غرفهی آخر- فوریه 2008

پیرامون شناسنامهیما[1]

 ملیحه تیره گل

 

و نبودی مگر/ انکار روشنایی.

نفرین کولیانت بدرقه باد/ ماه کپکزده!

(میرزا آقا عسگری- مانی)

 

 

ادبیاتی که در بیرون از مرزهای ایران به زبان فارسی تولید میشود، مستقل از این که با کدام یک از شناسههای تبعید یا مهاجرت یا برون مرزی یا خارج از کشور یا آوارگی یا غربت شناسایی شود، سه دهه است که به حیات بالندهی خود ادامه داده است، و تا جایی که نیروهای مولد این ادبیات به زبان فارسی میاندیشند، این فرایند همچنان ادامه خواهد داشت.  اما لزوم شناسهپردازی، نه در زمان تولید یا انتشار این ادبیات، بلکه زمانی فوریت یافته که ما در صدد سخن گفتن یا پژوهش در زمینهی آن بودهایم. یعنی در نخستین گام سخن، به ناگزیر  از خود پرسیدهایم که این ادبیات  را با چه هویتی شناسایی کنیم؟ بگوئیم ادبیات فارسی در چه یا در کجا؟ بدین گونه، بدون نیاز درونیی هر متن به شناسنامه، و صرف نظر از این که نویسندهی آن خود را تبعیدی یا مهاجر یا آواره یا جهان وطن بداند، مجموعهی نوشتار فارسی از زمان و مکان تولد خود طلب هویت کرده است. و ما، برای پاسخ به این مطالبه ناگزیر بودهایم که این ادبیات را - در عالم نظر- به اجزاء درونیی آن تجزیه کنیم، و مفاهیم و شکلبندیهای درونیی هر یک از اجزاء را در پیوند با کل به ملاحظه بگذاریم، تا به شناسه یا شناسههایی برای بخشی از پدیده یا برای کل آن دست یابیم. بنا بر این الگوی ذهنی، کل پدیده عبارت بوده از دو عنصر:  موضوع شناخت (ادبیات فارسی)، و شناسهی آن (تبعید یا مهاجرت یا...)، که دومی تابعی است از 1) اجزائی که ما در اولی شناسایی کردهایم، و 2) عناصر و شکلبندیهایی که در هر جزء کشف کردهایم. و این هر دو، بستگیی مستقیم داشته است با جهانبینیی شخصیی هر یک از ما و رویکردی که برای تحقیق برگزیدهایم. 

 

هدف من در این بخش از گفتار عبارت است از بررسیی روندهایی که این مای منتشر - در درازنای سه دههی گذشته- در زمینهی فرایندهای شناسهپردازی برای ادبیات خود طی کرده است، و چراییی تنگناهایی که در این زمینه با آنها روبهرو بوده است؛ بدون آن که برای تنگناهای مورد اشارهام، راه حلی ارائه دهم. با این که نام کتاب حاضر، روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید است، و نیز بنا به دلایلی که در همین بخش ارائه خواهم داد، من بر شناسهی تبعید پافشاری دارم، اما در سراسر این بخش، هم برای مجموعهی نویسندگان بیرون از ایران، و هم برای ادبیاتِ این مجموعه، از شناسهی ما استفاده کردهام. چرا که این واژه، هم تکثر شکلبندیهای عینی و ذهنیی این ادبیات را متبادر میکند، و هم از تحمیل شناسهی گزیدهی من به کل پدیده، جلوگیری میکند.

 

در نخستین نگاه به موضوع شناخت، این پرسش معتبر پیش میآید که منظور ما از عبارت ادبیات فارسی چیست؟ اجزاء درونیی این پدیده کدامها هستند؟ آیا منظور ما از ادبیات فارسی، تنها آفرینشهای ادبی است؟ یا، افزون بر آفرینشهای ادبی، حجم انبوه ژانرهای دیگر نوشتاری، مانند  متنهای سیاسی، پژوهشی، خاطرات، خاطرات زندان، مصاحبهها و مناظرهها، گزارشها، کتابهای تاریخ، نقد و نظرهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، نقد ادبی، اظهار نظرهایی ظاهراً غیررسمی (آماتوریک، وبلاگی) را نیز دربرمیگیرد؟ اگر همهی این ژانرها را باید زیر چتر ادبیات فارسی بپذیریم، تکلیف متنهایی که با عنوان اطلاعیه، بیانیه، نامههای سرگشاده، فراخوان و مانند اینها، به فراوانی در برونمرزهای ایران منتشر شده، چه میشود؟ آیا این متنهای کوتاه، اما گاه سرنوشت ساز را هم میتوان در مجموعهی ادبیات فارسی گنجاند؟  این پرسشها، به ویژه، زمانی پیش میآیند و پاسخهای مشخصی را طلب میکنند، که در صدد نقد جامعهشناختی/ فرهنگیی این ادبیات باشیم. به بیانی دیگر، نمیتوان به نقد فرهنگیی این ادبیات پرداخت، اما مثلاً، فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید در مورد جشنوارهی نزدیک دوردست را- که دهها نقد و نظر را به دنبال آورد و پیامدهای آن در ترکیب و حتا موجودیت این کانون دست بُرد- به میدان مطالعه راه نداد. چرا که، دستمایهی نقد فرهنگی/ جامعهشناختیی ادبیاتِ یک دوره، بینشها و کنشهای نویسندگان آن دوره است در برخورد با پدیدههای انسانی و رویدادهای اجتماعی. و اهمیت نقد فرهنگیی ادبیات یک دوره- به نوبهی خود- در این است که افزون بر شناساییی ویژگیهای دورهی در حال گذار، برای  نویسندگان و پژوهشگران آیندهی تاریخهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و ادبی نیز به مثابه مواد خام عمل میکند. به سبب همین اهمیت است که رسیدگی به پرسشهای بالا، و دستیابی به پاسخهای نسبی، یا دست کم قراردادی، نه تنها از ابتداییترین قدمهای شناسهپردازی، بلکه از ابتدائیترین قدمهای پژوهش جامعهشناختی/ فرهنگی دربارهی ادبیات فارسی برشمرده میشود.

 

البته، پرسشهای پراکندهای در زمینهی اجزاء متشکلهی ادبیات فارسی  در گوشه و کنار متنهای ما مطرح شده است، اما با اطمینان میتوان گفت که تاکنون بحثی گسترده و پیگیر دربارهی لزوم اندیشیدن جدی به اجزاء پیکرهی عظیم این ادبیات و یافتن پاسخهای نظری برای آن، در جامعهی نویسندگان و اندیشمندان ما گشوده نشده است. منتها، از نظر عملی، به عنوانهایی مانند ادبیات مقاومت، ادبیات زندان، ادبیات سیاسی، در جستارها و تارنماها برمیخوریم، که نشان دهندهی لزوم باز کردن چتر پدیدهای است که ما آن را ادبیات فارسی مینامیم. این ضرورت، البته نه تنها با افزایش عددیی عنوانهای یادشده، بلکه به سبب درونهی متوسعی است که هر یک از این ژانرها در دههی گذشته به نمایش گذاشتهاند. به بیانی دیگر، در انبوه متنهایی که زیر عنوانهای ادبیات مقاومت یا ادبیات زندان یا ادبیات سیاسی یا ادبیات پژوهشی جمعبندی میشوند، اینک و به کرات به متنهایی برمیخوریم که نه تنها از زبان و بیان اعلامیه یا دفاعیههای سیاسی و عنصر تبلیغی فاصله گرفتهاند، بلکه به لحاظ ساختارهای ذهنی و بافتار کلامی، به عنصر کشف/ شناخت نزدیک شدهاند. به عنوان مثال، و فقط یک مثال از انبوه این گونه متنها، خوانندهام را به نوشتههای حمید حمید در قلمروهای ادبیات سیاسی/ فلسفی/ پژوهشی- رجوع میدهم.[2]

 

حال اگر همهی نوشتار فارسیی این سه دهه را در ترکیب ادبیات فارسی بگنجانیم، درونهی بسیاری از آنها از همان ابتدا، نه تنها شناسهی تبعید را پس میزدند، بلکه شناسهی مهاجرت نیز بر آنها قابل اطلاق نبود، و هنوز هم نیست. به عنوان مثال، جستارهای فرهنگی، مثل اکثر نوشتههای آرامش دوستدار یا شجاعالدین شفا، یا کتاب تئوریی شعر[3] نوشتهی اسماعیل نوری علا، یا نوشتههای داریوش آشوری دربارهی زبان، یا مثلاً کتاب درآمدی بر نقد ساختارهای زیباییشناسی[4] نوشتهی عباس سماکار، تنها به این دلایل که نویسندگان آنها مقیم کشور خارج از کشور[5] هستند و برخی از آنها احتمالاً در ایران قابل چاپ نیستند (یعنی بر اساس شاخصههای بیرونی)، ممکن است واژهی تبعیدی را به خود بپذیرند، و نه الزاماً به لحاظ  مختصات درونیی متن. در عین حال، این معادله در مورد بخش عمدهی ادبیات زندان معکوس است. چرا که، درونهی متنهای این ژانر، در تمام طول سه دهه، شناسهای جز تبعید را به خود نپذیرفتهاند. و فهرست این ناهمگونیها را میتوان همچنان ادامه داد. همین ناهمگونیها و ناهمخوانیها، در محدود کردن ادبیات فارسی به آفرینشهای هنری، در جستارهای ما نقش تعیین کنندهای داشته است. گزینش این قلمرو محدود، ضمن این که خطر نادیدهگرفتن اجزاء کل ادبیات فارسی را در پی دارد، اما در عوض خطر لغزندگی در هویتیابی را کاهش میدهد. چرا که درونهی آفرینش ادبی، صرف نظر از این که نویسندهی آن خود را مهاجر بداند یا تبعیدی، یا جهان وطن، و فارغ از این که پژوهشگر از این ویژگیها خبر داشته باشد یا نه، با هر رویکردی که به آن نزدیک شویم، متر و معیاری از هویت خود را به دست میدهد. همین متر و معیارهای درونی بوده که بسته به جهانبینیی هر یک از پژوهشگران، و بسته به روش هر یک از آنها در تحقیق و در تحلیل متن، تاکنون شناسههای تبعید یا مهاجرت، یا خارج از کشور، یا برونمرزی را متبادر کرده است.  

 

دربارهی شناسههای یادشده، به ویژه شناسههای تبعید و مهاجرت، در نقد و نظرها و جستارهای ما، سخنهای مستدل بسیار رفته است. برخی از نویسندگان این جستارها، کم یا بیش، فشرده یا گسترده، دلایل گزینش خود را به صورت نظری تبیین کردهاند. و برخی از آنها نیز، بدون ورود به بحث نظری، یکی از این شناسهها را برگزیدهاند و به کار میبرند. با در نظر گرفتن ویژگیهای نه چندان مشترک در مجموعهی این جستارها، میتوان کل آن را با قید احتیاط به سه گروه تقسیم کرد. گروهی از تحلیلگران، که اصولاً از منظر تاریخی به کل پدیده نگاه میکنند، عناصر زمان و مکان معین را- که در این ادبیات بار آشکارا سیاسی دارد- از دوش پدیده برداشتهاند، و کل آن را با شناسهی مهاجرت شناسایی کردهاند. گروه دیگری با سنجههای زیباییشناختی و تئوریهای ادبی به سراغ شناسهپردازی برای آفرینشهای ادبی رفتهاند. این گروه، در عین حال که  شناسهی تبعید را برای برخی از آثار ادبی پذیرفتهاند، آثار تبعید را به سبب حمل خطابها و ارجاعات، از ادبیت و از گوهر هنری تهی میبینند، و از این چشمانداز، ادبیات مهاجرت را برادبیات تبعید و حتا بر ادبیات مهاجران برتری دادهاند؛ بدون آن که برای کل پدیده شناسهای پرداخته باشند. گروه سوم تحلیلگرانی هستند که این ادبیات را به عنوان پاسخ ادبی به تجربهی تبعید برآورد میکنند، و از این چشمانداز، با اتکاء بر عناصر روانشناختی و جامعهشناختیی این متنها، پاسخهای مشترک به تجربههای مشترک در این ادبیات را شناسایی کردهاند و در این رهگذر به شناسهی تبعید رسیدهاند.

 

مثالهای مشخص از این گروهها:  مجید روشنگر، در حالی که تفاوت شناسههای تبعید و مهاجرت را مرور کرده، و در حالی که هم اختیار و هم اجبار نویسنده در ترک وطن را به ملاحظه گذاشته، کل آفرینشهای ادبی را با شناسهی ادبیات مهاجرت (literature of migrancy) شناسایی میکند.[6] میرزا آقا عسگری (مانی)، ضمن متمایز کردن برخی از ویژگیهای شعرِ شاعران مهاجر از شعر مهاجران شاعر، عنوان گردآوردهی خود را شاعران مهاجر و مهاجران شاعر گذاشته است و در سراسر پیشگفتار آن کتاب نیز از شناسهی مهاجرت سود برده است.[7] به نظر میرسد که گزینهی رضا براهنی نیز شناسهی مهاجرت باشد.[8] چون در مقالههای متفاوتِ او مکرراً به این شناسه برمیخوریم. احمد کریمی حکاک، روزبهان، و سهراب رحیمی نیز، در سخن گفتن از ژانر شعر، از شناسهی مهاجرت سود جستهاند.[9] پیمان وهابزاده در جستاری در قلمرو شعر، با رویکردی زیباییشناختی/ فلسفی، شعر مهاجرت را از شعر تبعید و حتا از شعر مهاجران متمایز کرده است.[10] اسماعیل نوری علا، با رویکردی روان- جامعهشناختی، ابتدا، با تکیه بر شاخصههای اجبــار و اختیار، شعر تبعید را از شعر مهاجــرت، جـــدا کرده، و سپس شاخصههای دیگر هــر یک را  به بررسی گذاشته است. [11] محمود فلکی، با این که در برخی از نوشتههایش شناسهی غربت را به کار برده است (او گردآوردهای هم دارد با عنوان داستانهای غربت)، اما در بیشتر جستارهایش از شناسهی مهاجرت سود میبرد[12].بهنام باوندپور، در عنوان فرعیی کتابِ انهدوانا - گردآورهی شعرهای 17 شاعر- از شناسهی خارج از کشور استفاده کرده است.[13] شناسهی خارج از کشور در عنوان دو جلد کتابشناسیی داستان کوتاه نوشتهی داریوش کارگر نیز به چشم میخورد.[14] فرامرز سلیمانی، از چشماندازی فرازمانی/ فرامکانی، میان شناسههای مهاجرت، تبعید، برونوطنی، آوارگی، پناهندگی، غربت [...] تفاوتی نمیبیند.[15] علیــرضا زرین، از هــر دو شنــاسـهی تبعیـد و مهاجرت استفاده کرده است.[16] ناصر مهاجر، برای گردآوردهی خود، عنوان 23 داستان کوتاه ایرانی در تبعید را برگزیده، و در بخش درآمد کتاب، ضمن یاد کردن از آفریدههای مهاجرت، به تبدیلپذیریی این دو شناسه نیز اشاره کرده است.[17] مسعود نقره کار، در جلد چهارم از مجموعهی بخشی از تاریخ روشنفکریی ایران،[18] ضمن اشاره به شناسهی مهاجرت در عنوان فرعیی کتاب، در متن سخن، بیشتر از شناسهی تبعید استفاده کرده است.  نسیم خاکسار، در تمام متنهایی که من در این زمینه از او خواندهام، شناسهی تبعید را به کار برده است.[19] مهدی فلاحتی، با این که در یک مقاله، هر دوی این شناسهها را به صورت مترادف به کار برده،[20] در اکثر نوشتههایش بر شناسهی تبعید پافشاری دارد.[21] پرویز صیاد، بر شناسهی تبعید پافشاری دارد، و عنوان یکی از کتابهای او سینمای در تبعید است.[22] محسن حسام، افزون بر این که رمانی با عنوان تبعیدیها دارد، در نوشتههای غیرادبیی خود نیز شناسهی تبعید را به کار میبرد. حسن حسام در نوشتهی مورد استناد من، این شناسه را حامل اعتراض نویسنده برآورد میکند.[23] مسعود مافان (فصلنامهی باران)  و پرویز قلیچخانی (فصلنامهی آرش)، در سرمقالهها و یادداشتهای خود معمولاً از شناسهی تبعید استفاده میکنند. من نیز از طریق شناساییی بنمایهها و درونمایههای روانشناختی و جامعهشناختی در ژانرهای شعر و داستان و نقد، به شناسهی تبعید رسیدهام.[24] اسماعیل خویی، نسیم خاکسار، رضا اغنمی، منصور خاکسار و مجید نفیسی، ویراستاران و مدیران ادواریی دفترهای نوزدگانهی نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید و کلیهی نویسندگان عضو این کانون، حتا اگر در نوشتهی خاصی اعلام شناسه نکرده باشند، با پذیرش عضویت در این کانون، شناسهی تبعید را برگزیدهاند. افزون بر تحلیلگران منفرد در قلمروهای ادبیات یا سینما یا هنرهای دیگر، بسیاری از نهادهای فرهنگی و هنری و ادبی نیز شناسهی تبعید را بر پیشانی دارند، و دلایل آن را نیز در اساسنامههای خود آوردهاند؛ که در اکثر آنها، به تعهد هنر و ادبیات در قبال آرمان رهاییی انسان، اشاره شده است.[25] من تاکنون در میان نهادهای هنری/ فرهنگی، به عنوانهایی مانند هنر در مهاجرت یا سینما در مهاجرت یا تئاتر در مهاجرت برنخوردهام. (باید اضافه کنم که بعد از انتشار این بند از کتاب در نشریهی آرش- شمارهی 100، در انجمن فیلم لسانجلس، به مدیریت حسن فیاد، به عبارت سینما در مهاجرت هم برخوردم.)

 

البته این جستارها در کنار هم، مجموعهی گرانبهایی از کند و کاو و نظریهپردازی نسبت به آفرینشهای ادبی را به حافظهی نقد ادبیات فارسی سپردهاند، و بررسیی چشماندازهای هر یک از این نویسندگان، به نوبهی خود، دستمایهای برای پژوهشهای جامعهشناختی نیز هست. اما این مجموعه، نه جمعبندیی منسجمی از شناسهپردازی را در اختیار میگذارد، و نه به قلمرو پژوهشهای جامعهشناختیی کل پیکرهی این ادبیات، کمک میکند. چرا که محتوای ادبیات فارسی را به آفرینشهای ادبی و حداکثر به نقد، محدود کردهاست. از آن جا که در طول سه دههی گذشته (تا جایی که من خبر دارم)، هیچ مجمع، همایش، سمینار، یا سمپوزیومی با هدف رسیدن به یک جمعبندیی نظری از عناصر متشکلهی ادبیات فارسیی ما، و بر اساس آن، دستیابی به شناسه یا شناسههایی مشخص برای اجزاء این ادبیات تشکیل نشده است، همان نظرهای ابراز شده هم منفرد مانده و جامعهی پراکندهی ما، هنوز به تعریفهای تئوریک، که قلمروهای دو مفهوم تبعید و مهاجرت را در مساحت این ادبیات مشخص کنند، دست نیافته است. و نتیجه این شده که حتا در همان قلمرو مورد مطالعه (آفرینشهای ادبی)، هنوز هر یک از تحلیلگران، بنا به جهانبینیی خود، برای آن شناسه میپردازند. شاید یکی از دلایل انفراد و اغتشاش این باشد که افزون بر تفاوت در جهانبینیها و شناختشناسیها، رویکردهای ما در پژوهش این پدیده نیز متفاوت بوده است. در حالی که، درونمایهها و بنمایههای مشترک در این ادبیات، هم رویکرد پژوهشگر را تعیین میکنند و هم برای این ادبیات، شناسنامه مینویسند. به عنوان مثال، اکثریت قابل ملاحظهای از شعرها و داستانهای کوتاه و رمانها، و فیلمنامهها و نمایشنامههای تولید شده در دههی نخست، در اثبات جبرِ خروج نویسندگان خود از وطن، سنگ به سنگِ دشتها و کوهستانهای مرزی ایران، و هتلها و متلها و بیغولههای مرزیی کشورهای همسایه را به شهادت گرفتهاند. افزون بر این بنمایه، در دههی نخست، نشانههای بحران روانشناختیی پرتاب، مانند گسست و دوپارگی، ناباوری نسبت به شرایط پیش آمده، و امید بازگشت قریبالوقوع، ستون فقرات آفرینشهای ادبیی آن دوره را تشکیل میداد؛ که مجموعاً، اجبار در ترک وطن را هم نمایندگی میکرد. از این رو، آفرینشهای ادبیی دههی نخست، خود به خود، هم رویکردهای روان- جامعهشناختی را به پژوهشگر پیشنهاد میکرد، و هم، هویت خود را در فوریتی آشکار به عنوان تبعیدی اعلام میکرد. در دههی دوم، ناامیدی نسبت به بازگشت، در آمیزهای پررنگ از نگاه نوستالژیک از یک سو، و تأمل بر گذشتهی نزدیک وُ دور تاریخی از سوی دیگر، و سرزنش/ ستایش فرهنگ میزبان از سوی سوم، باز، هم رویکرد روان- جامعهشناختی را طلب میکرد، و هم، هویت تبعیدی را در آثار ادبیی فارسی رقم میزد. گیرم که در این دوره، فوریتها، به تأمل جا سپرده بودند. یعنی در اکثریت آثار ادبیی دههی دوم، اوج منحنیی فوریتهای حسی رو به کاهش است، و اوج منحنیی تأمل رو به افزایش است، بدون آن که بنمایهها و درونمایههای دورهی نخست، از میان رفته باشند. کما این که مجموعهی آفرینشهای ادبی، هنوز هم تحولها و تجدید نظرهایش را با همان بنمایهها و درونمایهها به اطلاع ما میرساند؛ گیرم که در دورهی اخیر، تحول ذهنیی آفرینشگر در نگاه کردن به جهان، سبب شده که درد، در لایههای زیرین اثر چنان تهنشین شود که در نگاه نخست شناسهی تبعید را پس بزند. (در زمینهی این ویژگی، توضیح بیشتری خواهم داد.)

 

با این وصف، بر من پوشیده است که چهگونه و با چه معیاری میتوان این مجموعهی عظیم درد و اجبار را با شناسهی مهاجرت شناسایی کرد. و همچنین بر من پوشیده است که برای شناساییی کل این پدیدهی متحول، گویا، و مغبون، چرا و چهگونه میتوان از همان ابتدا، به سنجههای زیباییشناختی و تئوریهای ادبی بسنده کرد. چرا که مثلاً، در خلاء شناسه برای ژانر شعر، تفکیک شعر تبعید از شعر مهاجران و تفکیک هر دوی اینها از شعر مهاجرت، ما را در شناساییی بسیاری از شاعرانمان و بسیاری از شعرهامان با بنبست روبهرو میکند، و این پرسشها را پیش میآورد که آیا با  این الگو، مثلاً برای شناساییی شعر اسماعیل خوئی باید بگوییم شعر زیبای بازگشت به بورجوورتزیی او شعر مهاجرت است، اما  شعرهای خطابیی مجموعهی شاعر خلقم، دهن میهنم، شعر تبعید؟ یعنی این شاعر، هم شعر مهاجرت سروده و هم شعر تبیعد؟ و همزمان، هم شاعر مهاجر بوده و هم شاعر تبعیدی؟ یا، زمانی که مجید نفیسی شعرهای مجموعهی پس از خاموشیی را میسرود، شاعر تبعیدی بود، اما زمانی که خطاب و ارجاع مستقیم را از شعرش زدود، به شاعر مهاجر تبدیل شد، و شعرش به شعر مهاجرت؟ یا شعرهای زیبای  سهپله تا شکوه و موریانهها و چشمهی اسماعیل نوری علا، شعر مهاجرت هستند، اما شعر خطابیی کدام بامداد او، که به یاد روشن احمد شاملو سروده، یا شعری که برای غفار حسینی سروده، شعر تبعید؟ مگر نمیشود بر اساس بنمایهها و درونمایههای آثار، و از دیدگاه روان-جامعهشناختی، ابتدا شناسهای را برگزید، و سپس، با سنجههای زیباییشناختیی مورد قبول خود، کیفیتهای هنریی اجزاء پدیده را سنجید؟ کما این که مجموعهی نقدهای ادبیی ما نشان میدهند که پافشاری بر شناسههای تبعید یا مهاجرت برای کل این ادبیات، مطلقاً بدان معنا نیست که منتقد به عناصر زیباییشناختیی اثر ادبی بیتوجه بوده است. به عنوان مثال از این حجم انبوه، میتوان از نقد مهدی فلاحتی بر رمان ناتنی یاد کرد.[26] فلاحتی، بر بستر ادبیات فارسی در تبعید، هم به کیفیتهای ادبی و هم به کیفیتهای معرفتشناختیی این اثر رسیدگی کرده است.

 

میبینیم اگر در شناساییی اجزاء درونیی ادبیات فارسی به دو راهیی تنها آفرینشهای ادبی یا کلیهی ژانرهای نوشتار فارسی برمیخوریم، در شناساییی هویت  آن، نه به دو راهی، بلکه با اغتشاش و راهی چندین و چند شاخه روبهرو هستیم، که در درازنای سه دههی گذشته به تعداد شاخههای آنها نیز افزوده شده است. در این جا، بر دلایل این اغتشاش و چند شاخگی اندکی درنگ میکنم.

 

ناصر رحمانینژاد، هنرمند و کارشناس تئاتر در جلسهی پایانیی سمینار تئاتر تبعید در پنجمین فستیوال تئاتر ایرانی کلن، نوامبر 1998، گفت:

 

[...] سال 1984، در پاریس، با چند تن از بازیگران تئاتر دربارهی تبعید بحث و گفتوگو داشتیم. هدف از آن گفتوگو این بود که نمایشنامهای دربارهی تبعید و ایرانیان تبعیدی نوشته شود و به روی صحنه بیاید. بحث دربارهی تبعید، بیش از دو یا سه جلسه ادامه نیافت، و از تمام گفتوگوها ثمری به بار نیامد. حتا مشخصات عینیی وضعیت تبعید، دلایل تبعید، و از این قبیل نیز به طور دقیق روشن نشد و گفتوگو روی این مسائل، از برخی حسهای مبهم فراتر نرفت. [...] و شاید به همین علت، نوشتن نمایشنامهای دربارهی تبعید ادامه پیدا نکرد، و جلسات ما بدون نتیجه پایان یافت. شاید بتوان گفت چنین طرحی در سال 1984، زودرس بود. اما امروز چه؟ 28 نوامبر 1998؟ [...] به نظر میرسد که پس از بیست سال، ما کم کم به این زندگی عادت کرده و با آن اخت شدهایم، و گویی اساساً اتفاقی نیافتاده است تا ضرورت این بحث دیده شود. اگر چه اثرات تبعید سراسر زندگیی ما را درنوردیده، اما چنین به نظر میرسد که گردی بر دامان ما ننشسته است.[27]

 

بنا به بازگفت بالا، درست زمانی که رحمانینژاد از کمبود بحث نظری در مورد شناسهپردازی سخن میگوید، پنج سال بود که  واژهی تبعید، عملاً بر پیشانیی تئاتر ما حضور داشته است. افزون بر این، کانون نویسندگان ایران - در تبعید نیز سالها پیش از این سخنرانی (از 1361/ 1982) با این شناسه اعلام هویت کرده بود. سینما در تبعید و کانون هنر در تبعید را هم داشتهایم. کنگرهها، همایشها، سمینارهای متعددی هم در زمینههای هنر و ادبیات ما در گوشه و کنار جهان تشکیل میشد، که شناسهی تبعید، عملاً  بر کتابچهی راهنمای آنها حک بود. منتها، پیشنهادهای افرادی مانند ناصر رحمانینژاد، نسیم خاکسار، حسن حسام، نعمت میرزازاده (م. آزرم)، اسماعیل خویی، ناصر پاکدامن، و پرویز صیاد، و... در مورد جمعبندیهای نظری در این زمینه، نه تنها صورت نپذیرفت، بلکه ضرورت آن در طول زمان، در گرد و غبار آمیزهای از مؤثرهای پیرامونی و کانونی، ذهنی و عینی، ایرانی و غربی، فرهنگی و سیاسی، رنگ باخت. به طوری که همین حالا، که حدود یک دهه از سخنرانیی دردمند رحمانینژاد گذشته است، نه تنها به ضرورت مورد اشارهی او پرداخته نشده است، بلکه به حکم شاخصههای بیرونیی نوشتار فارسی ( از جمله این که کدام نویسنده تبعیدی برشمرده میشود و کدام مهاجر، یا کدام اثر در ایران چاپ شده یا در خارج از ایران)، مرز دو شناسهی تبعید و مهاجرت کمرنگ و حتا مخدوش به نظر میرسد. اما همین جا باید بیدرنگ گفته شود که مخدوش شدن و رنگباختگیی این مرز، الزاماً و فقط، به آن دلیل نیست که ما با این زندگی اخت شدهایم، بلکه انگیزههای دیگری هم دارد، که در این جا چند وجه عمده از آنها را مرور میکنم: 

 

الف- تنوع ساختارهای اجتماعی: آن چه را که ما  با عنوان هنر و ادبیات فارسی شناسایی میکنیم، فرآوردهی دانش/ اندیشه/ تخیل گروههای ناهمگون از نویسندگانی است که نه جهانبینیی آنها را میتوان جمعبندی کرد، نه سبب خروج آنها از ایران یکسان بوده است، نه زمان خروج آنها را میتوان در یک محدودهی زمانیی خاص گنجانید، و نه شکل و راه خروج آنها از ایران تابع یک الگوی معین بوده است. اگر فرهنگ ویژهی هر یک از کشورهای میزبان را، و تأثیر ویژهای را که بر ذهنیت هر یک از نویسندگان میهمان میگذارند، به آن مجموعهی ناهمگون بیافزائیم، و از آن فراتر، اگر حضور نیرومند نویسندگان نسل دوم، و جهانبینیی کاملاً متفاوت آنها را در نظر بگیریم، به پیچیدگی و تنوع بافت این جامعهی پراکنده در سراسر سیاره، بیشتر پی میبریم. بیسبب نیست که افسانه خاکپور مینویسد:

 

[...] اما ما که هستیم: با کاربرد ضمیر ما، سعی بر آن دارم که به توهمی پایان دهم که ما را ما، یا سر وُ ته یک کرباس فرض کرده، و با همین استدلال حکمهایی در مورد این جمع ناهمگون و ناهمخوان صادر فرمودهاند.[...][28]

 

تا جایی که به این ادبیات ، به مثابه یک پیکره، مربوط میشود، پافشاری بر ناهمگونیها و ناهمخوانیها و به ملاحظه گذاشتن آن به عنوان یک پارادایم مطلق، نه تنها شناسهپردازی را دچار مشکلی اساسی میکند، بلکه کلاً، راه هر گونه پژوهش جامعهشناختی/ فرهنگی و هر گونه نقد و نظر دربارهی این پیکره را میبندد. چرا که، در آن صورت باید تک تک آثار تک تک نویسندگانمان را به ملاحظه بگذاریم و برای هر یک، یک شناسه بپردازیم. کما این که افسانه خاکپور نیز تنها به حکمهای همهشمول اعتراض دارد، و در طول مقالهاش به لزوم در نظرگرفتن پارادیمهای موجود در شناساییی اجزاء این ما پرداخته است؛ یعنی، این ناهمگونی را، نه به عنوان یک دلیل مطلق برای غیرقابل شناسایی بودن کل پدیده، بلکه به عنوان عنصری شناسایی کرده است، که دیدن و در نظر گرفتن آن در بررسیی کل پدیده، الزامی است. کما این که بسیاری از پژوهشگران ما در شناخت این پدیده چنین کردهاند. مثلاً، از بهروز شیدا میخوانیم:

 

[...] باید به این نکته توجه کرد که ادبیات تبعید- مهاجرت پیکری یکپارچه نیست. ما یک ادبیات تبعید- مهاجرت نداریم؛ دورانهای گوناگون ادبیاتِ تبعید- مهاجرت داریم. ادبیات خارج از کشور را شاید بتوان به سه دوران تقسیم کرد. دوران اول را دوران تازگیی زخم میخوانیم. در این دوران، رنجهای سرزمین پشت سر از یک سو، و اندوه غربتِ پیش رو از سوی دیگر، خاستگاه ادبیات خارج از کشور است. دوران دوم [...][29]

 

بهروز شیدا در این جا، بدون آن که خود را در تعریف هر یک از شناسههای تبعید یا مهاجرت یا خارج از کشور درگیر کند،  ضمن اشاره به عدم یکپارچگیی این ادبیات، در سخن گفتن از آن، لزوم تفکیک قلمروهای آن را لازم دانسته است؛ و خود در ادامهی سخنش، از طریق انتزاع خصوصیات متنوعِ پیکره در طول زمان، آن را به سه دوره تقسیم کرده است. و به این ترتیب نشان داده است که کل همین پدیدهی ناهمگون، ظرفیت و قابلیت آن را دارد که سوژهی شناخت قرار گیرد. کما این که اسماعیل نوری علا و پیمان وهابزاده نیز برای شناسایی و تفکیک شعر تبعید و شعر مهاجرت، از همین ابزار نظری سود جستهاند. یا، محمود فلکی و مهدی فلاحتی، به یاریی انتزاع برخی از دگرگونیهای این ادبیات در طول زمان، آن را مرحلهبندی کردهاند. منتها رویکردهای متفاوت این منتقدان در نگاه کردن به موضوع شناخت، آنها را در امر شناسهپردازی، به نقطههای پراکندهای برده، که گردآوردن آنها به لحاظ نظری، فقط از یک گروه پژوهشی - که در رابطهی با یکدیگر، و حول رویکردهای معینی فعالیت داشته باشند- ممکن میشود. چرا که، به باور من، نظریهپردازی دربارهی هویتهای این ادبیات، کار هیچ کارشناس منفردی نیست. بلکه باید در سمپوزیومی متشکل از طیفهای مختلف اندیشهورزان ما (و حتا با مشارکت فرهنگپروران درونمرزیای که با آثار ما آشنایی دارند) صورت پذیرد. و گاهی نیز چنین میاندیشم که شاید این کار زمانی امکان اجراء بیابد و سامان پذیرد، که نسل ما، نسل تجربههای همه تلخ و ملتهب، پایان یافته باشد، و سوژهی شناخت، موضوعیت تاریخی یافته باشد. چرا که، این نسل ملتهب، افزون بر حمل زخمهای روانیی پرتاب - که بازدارندهی ذهن از دیدار است-  از درون یک دورهی سپری نشده به خود و به رویدادها نگاه میکند، و نه از بام تاریخ؛ حتا اگر ادعا کند که کل پدیده را از منظر فراتاریخی برانداز میکند. و منظورم از نسل ملتهب، فقط زخمخوردگان مستقیم تعقیب و شکنجه و زندان و فرار نیست، بلکه هر یک از ما، مایی که به زبان فارسی میاندیشیم و مینویسیم، آگاهانه یا ناآگاهانه، پرتاب خود را محصول اجتنابناپذیر همان پدیدهها میدانیم؛ حتا نسل دوم ما. و همین جا میگویم چرا.

 

ب- شرایط سیاسیی ایران:[30] جلب کوشـندگان و نویســندگان مخالف رژیم به همکاری با رژیم، یا حذف فیزیکیی آنها، رخنه در اپوزیسیون  و خنثا کردن فعالیتهای سیاسی در برونمرزهای ایران، آرایش سیمای تاریک رژیم در صحنهی جهانی، از جمله هدفهایی بودند که سیاستهای دفتر استراتژیی فرهنگیی ریاست جمهوری ، پروژهی جنبش اصلاحات و پروژهی گفتوگوی تمدنها دنبال میکرد. تصویب عفو مشروط برای جلب پناهندگان به ایران، تبلیغ گستردهی سیاست عدم خشونت توسط اصلاحطلبان رژیم (با وجود تداوم سرکوبهای خشونتبار این رژیم) گسیل مأموران اطلاعاتی در قالب اپوزیسیون رژیم به خارج از کشور، تأسیس نهادهای پنهان و آشکار جمهوریی اسلامی در جوامع مختلف تبعیدیان، و از همه فراتر، ایجاد سوءظن در مخالفان نسبت به یکدیگر، شکلهای مختلف اجرای همان سیاستها بود. پیامدهای این استراتژیها و تاکتیکها، در کنار پیامدهای جنبی و بهناگزیر مثبتِ جنبش اصلاحات، مانند چاپ و انتشار آثار نویسندگان برونمرزی و مصاحبههای آنان در نشریههای درونمرزی، و جایزههایی که در ایران به دست آوردهاند، نه تنها مرزهای هویتیی تبعیدیان و مهاجران را کمرنگ کرد، بلکه در زمینههای اختصاصاً سیاسی به مخدوش شدن این مرزها انجامید. البته در حال حاضر، ما هنوز انجمن هنر در تبعید و کانون نویسندگان ایران- در تبعید و دهها نهاد جنبشی را با شناسهی تبعید داریم. با این وصف، با نگاهی به متنهای فارسی (در سطح عام)، که افزون بر شکل چاپی، همه روزه بهمنوار بر اینترنت نیز روان است، پیدا کردن خصوصیات دو شناسهی تبعید و مهاجرت آسان به نظر نمیرسد، چه رسد به انتزاع خصوصیات هر یک و نظریهپردازی دربارهی آنها. به عنوان مثال، من نمیدانم شعرها یا داستانها یا مصاحبهها یا بیوگرافیهایی که در دههی اخیر از نویسندگان ما در ایران منتشر شده، و برخی از آنها نیز قبلاً بدون سانسور یا خودسانسوری، یعنی با تفاوتهای آشکار، در برون مرزهای ایران منتشر شده بود، زیر چه شناسهای جا میگیرند. آیا این آثار از ادبیات فارسی در تبعید هستند؟ یا در مهاجرت؟ یا در خانه؟

 

پ- فرهنگ حاکم بر اپوزیسیون سیاسی: بینش بنیادگرایانهی ایدئولوژیک در بسیاری از سازمانهای سیاسیی اپوزیسیون برونمرزی، یکی دیگر از دلایل کمرنگ شدن مرز بین این دو شناسه در میان نویسندگان و کوشندگان مستقل است، که در فرایندی شبکهوار تجلی میکند: از سویی، بنا بر تعریفهای مشابهی که از واژهی تبعید در دست داریم، این واژه بار سیاسی دارد. از سوی دیگر، بخش عظیمی از تبعیدیان نخستین، همانا طرفداران یا اعضای سازمانهای سیاسی در ایران بودند. و باز از سوی دیگر، در گوشه و کنار بسیاری از تحلیلهای سازمانهای سیاسیی کنونی (نه همهی آنها) به بینشها، راهکارها، و رهنمودهای شکستخورده و بدون تجدید نظری برمیخوریم، که چهار پنج دهه پیش بر فرهنگ سیاسیی ما حکمفرما بود، و در شناختشناسیی ما - در همهی قلمروهای دانش و هنر و ادبیات- تأثیرهای زیانباری بر جا گذاشت. از راهکارهای مبارزه گذشته، داوریها و اظهارنظرهایی که در برخی از متنهای سازمانی دیده میشود، فرار یک نویسنده مستقل را از کاربرد شناسهی تبعید، ضرورت و سرعتی مضاعف میبخشد. به عنوان مثال، زمانی که یک نویسندهی مستقل، غیر سازمانی، و برگذشته از چهارچوبهای ابدئولوژیکِ اول قرن بیستم، میبیند در ارگان یک سازمان سیاسی، از استالین، این جنایتکار شناخته شدهی تاریخ، هنوز با عنوان رفیق استالین یاد میشود،[31] حتا اگر به لحاظ عقیدهی شخصی از خانوادهی چپ هم باشد، نخستین فکری که از مخیلهاش میگذرد این است که بین شناسهی این تفکر و خودش خط مرزی خوانا و رسانا رسم کند. لزوم این خط کشی زمانی اوج میگیرد که برچسب زدن و حذف شخصیت- با همان زبان و  از همان جنس که در برنامههای هویت و چراغ صدا و سیمای جمهوریی اسلامی رایج است- بین برخی از سازمانهای سیاسی، به جای دیالوگ رد و بدل میشود. که البته این ویژگی در درون اعضاء و هواداران یک سازمان معین هم دیده میشود.[32]

 

ت- فرهنگ ایرانی: یکی از ریشههای فرهنگیی ضعف ما در رسیدن به جمعبندیهای نظری، همانا جدانگریی ما به اجزاء پدیده، و کلنگریی ما نسبت به هر جزء تفکیک شده است. به بیانی دیگر، از استثناها که بگذریم، به عنوان یک سرشت فرهنگی، در شاکلههای شناختیی ما ایرانیان، خصوصیات یک پدیده، در متن کل پدیده تجرید  و تعمیم نمیشود، بلکه آشکارترین و آشناترین القائاتِ مربوط، به جای خصوصیت پدیده مینشیند، و تازه، به کل آن هم تعمیم مییابد. فرقی هم نمیکند که القائات از مدهای ادبیی روز آمده باشد یا از قعر تاریخ؛ اما به ضرب شیفتگی یا ایقانی که نسبت به آنها داریم، میآیند، و به جای خصوصیات پدیده مینشینند. آموزهی کهنسال برتریی عمل بر حرف نیز از ریشههای همین ویژگیی فرهنگی آب میخورد. افزون بر این که در زیرساخت روان جمعیی ما، مقصدِ شناخت همانا لاهوت بوده است، روش ِ شناختن نیز در طی قرون و اعصار با هر نوع حرف و پرسش و استدلال و استنتاج شخصی بیگانه بوده است. در فرهنگ عرفانی/ دینیی ما، حرفِ مراد وُ پیر وُ مرشد وُ مرجع تقلید، یا به قول محمد مختاری، شبان است که بیچون وُ چرا در عملِ مرید سامان مییابد. از این روست که در فرهنگ تعلیمی/ تسلیمیی ما حرف با باد هوا مترادف بوده است. اما باد هوای ما، همانی است که در فرهنگهای غربی، از همان بدو پیدایشِ مدنیت، گفتوگو نام داشته، و فلسفه و تئوریپردازی از فرآوردههای ذهنیتی است که در پرتو فرهنگ گفتوگو، به تواناییی انتزاع خصوصیات یک پدیده (به مثابه متعالیترین فعالیت و فرایند ذهنی) رسیده باشد. تاریخهای سیاسی/ اجتماعی/ ادبیی ما در طول سدهی گذشته، آکنده است  از اجراهایی که بدون بررسیهای نظری و بدون شناختِ اجزاء پدیدههای درگیر، به آن دست زدهایم، و در نتیجه، آکنده است از ناکامیهایی که از نرسیدن به هدف نصیبمان شده است. و حالا، ما با رسوب این سنت و تبعات آن، اکثراً در فرهنگهایی زندگی میکنیم که از بدو پیدایش، حرف مبداء شناساییی پدیده، و شناسایی مبداء روششناسی، و روش، میدان عمل بوده است. منتها، ما به زمانهای در این فرهنگها زندگی میکنیم که اجتماع این فرهنگها، مدتی است حرفاش را در بسیاری از موارد، از جمله همین شناسهپردازی، به مصلحت سود عوض کرده است، و آن را با ابزار شبه فلسفیی نسبیگراییی بازار، به میدان عمل کشیده است: 

 

ج- شرایط و مناسبات جهانی: یکی دیگر از ریشههای اغتشاش در شناسهپردازی، از دگرگونی در شرایط سیاسیی جهان آب میخورد، که ما خواه و ناخواه از تأثیرهای مستقیم با غیرمستقیم آن در امان نیستیم. دگرگونیهای سیاسی و فرهنگیی جهان، از جمله فروریزیی کمپ سوسیالیسم پیاده شده، جنگ موسوم به خلیج، رویداد 11 سپتامیر 2001، اشغال کشور عراق، مسئلهی سلاح هستهایی ایران و احتمال حملهی نظامیی امریکا به ایران، از یک سو، گسترش شگفتانگیز تکنولوژیی اطلاعات از سوی دیگر، و فرهنگی که نسبینگریی بازار بر فرهنگها و تمدنهای مختلف گیتی حاکم کرده است از سوی سوم، به کمرنگ شدن و حتا بیرنگ شدن مرز تبعید و مهاجرت در ذهنیت بسیاری از کوشندگان سیاسی و فرهنگی و آفرینشگران ادبیی ما یاری داد.

 

 به عنوان مثال از پیامدهای این دگرگونیهای جهانی، میتوان به تغییر قوانین مهاجرت و پناهندگی و کاهش کمکهای دولت سوئد به مهاجران و پناهندگان فرهنگی در طیی دو دههی گذشته اشاره کرد.[33] یا میتوان به کاربرد شناسهی ادبیاتِ مهاجران و تبعیدیان در امریکا نگاه کرد. در قوانین مدنیی امریکا، پروانهی اقامت و مجوز شهروندی، در ادارهی مهاجرت صادر میشود، و درخواستکننده، با شناسهی مهاجر شناسایی میشود. اما در بررسیهای تحلیلی از آثار ادبی/ هنریی پناهندگان، واژهی تبعید/ تبعیدی، معنا و  مصداق هستی و حضور نویسندگان و هنرمندانی بوده است، که به دلیل دگراندیشی و دگرباشی از سرزمین مادری رانده شده بودند. منتها، کاربرد این شناسه و به ویژه مصداق آن، در طول زمان، تابعی بوده است از متغیّرهای سیاسی در جامعهی امریکا:

 

کافی است واژهی exile را در بخش جستوجوی یکی از پایگاههای اطلاعاتیی کامپیوتر بنویسیم، تا با فهرستی درازدامن از متنهای اصیل انگلیسی، یا ترجمه از زبانهای دیگر در این زمینه روبهرو شویم. بعد، واژهی migrant یا عبارت migrant literature  یا واژهی diaspora را وارد کنیم، و فهرست آنها را هم بگیریم. با دقیق شدن در منحنیهای این فهرستها، و با توجه به تاریخ انتشار کتابها یا مقالهها، متوجه میشویم که از اوایل دههی 1980 منحنیی شناسهی تبعید به سراشیب جدول نمودار میل کرده، و در سالهای اخیر به منتها درجهی نزول رسیده است. این فهرستها نشان میدهند که از جنگ اول جهانی تا سقوط آلمان هیتلری، در شناساییی نویسندگان و هنرمندان پناهنده، از هر سه شناسهی تبعیدی و مهاجر و آواره  استفاده شده است. اما در اوج جنگ سرد، شناسهی تبعید مصرانه سرلوحهی شناسنامهی ادبیات پناهندگان قرار گرفته است. در دوران جنگ سرد، حضور مستند و علمیی واژهی تبعید چنان حیاتی بوده است، که بخش فرهنگیی سازمان ملل (یونسکو)، کارشناسان خود را به پژوهشهای تاریخی و تنظیم تعریفهایی مشخص در این زمینه مأمور میکند؛ که پژوهش ارجمند پال تبوریPaul Tabori یکی از فرآوردههای آن است.[34] این پژوهشگر، بر اساس مطالعهی نمونههایی از ادبیات و نوشتههای تبعیدیان جهان در طول تاریخ، به یک جمعبندی فراگیر رسید، و آن را در جملههای زیر به جهان دموکراسی اعلام کرد:

 

تبعیدی کسی است که تحت شرایط ترس از آزار و شکنجه، به دلایل نژادی، مذهبی، ملیتی و قومی، و یا عقاید سیاسی، مجبور به ترک وطن شده باشد، یا مجبور باشد به اقامت خود در خارج از سرزمین مادری ادامه دهد. تبعیدی کسی است که تبعید خود را حتا اگر تا پایان عمر ادامه یابد- امری موقتی تلقی میکند و امیدوار است که با تغییر شرایط به وطن بازگردد. اما در شرایط موجود، نه میتواند و نه میخواهد که بازگردد. (تبوری 1972، ص 27)  (ترجمه به فارسی از من است.)

 

در کنار این گونه پژوهشها، که بیاغراق صدها کتاب و مقاله را پدید آورد، تا پیش از فروریزیی اتحاد جماهیر شوروی، در اکثریت بررسیهای ادبی، روانشناختی، و جامعهشناختیای که از سوی دانشگاههای امریکا دربارهی نویسندگان رانده شده از سرزمین مادری انجام شده، واژهی تبعید، در شناسنامهی موضوع مورد بررسی به کار رفته است. افزون بر این، دانشگاهها و نهادهای فرهنگیی امریکا با دعوت از نویسندگان تبعیدی، و عمدتاً تبعیدیان بلوک کمونیستیی جهان، سمینارها و کنفرانسهایی تشکیل میدادند که بررسیی آزار و شکنجه و سانسور در کشور مادر و ویژگیهای زندگیی تبعیدیان در کشور میزبان را در دستور کار داشتند؛ با این نویسندگان گفتوگو میشد، از آنان نظرخواهی میشد، دربارهی نظرها چون و چرا میشد، تا از این رهگذر، پدیدهی تبعید، انگیزههای آن، پیامدهای روانشناختیی آن در شخص نویسنده، و بازتاب آنها در آثار ادبیی او شناسایی شود. طبیعی است که فرآوردهی این گردهمآییها، از محدودهی ادبیات محض فراتر میرفت، و نهایتاً، به افشای عملکرد رژیمهای خودکامه در سطح جهان میرسید. با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و فروریزیی دیوار برلین، یعنی در پایان جنگ سرد، ورق این نوع مطالعات برمیگردد، و در طیی حدوداً دو دههی گذشته، شناسهی تبعید به مهاجرت، و بعد به سفر، تبدیل میشود، تا امروز، از شناسهی توریسم هم سر درآورَد؛ یا، بررسیی زندگی و احوال آوارگان جنگی و بازماندگان پاک سازیی نژادی، به دایرهی مطالعات رواندرمانی احاله شود[35].یکی از منتقدان ادبی/ فرهنگیی غربی، در زمینهی جابهجاییی این شناسهها مینویسد:

 

دیگر تبعید، حتا اگر با نامهای دیگری هم شناسایی شود، همان تبعید شناخته شده نیست. [...] جالب است که تغییر شناسهی تبعید به مهاجرت در نقد اروپایی/ امریکایی، نمادها و نمودها و استعارههای متباینی را که در این دو مفهوم متفاوت در عرصهی آوارگی به نمایش میگذارند، مخدوش کرده است. مثلاً واژهی تبعید معمولاً ترک اجباریی وطن و بازگشتناپذیری را نمایندگی میکرد [در این جا نویسنده، به پیامدهای زندان و شکنجه و اعدام در صورت بازگشت تبعیدی به وطن میپردازد.] در حالی که واژهی مهاجرت، به گونهای نسبی، انتخاب آگاهانه برای ترک وطن را معنی میداد، و امکان بازگشت را متبادر میکرد. جابهجا شدن شناسهها در نقد اروپایی/ امریکایی، از یک سو آزادیی نسبیای را که مهاجرت به عنوان تجربهی یک فرهنگ دیگر به همراه داشت، کم اهمیت نشان میدهد، و از سوی دیگر، بنبست محتوم تبعید را نادیده میگیرد. این شکلبندیی تازه، چون و چراهای فراوانی برمیانگیزد. مثلاً این خطر را دارد که تغییر دورهی ناسیونالسیم انقلابی و ستیز ضد کمونیستی، که تبعیدیان فراوانی به بارآورد و حاصلش پیروزیی سرمایهداری بود، در تاریکی قرار گیرد.[36] (ترجمه به فارسی از من است.)

 

شگفتانگیز است که در چون و چرای این منتقد، از خطر نادیده گرفته شدن تغییر دوره سخن میرود. در حالی که ذاتِ  تبدیل تبعید به مهاجرت، که مورد چون و چرای اوست، خودش، تابعی است از متغییر دوره. چرا که، بروز این جابهجاییی مفهومی، حدوداً مقارن است با  شروع یک دورهی تازه؛ یعنی، دورهی یکهتازیی بلامعارض سرمایه در غیاب بدیلی به نام سوسیالیسم؛ و  دقیقاً برای حفظ وضع موجود و استقرار مناسبات مربوط به بقای خود به میدان آمده است. تا زمانی که بدیل وجود داشت، تفکر سرمایه، برای نشان دادن پلیدیهای برآمده از مدعیان پیاده کردن سوسیالیسم، واژهی تبعید را به مثابه جنگافزار از انبان زبان بیرون کشید. و حالا که از یک سو بدیلی وجود ندارد، و از سوی دیگر، خودش نطفهی همهی پلیدیها را در زهدان هر دم زایندهی خود پرورش میدهد، واژهی افشاگر تبعید را پس میزند، و آوارگان را لباس مهاجرت و سفر و توریسم و بیمار روانی میپوشاند، تا سببیّت خود را در پیدایش حکومتهای خودکامه، کشتارهای گروهی، پاکسازیهای نژادی/ مذهبی/ قومی/ عقیدتی، و آوارگیهای میلیونی، پنهان کند. البته در رسیدن به هدف، لشگر فرهنگیی آن، یعنی نسبینگریی بازار هم - از طریق زدودن  فهم مشترک و هر گونه کنش مقاوم و اعتراض به واقعیتهای موجود- به این تفکر یاری میدهد.

 

برای من مسلم است که پافشاریی هر چه بیشتر برخی از نویسندگان شناخته شده و خوشنام ما  بر کاربرد شناسههای آوارگی یا غربت یا مهاجرت به جای تبعید، الزاماً و  آگاهانه بر این موج نمیراند. بلکه این گزینش، از تفاوت نگاههای ما به جهان و از تشخیص و شناختِ متفاوتِ  افراد و گروههای ما برمیخیزد؛ منتها بر این باورم که این تشخیصها و شناختها نمیتوانند کاملاً از تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم رویدادها و موجهای جاری در زمانه بر کنار مانده باشند. البته، دلیل دیگری نیز برای گزینش شناسهی مهاجرت و پافشاری بر آن، و خوارشمردن آفرینش ادبی به خاطر حمل نشانههای تبعید، میتوان تصور کرد. یعنی میتوان این امکان را هم گشوده گذاشت که این افراد در قلمرویی گستردهتر، و از فراز زمان و مکان به کل این پدیده نگاه میکنند. درستی یا نادرستیی هر یک از گمانههای مرا، شاید آینده به آینده گزارش دهد. اما، هیچ دلیلی در دست نیست (یا من در بررسیهای خود نیافتم) که ثابت کند نویسندهای از گروه اخیر- یا کلاً از گروههایی که به سبب حضور افشاگری و مقاومت در اثر تبعیدی، شناسهی تبعید را پس میزنند- الزاماًً، در برابر تجاوزها و بیعدالتیهایی که سببساز کشتارها و جنایتها و  آوارگیهای انبوه شده، در نوشتههای خود بیتفاوت مانده است.  اتفاقاً درونهی بخش اعظم کل این ادبیات، خلاف آن را شهادت میدهد. به بیانی دیگر، نمیتوانیم بگوییم که پرهیز برخی از نویسندگان ما از کاربرد شناسهی تبعید نشان دهندهی این است که به قول رحمانینژاد گردی بر دامان [آنها] ننشسته است. بلکه با پشتوانهی ادبیات فارسیمان در این سه دهه، میتوانیم بگوییم که در میان ما هستند نویسندگان و هنرمندانی که بر اساس تجربههای سیاسی/ فرهنگی/ هنری/ ادبیی ایران سدهی جاری، از یک سو، و در احاطهی تمامیی مؤثرهای عرفانزده و کنشزُدای پیرامونی/ کانونیی کنونی از سوی دیگر، حساب ادبیات و هنر را به طور کلی از حساب کنشهای اعتراضی و مقاومتهای متعارف جدا کردهاند. اما این جدایی الزاماً به آن معنا نیست که همهی آنها مقاومت و اعتراض را از ساحت ادبیات زودهاند، یا به آرمانهای انسانی پشت کرده است. بلکه بسیاری از این پژوهندگان، به ویژه اگر آفرینشگر ادبی هم باشند، و به ویژه اگر از نسل دوم باشند، با انقلاب در زبان و فرم، اعتراض و مقاومت را از درون اثر ادبیی خود به بیرون منتقل میکنند؛ و با این شورش، زیربنای سنتهای سلسله مراتبی و فرمایشی را به چالش میگیرند. منتها این شورش، از یک سو، به شکستن تابوها و چارچوبهای این است و جز این نیست انجامیده، تکثّر را گرامی داشته، و آزادیی انتخاب فردی را بها میدهد، و از سوی دیگر، با زودن توان معنا رسانی از زبان، و کاربرد فاصلههای ذهنی در بافت اثر ادبی، خواسته یا ناخواسته، بر امکان فهم مشترک خط بطلان میکشد. این گروه، طبیعتاً در برابر گروه پرشمار دیگری قرار میگیرند، که نخستین گام نزدیکی به آرمان رهاییی انسان را در فهم مشترک میجویند، و در نوشتهی خود، به امکان تحقق آن میدان میدهند.

 

جای شگفتی نیست که در گیر وُ دار  این پاردوکسهای عظیم، یک پاره از نویسندگان ما، با همهمهی واپسین تپشهای قلب هزاران اعدامی و هزاران فراری در کورهراههای گریز، همصدا باشد، و با گوش سپردن به پژواک درد ایرانیی زیر سلطه، بگوید من تبعیدی هستم. اما پارهی دیگرمان، با صدای  نیمایوشیج (که  در نامهاش به احسان طبری فریاد کشید: آقا! مردم نمیخواهند انقلاب کنند!) هم آواز باشد، و بگوید من مهاجر هستم. و باز پارهی دیگرمان، با امید محو مرزهای نژادی/ قومی/ مذهبی، به هلهلهی دهکدهی جهانی و جهانیسازی دل بسپارد، و بگوید من جهان وطن هستم. اما این اعلامیهها، چنان که اشاره کردم، الزاماً همانهایی نیستند که درونهی نوشتار آنها صادر میکند. مثلاً، در میان آثار ادبی یا غیرادبیی گروهی که از شناسهی مهاجرت سود میجویند، اعتراض و مقاومت نسبت به نمودهای سلطه و ستم، به فراوانی دیده میشود. و یا در میان آثار گروههایی که نه به شناسهی تبعید رضایت میدهند و نه به شناسهی مهاجرت، هم، آثاری دیده میشود که در برابر مرگ و تنهاییی انسان و یا در برابرسنتهای سرکوبگر اجتماعی/ فرهنگی، مقاومت نشان میدهند؛ و هم آثاری که، هوش خود را - جز بر صدای بندبازیهای مُد روز- بر هر صدای دیگری بستهاند. و جای تعجب نخواهد بود اگر این گونه آثار، هیچ شناسهای جز شناسهی تمثال کلامی را به خود نپذیرد؛ انگار نه انگار که بیرون از این آثار - یعنی در جهان ی که وطن آنهاست- زندگی دارد در شرارت زورمندان میسوزد. نمونهی هر یک از اینها را در فصلهای پسین همین کتاب به دست خواهم داد. اما همین جا لازم است بر یک وجه از تحولی که در طیی مراحل سه گانهی تطبیق هویت، در درون  گروه زیستیی سی ساله، پدید آمده، تأمل کنم. شاید دیدن نشانههای این تحول، ما را در شناساییی هویت اجزاء پیکره یاری دهد.

 

غلامحسین ساعدی در سال 1362 در شمارهی دوم نشریهی الفبا، ویژگیهای روانشناختیی تبعید را در مقالهای با نام دگردیسی و رهاییی آوارهها بررسی کرده است. با این که مقالهی یادشده مبنای علمی دارد، اما زبان و فضای آن آکنده است از ذهنیت خود ساعدی و تجربیات شخصیی او از فضایی که در آن نفس میکشید:

 

آواره مدتها به هویت گذشتهی خویش، به هویت جسمی و روحیی خویش آویزان است. آویختگی، یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهی یاران و دوستان، به همرزمان و همسنگران، و به چند بیتی از حافظ، و با نقلقولی از چند از لاادریون، و گاه گداری چند ضربالمثل عامیانه را چاشنیی صحبت کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل میدهد. نه مثل غنچهای که باز میشود، بلکه همچون گل چیدهشدهای که دارد افسرده میشود، میپلاسد، میمیرد. [...] مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه بردن به خویشتن خویش، که آخر سر منجر به نفرت آواره از آواره میشود. یادشان میرود که هر دو راندهی کاشانهی خویشاند. از کنام گرگانی تیزدندان جان به در بردهاند. در ظاهر چنین مینماید که مسائل عقیدتی و فکری مایهی این نفاق است. و ای بسا کار را به جایی میرسانند که کاش دیگری جان از دست جلادان به در نمیبرد، فلانی حقش بود که گرفتار میشد و به سزای اعمالش میرسید. آوارهها این چنین گور خیالی برای همدیگر میکنند. (برگرفته از مقالهی ما و جهان تبعید نوشتهی نسیم خاکسار)

 

در سال 1371 (1992) ، یعنی حدود یک دهه بعد، نسیم خاکسار، برای اثبات ادامهی همان فضا  از این بازگفت استفاده میکند و با اشاره به مفهوم استحالهپذیریی سریع آواره در مقالهی ساعدی، میگوید:

 

[...] همیشه این خطر وجود دارد که تبعیدی یک باره قالب عوض کند. اگر تا دیروز سنگ برگزاریی مراسم سیاسی را به سینه میزد، یک باره آن را به سخره بگیرد و به همهی آنها پشت کند. اگر تا دیروز شب و روزش را با دوستان هموطن سر میکرد، یک باره از آنها فاصله بگیرد. [...] گریز از سیاست و مبارزهی سیاسی (منظور، مبارزهی سیاسی به صورت تشکیلاتیی آن نیست. سیاستگریزی با کار نکردن در یک حزب یا سازمان سیاسی فرق دارد)، نخواندن کتابها و مجلهها و جُنگهای ادبی که در خارج منتشر میشود، عدم تمایل به شرکت در شبهای فرهنگی، همه نشان میدهد که تسلیم، سایهای از خود را بر زندگیی ما افکنده است. [...] پس چه باید کرد؟ تبعیدی باید نخست به این باور برسد که تبعید، زندگیی جدیدی است که کاملاً با آن چه در گذشته داشته است تفاوت دارد. او اکنون این جاست، با جهانی در روبهرویش. او باید این جهان را بشناسد و هم به این جهان غذا بدهد. [...] ما نباید بترسیم. راه درست آموختن، نخست از آری گفتن به جهان تازه شروع میشود. بدین سان است که محتوای کارهامان خرده خرده همپا با هویت ما خواهد شد. آن وقت، اگر به حفظ زبان مادریمان اندیشیدیم، میدانیم چرا، و میدانیم چه باید بکنیم. اگر شب فرهنگی برقرار میکنیم، میدانیم چرا در برپاییی آن کوشیدهایم. در این مسیر، فرهنگی خواهد جوشید که مُهر و نشان ما تبعیدیان را در خود دارد؛ مُهر و نشان کسانی که تا  پا از خانه به بیرون نگذاشته بودند، غیرممکن بود به آن برسند. [...][37] (تأکیدها از من است.)

 

نسیم خاکسار، از گروه زیستیی سی سالهی ما، با این که برای نشان دادن ویژگیهای هویت تبعیدیان، یک دهه بعد از مقالهی ساعدی، از مقالهی ساعدی نقلقول میکند، اما با توصیف چشمانداز خودش، محتومیت رأی ساعدی را میشکند؛ یعنی: 1) ضمن نشان دادن سیاستگریزیی جامعهی نویسندگان وهنرمندان تبعیدی، این گریز را همه جانبه نمیبیند. 2) به این باور رسیده است که زندگیی جدید او کاملاً با آن چه که در گذشته داشته، تفاوت دارد. 3) جهان را میبیند و لزوم شناختِ آن را حس کرده است؛ یعنی میکوشد که از شناخت متعارف برگذرد و به شناخت آلترناتیو دست یابد. 4) نه تنها در صدد تغذیهی جهان از مائدهی فرهنگ و ادبیات و تفکر ایرانی است، بلکه به این دریافت رسیده است که نهادن این مُهر وُ نشان از مزایای تبعید است. میبینیم در گذران یک دهه، جهان چمیده در متن ساعدیی ما، در متن نسیم خاکسار کمر راست کرده و بلندقامت و استوار، در برابر جهان بیرونی ایستاده است. 

 

نسیم خاکسار، در زمان ایراد این سخنرانی در دههی دوم تبعید، و در مرحلهی دوم تطابق فرهنگی،[38] یعنی در مرحلهی هویت دو فرهنگی، یعنی در مرحلهی نوسانهای تلخ، زیست میکند. در این متن، نه تنها صدای خود او از درون این مرحله به گوش میرسد، بلکه در تصویری که از کل جامعهی تبعیدیان اطرافش به دست میدهد، حضور این جامعه نیز در مرحلهی هویت دو فرهنگی تأیید میشود. ادامهی فعال محافل فرهنگی/ ادبی/ سیاسی، و نوشتن و انتشار کتاب و نشریه و فعالیتهای سیاسی در آیندهی آن سخنرانی (یعنی ده سال پس از آن سخنرانی، یعنی در زمان حاضر، گیرم که با شکل/ محتوایی متفاوت)، نشان میدهد که عدم تمایل به شرکت در محافل فرهنگی و خواندن کتاب و نشریه در جامعهی تبعیدیان آن زمان، الزاماً نه عدم تمایل، بلکه به ضرورت تأمل نیز بوده است. یعنی، ایستادن و درنگی ژرف بر خود و جهان؛ تا یافتن راهی به جهان؛ تا که بتوانی هم خود باشی و هم جهان. چه فرایند ترسناکی! چه راه دشواری! پُر از جوجه پرندههای زنده به گور[39] که تا نایستی و نگاه نکنی، آنها را در معبر خود نخواهی دید، و تا نبینی و دانه به دانهی آنها را به ملاحظه نگذاری، میپنداری که از خطر ترمیم هویت شکستهی خود برگذشتهای.

 

نسیم خاکسار، باز حدود یک دهه بعد از آن سخنرانی، یعنی در فروردین 1383 (سیام مارس 2004)، در پاسخ به فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، و انجمن قلم ایران در تبعید (در مورد جشنوارهی نزدیک دور دست) متنی منتشر کرد،[40] که نوسان ذهنیت او را در مرحلهی دوفرهنگی نمایندگی میکند. صد البته که نسیم خاکسار نمایندهی کل پیکرهی مورد مطالعهی من نیست. اما از آن جا که این نوشتهی او اظهارنظرهای مخالف و موافق بسیاری از نویسندگان و کوشندگان ادبی و هنری و سیاسی را به دنبال آورد، و از آن جا که مجموعهی این نظرها، لایههای تازهای از بینش  نویسندگان ما را گزارش میدهد، از دیدگاه روانشناختی و مرحلهبندیی دوران هویتیابی، و در مقولهی شناسهپردازی بسیار قابل تأمل است. من به سبب گستردگیی موضوع، این مبحث را در فصل کانون نویسندگان ایران در تبعید و در رابطه با فراخوان کانون  باز کردهام. منتها همین جا باید اشاره کنم که در رهگذر مطالعهی مجموعهای نسبتاً غنی از این ادبیات، به این نتیجههای شخصی رسیدهام که:

 

بخش گستردهای از متنهای غیرادبیی ما، به ویژه بازتابها و نقد وُ نظرها، هنوز نوسانهای دورهی دوم، یعنی مرحلهی هویت دوفرهنگی، را نمایندگی میکنند. و به نظر میآید که نویسندگان آنها، تا رسیدن به  هویت فرافرهنگی (اگر چنین هویتی برای فرد اصولاً امکان وقوع داشته باشد) هنوز راه درازی در پیش دارند. چرا که، در بیشترینهی این متنها، هم به حضور ارزشهای نوآموخته از فرهنگ میزبان برمیخوریم، و هم به ارزشهایی که آشکارا از عمیقترین ریشههای فرهنگ توارثی آب میخورند. مثلاً، متنهای فراوانی داریم که، ضمن دفاع جانانه از نسبینگری و مداراگری، با حکمهای قطعی و داوریهای حذفی، به نامداراگریی نویسندهی دیگر یا جریان دیگری اعتراض شده است.[41] اما  در نگاهی موشکافانه به مجموعهی آفرینشهای ادبی (حتا آثار ادبیی همان افراد، که اکثراً مانند نسیم خاکسار آفرینشگر ادبی هم هستند) در دههی گذشته، نشانههای هویت فرافرهنگی را در درونهی آثار نیز میبینیم. در میان آفرینشهای ادبیی این دوره، اکثریت با آثاری است که، گرچه هنوز بنمایهها و درونمایههای مربوط به کنده شدن و از دست دادن و اعتراض نویسنده، در آنها قابل ردیابی است، اما، نشانهی زخمهای روانی و نمودهای اعتراض، چنان در جان اثر تحلیل رفته است که هم نشانههای زخم و هم اعتراض، بخش پهناوری از ابعاد بومی/ زمانی را وانهاده، و جای خود را به ابعاد نوعی/ همهزمانی سپرده است. به بیانی دیگر، دردِ تهنشینشده اما ملموس در اکثریت آثار ادبیی این دوره، قابل اطلاق است به نوع انسان؛ که گاه انسانی است تنها، آواره، و گلاویز با شرارتهای طبیعی و مصنوعیی جهان معاصر؛ و گاه انسانی است فرازمانی/ فرافرهنگی، که بین امیال درونیی خود و ارزشهای سرکوبگر جهان بیرونی، و بین پیچیدگیهای خود و جهان، حیران وُ سرگردان به خود و جهان نگاه میکند. در نتیجه، هم درد و هم مقاومت، نه در کلام، بلکه در هستی و حضور کل اثر معنا مییابد. گیرم که صدای نویسندهی این آثار، از خانهای معلق بین دو جهان، و از برش مشخصی از تاریخ به گوش میرسد. منتها، ویژگیی یادشده، نه در مجموعهی آثار یک نویسندهی بهخصوص عمومیت دارد، و نه خاص گروه اندکشماری از شاعران و داستاننویسان ما است. بلکه - غیر از همان شمایلهای کلامی، که اگر حرفی هم دارند، من متأسفانه آن را نمیفهمم- در مجموعهی آثار هر یک از شاعران و نویسندگان ادبیات داستانی (با همهی تفاوتها در جهانبینی و زبان و سبک  ادبی) از یک سو میتوان دست کم بر چند اثر انگشت گذاشت که به این نخبگی رسیدهاند، و از سوی دیگر، میتوان آثاری را دید که هنوز در نوسانهای هویت دو فرهنگی به سر میبرند. اما اکنون با اطمینان میتوان ادعا کرد که: صرف نظر از استثناهای احتمالی، و صرف نظر از هویتهای قلابی/ مأموریتی، کل پیکرهی عظیم نویسندگان ما و کل پیکرهی ادبیات ما مدتهاست که مرحلهی نجات هویت را پشت سر گذاشته؛ در زمینهی داوریها و کنشهای سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی، هنوز در نوسانهای هویت دوفرهنگی به سر میبرد؛ و در زمینهی تبیین هنریی خود، افتان و خیزان، بر آستانههای هویت فرافرهنگی گام میزند.

 

اما - و البته به نظر من، و بنا به دلایل فشردهی زیر- هیچ یک از این طرفگیها بدان معنا نیست که این ادبیات، حالا شناسهی تبعید را پس میزند.

 

 دلیل اول: هویت فرافرهنگی، برخلاف آن چه که طراح این الگوی سه مرحلهای پیشنهاد کرده است، الزاماً به معنای یگانه شدن فرد با خویشتن نیست. فرد، در درون هر فرهنگی که باشد، زمانی میتواند به هویت فرافرهنگی برسد، که خویشتن را در پهنهی جهان و تفاوتهای جهان را در خویشتن معنی کند. اما از آن جا که خویشتنِ کنده شده از یک فرهنگ، بین آموزههای پیشین و پسین، معلق  است، تفسیر تفاوتهای خود و جهان نیز، در شاکلههای شناختیی او همواره در نوسان خواهد ماند. و این نوسان در تفسیر، هویت شخصیی او را تا پایان عمر، کم یا بیش، در تردد بین دو فرهنگ، نگه میدارد. و این، قانونی طبیعی است، که با تمام یافتههای دانش - در مورد مکانیسم مغز، حافظهی خودمختار، و فاهمهی انسان-  تأیید میشود.[42] اما این قانون، با خلق یک اثر جهانی و فرافرهنگی توسط نویسندهای با هویت دوفرهنگی، هیچ منافاتی ندارد. نویسندهی دوفرهنگی، میتواند با نگاه صادقانه به گسست خود، و با تبیین هنریی این گسست (که از مزایای تبعید است)، اثر ادبیی خود را به جهان و به فرافرهنگ پیوند دهد. از نمونههای این گونه آثار میتوان فهرست بلند بالایی به دست داد، که آثار جیمز جویس بر تارک آن میدرخشند، و بنا بر صداقت در نمایش گسست، هنوز که هنوز است به عنوان آثاری تبعیدی شناسایی میشوند، و بنا بر تبیین هنری، به عنوان آثاری فرافرهنگی. و تمام این طرفگی در حالی بروز کرده است که ایرلند، در کانون خطاب آثار او حضوری غیرقابل انکار دارد. به عبارت دیگر، جیمز جویس از طریق هستی و حضور ایرلند در متن جهان، هم خود را و هم زادگاه خود را به جهان پیوند داده است. بدون آن که او یا کس دیگری، خودِ او را به عنوان شخصیتی با هویت فرافرهنگی شناسایی کرده باشد. اما دوپارگیی هویتِ شخصی، فقط شامل نسل اول پرتابشدگان نیست. بنا به  تئوریهای یادگیری[43] میتوان گفت که گسست هویت و دوپارگی در شاکلههای شناختیی نسل دوم، حتا ژرفتر است. چرا که، به حکم زندگی در فرهنگ توأمانِ خانواده/ مدرسه، از همان کودکی یا نوجوانی، واحدهای شناختیی او با ارزشهای فرهنگیای بسته میشوند که در حالتی تقابلی و گاه خصمانه، و به طور روزمره، یکدیگر را نفی میکنند. با این شرایط، طبیعی مینماید که نوشتار او نیز، بنا به عدم اختیاری که در گزینش زیستگاه خود داشته است، از نمودهای اعتراض به اجبار و دوپارگیی ناشی از آن در امان نمانَد. کما این که  برخوردهای قلمیی شخصیتهای این نسل با شخصیتهای نسل اول، و نیز شورش بخش اعظم نویسندگان این نسل بر عناصر ذهنیی تبعید در اثر ادبی، از حد تقابل طبیعیی دو نسل بسی فراتر میرود، و گرایشی حملهور و حذف کننده را به نمایش میگذارد. یعنی، نسل دوم هم دانسته یا نادانسته- به انگیزههای پرتاب ناخواسته و به سببهای دوپارگیی هویت خود (یعنی به تفکر نسل اول)، اعتراض دارد. البته نسل دوم، فرصت و توان بالقوهای برای ترمیم گسست درونی دارد، منتها، این توان، در برخورد با شرایط  بازدارندهی بیرونی، به فعل نمیرسد. چرا که نویسندهی نسل دوم نیز، حتا با تسلط بر زبان میزبان و جوشش و آمیزش گسترده با جامعه و فرهنگ آن، و با درجهی عالیی تحصیلی و شغلی، و به رغم  آرزویی که در رسیدن به هویت جهان وطنی دارد، تا پایان عمر در شناسهی ایرانی- امریکایی، ایرانی- سوئدی یا ایرانی- فرانسوی یا ... زندانی است. و به طور روزمره با پوست و گوشت خود حس میکند که جهان نه تنها وطن او نیست، بلکه با مرزبندیهای نژادی/ قومی/ مذهبی، او را  تا پایان زندگی، به حاشیهی خود، یعنی به همان شناسهی متزلزل دو قومی تبعید کرده است؛ و در رویدادهایی مانند اشغال سفارت امریکا یا 11/ 9  او را بالقوه از دومی نیز اخراج میکند. و این جاست که نسل دوم هم، درست مانند نسل اول، میماند در شناسهی ایرانی- نقطهچین، بدون آن که حتا در نقطهای از این فرایند تلخ، اختیار یا دخالتی داشته باشد. با توجه به این واقعیتهای انکارناپذیر، چهگونه میتوان رأی داد که این نویسنده تبعیدی نیست؟ گیرم که شاعر تبعیدیی نسل اول، با واژگانی مانند ماموت و دجال و فسیل به در وُ دیوار نظم حاکم بر وطن اشغالشدهاش میتازد، و شاعر تبعیدیی نسل دوم، با به هم زدن بَرّ و بَحر زبان و باید/ نبایدهای شعری، و با کاربرد واژگانی مانند جاکش وجنده و شاش و شاشیدن، هم به در وُ دیوار نظم حاکم بر جهان/ وطن داشته/ نداشتهاش میتازد، و هم بر در وُ دیوار تفکر و ادبیاتِ نسل اول. در این صورت، فقط میتوان جستوجو کرد و دید که خشم و شورش تبعید، در جان کلام کدام یک ژرفتر است.

 

دلیل دوم: به باور من، فارغ از این که نویسندگان ما چه شناسهای را بر خود بپذیرند، و فارغ از این که به ایران رفت و آمد داشته باشند یا نه، و فارغ از این که اثرشان در ایران چاپ بشود/ شده باشد یا نه، و فارغ از این که به شوق شنیده شدن در وطن، در سخن گفتن با مصاحبهگر درونمرزی، به اختیار یا به ناگزیر، بین شناسههای تبعید و مهاجرت و خارج از کشور و درونمرزی زیگزاگ بزنند یا نه، تا زمانی که کل این ادبیات (با تمام اجزائی که برای آن برشمردم) دستنخورده و بدون سانسور در ایران قابل چاپ و انتشار نباشد، همچنان، ادبیات فارسی در تبعید است. و از این چشمانداز است که ادبیات ما، چتر شناسهی خود را بر ادبیات مستقل و به حاشیهراندهشدهی درونمرزهای ایران نیز باز میکند.

یادداشتها:


[1] این متن برگرفته از کتاب منتشر نشدهی سی سال متن فارسی در تبعید است، که قبلاً در نشریهی آرش، شمارهی 100، مهر 1386/ اکتبر 2007 منتشر شده است.

[2] به عنوان مثال از نوشتههای سیاسی/ فلسفیی این پژوهشگر، به منابع زیر نگاه کنید:  حمید حمید، کوششی در چهارچوببندیی نگرش سه جهان مارکس، گاهنامهی نقد، به ویرایش ش. والامنش،  آلمان و امریکا:  شمارهی 22 ، مهر 1376/ اکتبر 1997؛ حمید حمید، اصول دیالکتیک و نقد روابط مالکیت: کوششی در تبیین جانمایهی مانیفست، گاهنامهی نقد، شمارهی 24، مرداد 1377/ 1998. در زمینهی پژوهشهای جامعهشناختیی او به منابع زیر نگاه کنید: حمید حمید، نهاد دینی و ژولیدگیی فرهنگی در ایران، گاهنامهی نقد، شمارهی 13، و ملاصدرا و نقد شیخیه، گاهنامهی نقد، شمارهی 17، دی 1374/1995.  

[3] اسماعیل نوری علا، تئوریی شعر: از موج نو تا شعر عشق، لندن: انتشارات غزال، 1373.

[4] عباس سماکار،  درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائیشناسی، سوئد: نشر آموزش، 1374.

[5]  این اصطلاح را از اسماعیل نوری علا به وام گرفتهام.

[6] مجید روشنگر، چند اشاره،امریکا:  فصلنامهی بررسیی کتاب، دورهی جدید، سال پنجم، زیر نظر مجید روشنگر، بهار 1373، صص 1835 تا 1836، صص 1835 تا 1836. البته باید یادآوری کنم که مجید روشنگر- که با معرفیی آثار ادبیی ما حق بزرگی به گردن این ادبیات دارد- در مصاحبهای با شاهرخ تندرو صالح، برای نخستین بار و بیش از مصاحبهشوندگان پیش از خود، با اشاره به بنمایههای مشترک در آثار ادبی، بر شناسهی تبعید پافشاری کرد. این مصاحبه در تاریخ 16 تیرماه 1385 در نشریهی الکترونیکیی اعتماد ملی منتشر شد.

[7] میرزاآقا عسگری (مانی)، شاعران مهاجر و مهاجران شاعر(گردآوردهی شعر برونمرزی)، سوئد: نشر بیان، 1371.

[8] رضا براهنی،  ارادهی معطوف به آرزو و ارادهی معطوف به قدرت، و متن 134 نویسنده، امریکا:  نشریهی نقطه، شمارهی 8، مدیر مسئول بهزاد لادبن، زمستان 1376، صص 79 تا 88. یادآوری میکنم که موضوع ادبیات برونمرزی گرانیگاه سخن براهنی در این مقاله نبوده است. و اگر او در زمینهی شناسهپردازی برای این ادبیات، جستار مستقلی داشته باشد، من متأسفانه آن را ندیدهام. 

[9] مقالههای: احمد کریمی حکاک (آهوی کوهی در دشت؟)، روزبهان (شعر جرأتهای جوان)،  و سهراب رحیمی (پاسخ به پرسش شناخت) را در مجموعهی زیر بخوانید: دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژهی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهابزاده، کانادا: بهار 1377.

[10] پیمان وهابزاده، تزهای منفی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژهی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهابزاده، کانادا: بهار 1377، صص 343 تا 350.

[11] اسماعیل نوریعلا، شعر مهاجر فارسی، حال و آیندهی آن، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژهی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهابزاده، کانادا:  بهار 1377، صص 333 تا 342.

[12] محمود فلکی، خودیابی در ادبیات مهاجرت: مراحل چهارگانه، امریکا: نشریهی بررسیی کتاب، دورهی جدید، شمارهی 17، زیر نظر مجید روشنگر، لسانجلس: پائیز 1374، صص 2034 تا 2041.

[13] انهدوانا: گزیدهی 159 شعر از 17 شاعر ایرانیی خارج از کشور، به کوشش و ویرایش بهنام باوندپور، سوئد: نشر باران، 1377/ 1999.

[14] داریوش کارگر، کتابشناسیی داستان کوتاه در خارج از کشور (ایران و جهان) در سال 1373، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ دوم 1375/ 1996؛ کتابشناسیی داستان کوتاه در خارج از کشور در سال 1374، سوئد: انتشارات افسانه، چاپ اول  1375/ 1996.

[15]  فرامرز سلیمانی، فرا- مرزی و فرامرزی، دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژهی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهابزاده، کانادا: بهار 1377، صص 279 تا 290.

[16] شاهرخ تندرو صالح، مروری بر چیستیی ادبیات مهاجرت ایران در گفت و گو با دکتر علیرضا زرین، تهران: روزنامهی شرق، شمارهی 887، 2 تیر 1386.

[17] 23 داستان کوتاه ایرانی درتبعید، به کوشش ناصر مهاجر، برکلی: نشر نقطه، 1996 / زمستان 1374.

[18] مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکریی ایران: بررسیی تاریخی- تحلیلیی کانون نویسندگان ایران در تبعید، ویراستاران: عباس معروفی و اسد سیف، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، 2002/ 1381.

[19] به عنوان مثال از این گونه نوشتههای نسیم خاکسار به مقالههای کتاب زیر مراجعه کنید: نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعهی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفتوگو، سوئد: نشر باران، 1378/ 1999.

[20]  مهدی فلاحتی، شعر فارسی در تبعید،  دفتر شناخت، کتاب پنجم- ویژهی شعر مهاجرت، به کوشش منوچهر سلیمی و پیمان وهابزاده، کانادا: بهار 1377، صص291 تا 311. البته باید یادآوری کنم که موضوع سخن فلاحتی در مقالهی مورد استناد من، مرحلهبندیی زمانیی شعر بوده است، و نه اختصاصاً شناسهپردازیی آن.

[21] نگاه کنید به: مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایتهای پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاریی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز 1384/ 2005، صص 206 تا 219.

[22]  پرویز صیاد، راه دشوار سینمای در تبعید، لسانجلس: پارسیان، 1996.

[23]  نگاه کنید به نامهای با امضاء حسن حسام، کمال رفعت صفایی، رضا مرزبان، و نعمت میرزازاده  در: مسعود نقره کار، بخشی از تاریخ جنبش روشنفکریی ایران، جلد چهارم، سوئد: نشر باران، 2002، صص 69 تا 76.

[24] ملیحه تیره گل، مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید، تکزاس: انتشارات یوتاچ، 1998/ 1378.

[25] به عنوان مثال، نگاه کنید به اساسنامهی انجمن هنر در تبعید، در تارنمای انجمن مزبور، به نشانیی زیر:

http://artenexil.net/B1.htm

[26] مهدی فلاحتی، جذابیت ساختار بر متن روایتهای پدرسالار: یادداشتی بر رمان ناتنی، در نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر نوزدهم، به ویراستاریی منصور خاکسار و مجید نفیسی، سوئد: نشر باران، پائیز 1384/ 2005، صص 206 تا 219.

[27]  ناصر رحمانی نژاد، تئاتر تبعید و تئاتر ضد تبعید، در: نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید، دفتر 11، به ویرایش نسیم خاکسار و به مدیریت رضا اغنمی، زمستان 1377 (1999)، صص 133 تا 143.

[28] افسانه خاکپور، تارنمای ادبیات و فرهنگ، آبان 1382/ 31 اکتبر 2003.

[29]  تصویر زخم: گفتوگوی کتبیی شاهرخ تندرو صالح با بهروز شیدا، سوئد: نشریهی باران، زیر نظر مسعود مافان شمارهی 14/ 15، پائیز 1386، ص 32.

[30] میدانم که داوریها و حکمهایی که در ابن بند از مقاله آوردهام، مستلزم پشتوانههای استدلالی هستند. اما از آن رو که هر یک از مفاهیم و اصطلاحات کاربردی، خود موضوع یک جستار طولانی است، به اطلاع خوانندهام میرسانم که  در جلد اول مجموعهی روایتی از سی سال ادبیات فارسی در تبعید، حدود 150 صفحه را به بازبینیی این مفاهیم و کارکرد آنها در جامعههای درون و برونمرزی اختصاص دادهام، که متأسفانه امکان فشرده کردن آنها در این مقاله نیست. خطر جدا کردن و انتشار بخشی از یک کتاب منتشر نشده نیز دقیقاً در همین جاست که رخ میکند. 

[31] نگاه کنید به: میهن پرستیی کمونیستی و میهن پرستیی امپریالیستی، نشریهی توفان، ارگان مرکزیی حزب کار ایران، شمارهی 88، تیرماه 1386، در تارنمای ایرانی ما (با اشاره به عدم وابستگی به هیچ گروه سیاسی)، به نشانیی زیر:

www.iranima.com/toufan88-mihan.html

[32] به عنوان مثال نگاه کنید به: مقالهی پاسخ به سئوالات، در تارنمای سازمان فدائیان خلق ایران اقلیت، به نشانیی زیر:  www.fadaian-minority.org/kar/kar484/question.html

[33] به گفت و گوی  مجید روشنگر در تارنمای روزنا به نشانیی زیر مراجعه کنید:

www.roozna.com/negaresh_site/negaresh_Tools/printVersion/Id=14509&Title.html

[34] Paul Tabori, The Anatomy of Exile: A Semantic and Historical Study, London: Harrap, 1972.

[35] در ظرف هشت  سال گذشته، صدها کتاب و مقاله دربارهی آوارگان جنگهای بالکان در قلمرو رواندرمانی و پژوهشهای روانشناسی نوشته شده است. برای مثال به مآخذ زیر نگاه کنید:

* Barbara McAfee, Instead of Medicine: A Report of the Bosnian Mental Health Pilot Project, London: Refugee Action, 1998.

* International Organization for Migration, Psychosocial and Trauma Response in War-torn Societies. The Case of Kosovo, Geneva: 2000.

* Patrick Bracken, Trauma, Culture, Meaning & Philosophy, London: Whurr Publishers, 2002.

* Derek Summerfield, War, Exile, Knowledge and the Limits of Psychiatric understanding: A Clinical Case Study of a Bosnian Refugee in London, in International Journal of Social Psychiatry, London: Sage Publication, vol. 49 (4), 2003.

[36] Carine M. Mardorossian, From Literature of Exile to Migrant Literature in Modern Language Studies, Vol. 32, No.2, p.17.

[37]  نسیم خاکسار، ما و جهان تبعید: مجموعهی مقاله، مصاحبه، نفد، و گفتوگو، سوئد: نشر باران، 1378/ 1999، صص 29 تا 33.

[38]  برای مطالعهی مراحل سه گانهای که شخص مهاجر یا تبعیدی در کشور میزبان طی میکند، به کتاب زیر مراجعه کنید:

Nobuko Yoshizawa Meaders, The Transcultural Self, in Immigrant Experiences: Personal Narrative and psychological analysis, edited by Paul Elovitz and Charlotte Kahn, NJ: Associated University Presses, 1997, pp. 47 to 59.

با این توضیح که: مراحل سه گانهای که این روانشناس در کتابش پیشنهاد کرده عبارتند از:  1- مرحلهی نجات هویتSurvival of Identity ، 2- مرحلهی هویتِ دو فرهنگی Bicultural Identity، 3- مرحلهی هویت فرافرهنگی Transcultural Identity. این پژوهشگر، مرحلهی دوم را از نوسانهای فرد، بین هویت فرهنگ مادری و هویت تازهای که در حال شکلگیری است، آکنده میبیند، و منظور او از هویت فرافرهنگی، مطلقاً فراموش کردن هویت بومی نیست. بلکه توان دیدار با خویشتنِ بومی است از چشماندازی به گشودگیی جهان. یعنی در این مرحله، هویت فرد آمیزهای است از خود و جهان.

[39] این اصطلاح را نویسندهی مأخذ شمارهی 34 من به کار برده است.

[40] نسیم خاکسار، بازخوانیی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، تارنمای عصر نو، به نشانیی زیر:

www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html

[41] چون در این مقاله، از متن نسیم خاکسار در برخورد او با فراخوان کانون نویسندگان در تبعید یاد کردهام، بهتر است در این جا نیز مثال خود را از همین متن به دست دهم. نسیم خاکسار در مقالهای با عنوان بازخوانیی متن فراخوان کانون نویسندگان ایران در تبعید، متن فراخوان را به خاطر  صدور حکم/ دستورالعملی برای هنرمندان، به درستی، به استبداد ذهنی و نامداراگری متهم میکند. اما خودش در جریان سخن، حکمهایی صادر میکند، که نه تنها با مداراگری در تضاد کامل قرار میگیرد، بلکه متن فراخوان را یک جنایت به ظاهر کوچک تلقی میکند. و با این ارزشگذاریها، در نامداراگری، از نویسندگان فراخوان جلومیافتد. برای فراخوان کانون نویسندگان ایران / انجمن قلم ایران - در تبعید، به تارنمای عصر نو به نشانیزیر نگاه کنید: 

www.asre-nou.net/1383/farvardin/15/m_kanoon.html

برای مقالهی  نسیم خاکسار، به تارنمای عصر نو به نشانیی زیر  نگاه کنید:

www.asre-nou.net/1383/farvardin/13/m-masim.html  

[42] به عنوان مثال از کتابهایی که از هر دو دیدگاه زیستشناختی و روانشناختی، مکانیسم مغز و عملکردهای حافظه را مورد مطالعه قرار دادهاند، به کتاب زیر مراجعه کنید:

Douwe Draaisma, Metaphors of Memory: A History of Ideas about the Mind, (in Dutch) translated into English by Paul Vincent, United kingdom: Cambridge University Press, 2000, pp. 7-23.   

[43] به عنوان مثال از متنهایی دربارهی تئوریهای یادگیری و تئوریهای شاکله به مآخذ زیر نگاه کنید. با این توضیح که: نویسندگان این کتابها، دربارهی تأثیر شرایط زندگی و آموزش، در بسته شدن شاکلههای ذهنیی فرد، و اتصال فاهمهی او با مفاهیم و ارزشها، مطالعه کردهاند و معتقدند که شاکلهها، از اجزاء مهم تفاوتهای فرهنگی در امر شناخت، به شمار میآیند. شاید  فشردهترین تعریفی که میتوان از واژهی شاکله به دست داد، از رومِلهارت باشد: شاکلهها، واحدهای ساختار شناختی در فاهمهی انسان هستند. :

* Winfred F.Hill, Learning: A Survey of Psychological Interpretations, Third Edition, New York: Thomas Y.Crowell Company, 1977.

* Handbook of Social Cognition, volume 1, Edited by: Robert Wyer & Thomas Srull, London and New Jersey: Lawrence Erlbaum Publishers, 1984.

*Rumelhart, D.E, Schemata: The building blocks of cognition. In R.J. Spiro, B.Bruce, & W.F. Brewer (eds.), Theoretical Issues in Reading and Comprehension. Hillsdale, NJ: Erlbaum , 1980.

 

بالای صفحه

2006 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/15/2015 .