برای اثبات این سوءظن، فهرستی از نامهای خاص مکانها، اشخاص، تاریخ به دست دهیم. به پیروی از تئودور آدورنو، من نام «آشویتس» را بـه کار میبرم تا نشـان دهم که تاریخ اخیـر غـرب در مـورد طرح «مـدرن ِ» آزادیی انسـانی تا چـه اندازه بیخاصیت بوده است. چه نوع تفکری میتواند درد آشویتس را «تسکین» دهد تسکین درد به معنای aufheben -- به معنای توانائی در قرار دادن آن در فرایندی کلی، تجربی، یا حتا حدس و گمانی که در جهت رهائیی عام باشد؟ در zeitgeist روح زمان، حزنی هست. این حزن میتواند خود را در گرایشهای واکنشی، حتا ارتجاعی یا در اوتوپیاها بیان کند اما نه در یک توجیه مثبت که به گشایش دورنمائی نو منجر میشود.
گسترش علمفناوری (technoscience)وسیلهای شده است برای تعمیق بیماری تا بهبود آن. دیگر امکان آن نیست که توسعه را معادل پیشرفت خـواند. گستـرش علمفناوری ، بـه نظر میرسد که بـه فرمان خود عمل میکند، با نیروئی خودمختار که مستقل از ماست. این گسترش پاسخگوی تقاضاهای برخاسته از نیازهای انسانی نیست. بلکه برعکس، هویت انسانی-- خواه اجتماعی خواه فردی به نظر میرسد که مدام در اثر نتایج و کاربردهای توسعه بیثبات میشود. من به نتایج عقلائی و فکری و نتایج مادیی آن میاندیشم. میتوانیم بگوییم که شرایط انسانی به صورتی درآمده است که باید مدام دنبال جریان انباشت اشیاء تازه بدود (چه در عمل و چه در فکر).
همان طور که ممکن است به فکر شما هم رسیده باشد، فهم چرائیی این فرایند پیچیده شدن، برای من به صورت سؤال مهمی درآمده است سؤالی مبهم. میتوانیم بگوییم که نوعی تقدیر در کار است، یا مقصدی غیرارادی به سوی وضعیتی که مداوماً پیچیدهتر میشود. به نظر میرسد که در برابر قید و بندهای تعقید، تحت مالکیت درآمدن، تبدیل به عدد شدن، مصنوعی شدن، و جرح و تعدیل شدن ِ یک یک اشیاء، نیاز به امنیت، هـویت و شـادی که از شرایط فـوریی ما به عنـوان موجودات زنده، به عنوان موجودات اجتماعی سرچشمه میگیرد، به امور نامربوطی تبدیل شدهاند. در جهان علمفناوری technoscience، شبیه گالیورهائی شدهایم که گاه بسیار بزرگیم، گاه بسیار کوچک، اما هـرگز به اندازه نیستیم. تحت چنین شرایط، گرایش به سادگی، به منزلهی پذیرش بربریت تلقی میشود.
در همین زمینه، یک موضع دیگر را هم باید توضیح داد. انسانیت دو پاره شده است. یک پارهاش در جدال با پیچیدگی و تعقیـد قرار گرفته، و پارهی دیگرش در بـرابـر آن چالش باستـانی و مخـوف بقـای خود. این شاید مهمترین شکست طرح مدرن است طرحی که، برای یادآوری میگویم - زمانی به عنوان یک اصل در مورد تمامی بشریت به کار برده میشد.
3. به نکتهی سومم میرسم پیچیدهترین آنها-- با کوتاهترین برخورد. مسئلهی پست مدرنیته در عین حال، یا پیش از همه، مسئلهی بیان تفکر است: در هنر، در ادبیات، در فلسفه، در سیاست.
میدانیم که، مثلاً، در حوزهی هنر، یا به عبارت دقیقتر در حوزهی هنرهای تجسمی و پلاستیک، نقطه نظر رایج کنونی این است که دوره و عمر جنبش بزرگ آوانگارد تمام شده است. دورهی زیادهروی در تعریف یا تمسخر آوانگاردیسم گذشته، و در نظر گرفتن آنها به عنوان نحوهی بیان کهنه شدهی مدرنیته مورد خود را از دست داده است.
من از اصطلاح آوانگارد، با آن دلالتهای میلیتـاریستی، بیشتـر از هر اصطلاح دیگر، خوشم نمیآید. اما میپذیرم که فرایند راستین آوانگاردیسم، واقعاً، نوعی کار بود، یک کار طولانی، سرسختانه، و سخت مسئولانه که با کند و کاو در فرضهای پنهان در مدرنیته سروکار داشت. منظورم این است که برای درک درست آثار نقاشان مدرن، از مانه تا دوشامپ یا بارنت نیومن، باید آثار آنان را به صورت تداعیی تاریخی anamnesis، در مفهوم روش رواندرمانی، در نظر گرفت. درست به همان صورتی که بیماران مسائل موجود خود را به روش تداعیی آزاد بیان میکنند: جزئیاتی ظاهراً بیارتباط با موقعیتهای گذشته که به آنها امکان کشف معانیی نهفتهی زندگیها و رفتارهایشان را میدهد. به همان ترتیب میتوانیم به آثار سزان، پیکاسو، دلانی، کاندینسکی، کلی، موندریان، مالهویچ و بالاخره دوشامپ به صورت رفتار «در جریان« durcharbeiten، که به وسیلهی مدرنیته با معانیی خودش بکار میرفت، سروکار داشته باشیم.
اگر شانه از آن مسئولیت خالی کنیم، محکوم به تکرار خواهیم بود، بدون هیچ جابهجاشدنی، یعنی، «روانرنجوریی neurosis مدرن« غربی شیزوفرنیی آن، هراس آن، و غیره، یعنی، منبع بختبرگشتگیهایی که در طیی دو قرن گذشته شناختهایم.
پس ببینید که وقتی به این صورت ادراک شود، «پست-« در «پست مدرنیسم» بر یک حرکت بازگشتی، فلاش بک یا بازخورد در یک حـرکت تکراری دلالت نمیکند بلکه به صورت یک روش در پیشوند "ana آنا" [4] بکار میرود: یک روش تحلیلی، تداعیی آزاد تاریخی، تفسیر روحانی و آنامورفوسیس[5] که عمل «فراموشیی اولیه» را به دقت توضیح میدهد.
[1] ژان- فرانسوا لیوتار، «یادداشتی بر معنای «پست-»، در تئوریی ادبیی پستمدرن:گزیدهها، فصل 21، نایل لوسی، انتشارات بلاکول: آکسفورد، لندن، 2000. برگرفته از کتاب
Jean-Franηois Lyotard, Note on the Meaning of Post, in The Postmodern Explained for Children; Correspondence 1982-1985, trans Don Barry, Bernadette Maher, Julian Pefanis, Virginia Spate and Morgan Thomas; eds Pefanis and Thomas (Sydney Power Publications, 1992), pp. 87-94.
[2] پائولو پورتوگسی، متولد 2 نوامبر 1931 در رم، مورخ معماری و معمار سرشناس اینالیائی است. وی درسال 1957 در رشتهی معماری و در سال 1958 در رشتهی تاریخ از دانشگاه رم فارغالتخصیل شد. پورتوگسی در دانشگاههای میلان و رم تدریس کرده است. وی از معماران صاحب سبک و از آثار مشهور وی کاسا بالدی است که در سال 1959 در شمال رم بنا نهاد. و در طی سالهای 1967 1964 با همکاریی ویتوریو گیگلیوتی ساختمان کاسا آندرئیس و در 1970 1969 ساختمان کاسا پاپانیس را به اتمام رسانید. پورتوگسی و گیگلیوتی در سال 1976 مرکز فرهنگی و مسجد اسلامی را در رم بنا نهادند. این ساختمان ترکیبی است از معماری اسلامی، رمی و مدرن. (توضیح مترجم، با استفاده از دائرةالمعارف آزاد ویکیپدیا)
[3] داستایل یک جنبش هنری در سالهای 1920 بود. این جنبش به نام نئوپلاستیسزم، یا هنر پلاستیک نو، هم مشهور بود. هواداران داستایل در پیی بیان یک ایدهآل تخیلیی تازهی نظم و هارمونیی معنوی بودند. آنها میخواستند از طریق رسیدن به اصول فرم و رنگ، به انتزاع ناب و عامیت دست یابند آنها با ساده کردن کمپوزیسیونهای بصری در جهتهای افقی و عمودی، تنها از رنگهای اولیهی سرخ، آبی، و زرد همراه با سفید و سیاه استفاده میکردند. در بسیاری از آثار این جنبش، خطوط افقی و عمودی از هم میگذشتند و یکدیگر را قطع نمیکردند. این خصوصیت در بعضی از نقاشیهای موندریان، خانهی ریتولد شرودر و صندلیی سرخ و آبی وجود دارد.نحوهی فلسفهی نوافلاطونیی ریاضیدان ام. اچ. جی. شونماکر در جنبش داستایل مشهود است. پیه موندریان، مشهورترین هنرمند این گروه، مانیفست جنبش را در سال 1920 با عنوان پلاستیسزم نو New-Plasticism منتشر کرد، البته وی این عنوان را به زبان هلندی، Nieuwe Beelding، در سال 1917 ضرب زده بود. تئو ون داسبرگ نشریهی داستایل را برای نشر نظرهای گروه از سال 1917 تا 1928 منتشر میکرد. علاوه بر تأثیر جنبش روی هنرهای دیداری، معماری، و طراحی، جهان موسیقی هم (به قبول گروهی) تحت تأثیر قرار گرفت. آهنگساز هلندی، ژاکوب ون دمسلر (1960 1890)، از دوستان نزدیک موندریان از سال 1912، چندین آهنگ ساخته که از اصول پلاستیزم نو که از سال 1913 شروع شده بود، مایه گرفته است. (افزودهی مترجم، از دائرةالمعارف آزاد ویکیپدیا)
[4] پیشوند ana در انگلیسی معمولاً بر سر واژههای یونانی در میآید و معانیی متعدد دارد، از آن جملهاند: بالا، به سوی بالا، در سراسر، به سوی عقب، به عقب، عقب، دوباره، تازه. (افزودهی مترجم: معادل فارسیی این پیشوند را پیدا نکردم.)
[5] آنامورفوسیس تصویر معوجی است که با نگاه کردن به آن به روشی غیرمعمول (نگاه کردن از نقطهای معین، استفاده از آینههای مسطح، مقعـر، یا محدب، و...)، به صورت درست خود دیده میشود. فرهنگ لغت وبستر چاپ 1913، لغت را به این صـورت معنی میکند: نمایش هیولا مانند یک تصویر بر سطحی مسطح یا خمیده، که، وقتی از نقطهای معین به آن نگریسته شود، تصویر به قاعده و درست دیده میشود، که همین خود باز شکل دفرمهی رؤیت آن تصویر است (افزودهی مترجم)
|
|
| © 2005 by Maliheh Tirehgol. |
| To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com |
| This page was last updated on 09/01/2006 . |