غرفه­ی آخر – جولای 2007

پانچو ویلا

عزیز عطائى

24 مه 1993

 

داستان «پانچو ویلا»، نخستین بار، در فصل­نامه­ی «اندیشه و خیال»، شماره­ی 9، زمستان 1372، به مدیریت محمد مهدی خرمی و ابراهیم مکانی، منتشر شده بود. انتشار مجدد آن را به برادرم، بهمن عطایی، تقدیم می­کنم. ع. ع.

 

******

 

«ازنی» اول ازنى نبود. اول «اسماعیل سماورنژاد« بود. بعد «اسمى سماورنژاد» شد. بعد «ازمى سماور« شد. و حالا «ازنى سَه مووَر« بود. با این همه اسماعیل سماورنژاد همیشه با او بود. گاه رو در رو و گاه سایه به سایه.

* * *

از آسانسور پیچیدند توى راهروى باریك با دیوارهاى سفید و كف موكت شده. زﻴر نور مهتابی­هاى سقف، دو دﻴوارِ راهرو به هم نزدیك می­نمود و درى كه در آن انتها بود، كوچك. از جلوى درهاى دستشوئی­ی مردانه و زنانه و آب سردكن گذشتند و از درى كه رویش نوشته شده بود «فقط كارمندان«. وارد اتاق تله ماركتینگ شدند. ازنى كارتش را درآورد و ساعت زد. اسم، ساعت و تاریخ ورودش روى صفحه­ی كوچك دستگاه ظاهر شد: «ازنى سه موور، 7:28، 23 فوریه 1992»

اسماعیل در آمد كه:

-  چه عجیب!

و نگاهش خیره بر صفحه­ی دستگاه. ازنى سرش را تكان داد.

* * *

اتاق تله­ماركتینگ، اتاق بزرگى بود كه به وسیله­ى دیواره­هاى چوبى به كیوسك­هاى متعددى تقسیم شده بود، و در چندِین ردیف. كیوسك­هائى كه به دیوارهاى اتاق چسبیده بودند یک طرفه بودند و بقیه كیوسك­ها دو طرفه كه دیواره­هاى چوبى­ی آن، هر تله­ماركتر را از نفر روبروئى ﻴا پهلودستى جدا مى كرد. روى میز هر كیوسك، یک دستگاه كامپیوتر با كى­بورد و یک دستگاه تلفن با هدست قرار داشت.

كـف اتاق تله­ماركتینـگ دو سطـح داشت. قسمت سـوپـروایـزرهـا به انـدازه­ى یک پله از كـف قسمت تله­ماركترها بالاتر بود. از آنجا، سوپروایزرها همه چیز را زیر نظر داشتند. مى توانستند هر وقت كه بخواهند روى خط تلفن هر تلـه­ماركتـرى بـروند و به مكالمه­ى او با مشترى گوش بدهند، یا با ترمینال خودشان پرسشنامه­هاى پر شده را مونیتور كنند، و یا می­توانستند هر حركت كارمند را در هر جاى اتاق از بدو ورود تا لحظه­ى خروج زیر نظر داشته باشند. هر حركت خلاف قاعده، كوچك و بزرگ نداشت، بلافاصله گوشزد مى­شد. گه­گاه صداى سوپروایزر یا كمك سوپروایزر شنیده مى­شد كه تله­ماركترها را به فروش بیشتر تشویق مى كرد:

- Pick up the sale, guys. Pick up the sale.

یا وقت تنفس را اعلام مى كرد:

- Break time, break time.

یا وقت ناهار را:

- Lunch time, lunch time.

و یا وقتى علائم خستگى در تله­ماركترها مشاهده مى­كردند:

- Finish strong now. Finish strong.

و هر كدام را دوبار. این منظره، ازنى را به یاد پاروزن­هاى طبقه­ى زیرین كشتى در فیلم بن هور مى انـداخت. ناظـر و طبّـال در سطحى بالاتر و مشرف بر تمام پاروزن­ها، و مرد شلاق به دست در حركت. ضربه­هاى طبل، صداى مردِ شلاق به دست و سوت شلاق، ریتم حركت پاروزن­ها را كنترل مى­كرد. براى هیچ پاروزنى مجال حركتى خلاف ریتم وجود نداشت.

ازنى در تمام عمر نیم قرنىِ­ی خود، چنین شرایطى را تجربه نكرده بود. این شرایط برایش كششى داشت كه اصلاً نمى­دانست از آن خوشش می­آید یا بدش  می­آید. اما همه چیز این شرایط برایش تازه بود.

وقتى چانه زدن با مشترى­ها شروع مى­شد، صدا آرام آرام اوج می­گرفت. اول، همهمه­ای از دور و به تـدریج نزدیک­شونده با هجومى اوجگیر. مثل همهمه­ی موج­هاى دریا. وقتى چانه زدن به اوج می­رسید، نگاه تله­مارکتر به چیزى در هوا بود. رد چیز را مى گرفت و به دنبال آن می­رفت، گاه می­ایستاد، ابرو بالا مى­برد، سرش را به این طرف و آن طرف خم می­کرد، دستش را هماهنگ با آهنگ صدا و نگاهش حركت می­داد، گاه شیفته و گاه رمیده، و در همه حال با حضور ذهن و پرخضوع. صداى كلیدهاى كى بورد كامپیوترها با این همهمه درهم می­آمیخت و به آن ریتم خاصى مى داد.

چانه زدن با هر مشترى، موفق یا ناموفق، با كلید اف-1  پایان مى­گرفت، ناگهان و در یک چشم برهم زدن. كشیدن نفس عمیقى پرصدا در این لحظه بی­اختیار بود. پیش از تنفس، به چهره­ى هر تله­ماركترى كه نگاه مى كردى، چشم­هاى قرمز شده­اش را مى­دیدى محصور در نوار صورتى­ی پررنگى روى پیشانى و دو گوش و در امتداد برجستگىِ­ی دو گونه كه در بالاى بینى، در میانه­ى دو ابرو به هم مى­رسید.

سن كارمندهاى تیم بین 18 تا، حد اكثر، 20 بود. ازنى و زن سیاهپوش به این دسته­ی سنى تعلق نداشتند. از ظاهر هر یک از آن دو مى­شد تفاوت بیست ساله­اى را حداقل با مسن ترین فرد كارمندِ تیم دید. كارمنـدها از همـه رنگ بـودند. سفیـد، قهـوه­اى، گنـدمى و سیـاه و با لبـاس­هائى رنگ بـه رنگ­تر از رنگ پوست­هایشان با هیکل­هائى لاغر، چاق، بلند قد، كوتاه قد. همه جور.

هر كه زودتر مى­آمد مى­توانست هر جائى را كه دلش مى­خواست انتخاب كند. طرف دیوار شیشه­اى اتاق، درست روبروى درِ ورود، ازنى اولین كیوسك را انتخاب كرده بود. از درِ ورود مى­شد پشت تله­ماركترها را دید و یا سر و قسمتى از گردن و شانه. اما در حالت نشسته، وقتى گردن مى­كشید و چشم­ها را درست در امتداد بالاى دیواره­ى كیوسك قرار مى­داد، هیکل تله­ماركترها را نمى­دید، بلكه تنها، قسمت بالاى سر هر یک از آن­ها، یا، تا زیر بینى.

در این بازار هندسى، تنوع مشترى­ها، بى حضورِ تن، به صداهایشان بود. و تنوع فروشنده­ها به آرایش موهایشان. كریستال موهایش را به مدلِ «فرنچ برد« آرایش مى­كرد، كلاف ضخیمى از رشته زنجیرهاى ریز سیاه به هم بافته. نوع رنگ و جنس مو داد مى زد كه كریستال سیاهپوست است. ربكا موهایش را شنیون مى­كرد. موهاى بیل كوتاه و سیخ سیخى بود. و موهاى یکدست مشكى­ی صافِ زنِ سیاهپوش كه با فرقى درست در وسط به دو طرف ریخته بود، مثل رنگ جاده­ى ممتدى بود در شب، زیر نور چراغ­هاى ماشین با دشتِ گسترده در دو طرف. ازنى نمى­دانست كه منظره­ى بالاى سرش با آن موهاى تقریباً سفید از دید آن­ها چه جور به نظر مى­آمد.

قیافه­ى زن سیاهپوش جورى بود كه توجه به خود را بر ازنى تحمیل مى­كرد. آنچه در اولین نگاه باعث جلب توجهش مى­شد، غلبه­ى رنگ سیاه بود. موهاى صاف سیاه، ابروها و مژه­هاى سیاه، و چشم­هاى درشت سیاه، بلوز و شلوار و كفش­هاى سیاه. تنها پوست صورت و گردن و دست­ها تا نیمه­ى بازو و مچ پاها، و نقش یک ماهى با رنگ سرخ بر پشت یکى از بلوزهایش بود كه یکدستىِ سرسختِ این سیاهىِ از فرق سر تا نوك پا را بر هم مى­زد.

موهاى سیاهش، با فرقى راست در وسط، صاف از دو طرف پائین مى­آمد. دو حلقه از آن­ها را با دقتى هندسى به قرینه روى دو گونه­اش می­آورد كه تا پایان روز، همان طور بى تغییر، روى دو گونه­اش ثابت مى ماندند. ازنى فكر مى كرد كه زن سیاهپوش باید آن دو حلقه را با چسبى یا چیزى روى گونه­هایش نگاه داشته باشد و گرنه زبرترین موها هم با آن همه حركت هدستِ تلفن نمى­توانست آن طور بى تغییر روى صورت قرار بگیرد. جلوى موهایش را مِش مى كرد، به رنگ سفید پریده و به شكل چترى روى پیشانى­یش مى­ریخت. صورتش دایره­اى مى نمود. آرایش صورتش، ازنى را به یاد صورت مایکل جكسن مى انداخت. رنگ سرخ روى لب و سیاهى چشم­ها، محصور در مژه­هاى مصنوعى یا طبیعىِ بلندِ فر شده با مداد و سورمه، یکنواختى­ی جریان این سفید گچى را ناگهان بهم مى زد. امتداد ابروها در نیمه راه بالاى هر پلك متوقف مى­شد. بارها ازنى از خودش پرسیده بود: «او مرا چه جور مى­بیند؟«

* * *

حالا چند ماهى از شروع كار ازنى در این بانك مى­گذشت. این كار تغییر اسمش را قطعى كرده بود. پیش از این در جریان كار و تحصیل در دانشگاه، ازنى اهمیت نمى داد به این كه اسمش را نادرست تلفظ بكنند. قضیه را، حتى، به شوخى برگزار مى­كرد. همه چیز موقتى مى­نمود. همه­ى این­ها به مشتى خاطره­هاى خوب و بد و شاد و غمناك تبدیل مى­شدند وقتى به وطن برمى­گشت. اما وقتى كفگیر به ته دیگ خورده بود و ازنى مجبور شده بود دنبال كار برود، فهمیده بود كه سهولتِ تلفظِ اسم از جانب استخدام كننده­ها خیلى مهم­تر از آن بود كه فكر مى كرد.

ازنى براى شغل به جاهاى زیادى مراجعه كرده بود. منشى­ها یا مصاحبه­كننده­ها بعد از دست دادن و تعارفات معمول ادارى، نگاهى به اسمش مى­انداختند و مى­گفتند:

- حتماً اسم خوش تلفظى دارین. من همیشه در تلفظ اسم­هاى خارجى احتیاط مى­كنم. شما اسمتونو چه جورى تلفظ مى­كنین؟ مى دونین اسم خیلى مهمه.

ازنى دندان به هم مى­فشرد. به اهمیت اسم آگاه بود. اسمش را خیلى شمرده و با جداكردن هجاهاى آن تلفظ مى كرد: «اِس ما عیل، سَه ما ور نِه ژاد.» منتها با اشتیاقى بى اختیار چشم مى­دوخت به لب و دهان طرف. و طرف انگار كوه بلند كرده باشد، مى گفت: «ایز مِه یل؟ چطور گفتم؟ درست گفتم؟« و حالا نوبت او بود، مشتاقانه، كه منتظر فریاد تحسین ازنى بشود. ازنى هیچوقت ناامیدشان نمى كرد. بعد منشى مى پرسید:

- مانعى دارد كه شما رو به اسم كوچك صدا كنم؟

مگر مى توانست مانعى داشته باشد؟

اسماعیل ماتش مى­برد و یک بار درآمده بود كه:

- ازنى، این منشى­ها یه جا كارآموزى دیده­ن، یا این كه به هم خبر میدن؟ هر جا مى­ریم، همه شون كاراشون مثِ همه، مو نمى­زنه. مثلاً به همین سؤال مربوط به اسم توجه كن. همه­شون درست در مرحله­ى معین تلفظ اسمتو مى­پرسن. شاید اگه چارلى چاپلین فیلم عصر جدیدشو حالا مى­ساخت، كارش این بود كه مثلاً درست در ساعت و دو دقیقه، پیچ چهارم دست راسى رو محكم كنه. رج مى­زنن؟

-  رج مى زنن، اسماعیل. باید «پراسس» كنن، هر چیزى رو، قدم به قدم و كلمه به كلمه. اینا كاراشون سیستماتیکه!

* * *

در جـریان «پراسس» شدن، ازنى مثل گلوله­اى از لوله­ى شغل­هاى «overqualified» به لوله­ى شغل­هاى «underqualified» پرتاب مى­شد. با سرعتى كه جسم و فكر ازنى یاراى هماهنگى با آن را نداشت. نام و نام خانوادگى­یش را به هجاهایش پاره كرده بود.  و هر بار تركیبى از آن را به كار مى­برد. «اسمی سماورنژاد» را انتخاب كرده بود. ولى «اسمی» را «ازمی» تلفظ مى­كردند. اما، تام، دوست و مشاور امور «پراسس«، بهش گفته بود:

- ازمى اسم دختره كه شخصیت اصلىِ یکى از داستان­هاى جى. دى. سالینجره به نام «با عشق و كثافت «With Love and Squalor.

و این تمام قضیه نبود. در حقیقت ازنى هر كارى مى­كرد، مى­دید باید از خیر «عیل» اسمش و «نژاد» فامیلش بگذرد، و تازه «سماور» هم باید تبدیل بشود به «سَه موور«.

در یکى از وقفه­هائى كه در پرتاب شدن میان لوله­های «پراسس» براى ازنى پیش آمده بود، فرصتى شد كه «سه موور» را با مسخرگى جلوى پوپك، زنش، تلفظ كند. اول هر دو خندیده بودند و با آهنگ­هاى مختلف، تلفظ اسم را دم گرفته بودند. بعد آرام آرام خاموش شده بودند و اسماعیل، زیر لب با صدائى بم و گرفته، گفته بود: «آره، سه موور«.

براى پوپكش هم همین اتفاق افتاده بود. ازنى چند بار به پوپك گفته بود:

-  خب، اسمتو یه جورى عوض كن كه تلفظش براشون آسون باشه.

- سى سال سیاه مى­خوام نشه. یه عمر جون كندم زبونشونو یاد گرفتم. اونام یه كمى زحمت بكشن و یه كلمه اسم منو درس بگن. یا اسم منو درس می­گن یا اصلاً نمی­گن.

مى­غرید وقتى این حرف­ها را مى­زد. و ازنى پوپكش را بغل مى­كرد و مى­بوسید و مى­گفت:

- آره پوپك جان، این درسته. این جوریه كه آدم روى گُرده­ى زمین سنگینى مى­كنه.

توى كتاب­هاى اسم­هاى آمریکائى، اسمى پیدا نمى كرد كه تلفظش براى آن­ها آسان باشد و هم از آن خوشش بیاید. سر از توى دیکشنرى­ها درآورد. كلمه­ى «ازمی Esmé» را پیدا نكرد. اما برخورد به كلمه­ى «ازمی Esmay» که ریشه در یاس و ناامیدى داشت. اسماعیل از این معنى بدش مى­آمد. پایین تر از آن، كلمه­ى «ایز مه یل Esmayle» بود. تلفظ این كلمه دیگر برایش خیلى آشنا بود. معنى كرده بودند: «براق و صیقلی». خودش را با معنى این اسم به زبان خودش صدا كرد. خنده­اش گرفته بود.

كلمه­ى بعدى «ازنیEsné » بود. نگاهش روى كلمه چسبید. در شرحش نوشته بودند كه لغت متروكى است از انگلیسىِ­ی قـدیم كه به قشر معینى از بردگان اطلاق مى­شده. یکى نوشته بود كه «در انگلیسی­ی آغازین و میانه ازنى­ها یا كارگرانِ روزكار، خوارترین بودند.» یکى دیگر نوشته بود كه «ازنى یا برده، كسى است كه در ازاى مزد كار می­کند.» اسماعیل بارها و بارها این كلمه و معنى­هایش را خوانده بود. گفته بود:

- خودشه، تلفظش هم براى استخدام كننده­ها آسونه.

اسماعیل چند روزى صدایش مى­كرد: «ازنى«، «ازنى جان«، «آهاى ازنى«، «ازنى، ازنی.» همه جور. با مهربانى، با نفرت، با خشم، و به هر دو زبان. نقص نداشت. صداى آشناى «اسماعیل» دور مى شد. اسماعیل بارها پرسیده بود:

- چند تا از همین اسم­هائى كه هر روز باهاشون سروكار دارى، با دلیل­هائى از این دست تغییر كرده­ن؟

کار «پراسس» تمام شده بود و یک روز ازنى به عنوان یکى از محصولات روزانه­اش بیرون افتاد. زمخت بود. بسیارى از انحناهاى طبیعى كه اندام­هایش را به یکدیگر مربوط مى­كردند به خطوطى بریده و پیچ و مهره­وار تبدیل شده بود. وقتى راه مى­رفت، صداى گرومپ گرومپ فلز مى­داد. با كردیت كارد و بهره و «جانك فود» برنامه ریزى شده بود. حالا با چند شماره قابل شناسائى بود، شماره­هاى گواهى­نامه­ى رانندگى، سوشال سكیوریتى و تلفن. صدایش در موقع حرف زدن به انگلیسى، مثل ماشین­هاى ترجمه، یکنواخت بود و افت و خیز لازمه را نداشت. اما قابل فهم بود. متصدى «پراسس» نگاهى به سرتاپایش كرده بود و بعد از گفتن یک «اوكى«، مهرِ «بیگانه­ى مقیم» را محكم كوبید روى پیشانى­یش.

* * *

ازنى حالا بیشتر بچه­هاى تیم خود را مى­شناخت و اسم­هاشان را یاد گرفته بود. توى آسانسور، توى اتاق تنفس، در حیاط بانك موقع سیگار كشیدن، یا موقع ورود به اتاق فروش. ربكا، آمریکائى شده­ى نسل سوم بود. دو تا بچه داشت. قرض او را به طرف این شغل پاره وقت كشانده بود. قبلاً تجربه­ى تله­ماركتینگ داشت. دیلن هـم صـورت­حسـاب­هـاى عقب افتـاده داشت، مثـل ازنى. دیلن در شغل دیگرش، سیستم­هاى ایمنىِ­ی خانه مى­فروخت. هر هفته به یک محله و خانه به خانه. و چه خاطراتى. دیلن حقه­هاى فروش را به ازنى یاد مى داد. كریستال، دختر سیاه پوست، خیلى سریع حرف مى­زد. ازنى فكر مى كرد كه كریستال مى تواند دقیقه­اى دویست كلمه حرف بزند. این را به او گفته بود. كریستال مى­گفت: «مى دونى، ازنى، موقع فروش نباید به مشترى فرصت فكر كردن بدى. سؤال بعدى رو حاضر داشته باش. به محض این كه طرف جواب سؤال قبلى رو داد، یک اوكى بگو و سؤال بعدى رو شلیک کن.» استیو متأهل بود و دو بچه داشت. او هم دو شغله بود. سه سالى مى­شد كه در اینجا كار مى­كرد. استیو با ازنى گرم مى­گرفت. او هم سعى مى كرد كه حقه­هاى فروش را به ازنى یاد بدهد. منتها حرف­هاى استیو بیشتر تئوریک بود:

- مى دونى، ازنى، در فروش، كار ما مث كارِ رام كننده­هاى شیرا و ببراس. از یه طرف تو دارى چیزى رو مى­فروشى. خب، باید بدونى خوبى­هاى جنست چیه. از یه طرف دارى اینو به یه آدمى مى­فروشى. حالا باید بدونى كه این جنس به چه درد این آدم مى­خوره. از طرف دیگه، باید بدونى چه جورى و با چه لحنى جنستو معرفى كنى كه مشترى رم نكنه. درست مث رام كننده­اى كه با صداى شلاق و حركت صندلى، شیر یا ببر رو میرونه به طرف محلى كه دلش مى­خواد. بدون این كه حیونو عصبانى كنه. تو هم باید همون طور حركت كنى. نه تو یه خط. زیگ­زاگ داره، دور زدن داره، عقب نشستن داره. خلاصه باید ترغیبش كنى. مهم­ترین نكته اینه كه تو نه صاحب جنسى و نه خریدار. تو فقط فروشنده­اى. مهم نیس كه تو از چى خوشت میاد یا بدت میاد. اما فكر نكن كه همه­ى اینارو مى تونى دو سه ماهه یاد بگیرى. یادت باشه كه تله ماركتینگ مث هالتر زدنه. نمى تونى یه دفه دویس پوند بزنى. بدنت باید هزار جور تمرین بكنه تا آماده بشه.

حرف هاى جورج خلاصه تر و عملى تر بود:

- سلام، ازنى، وضع چطوره؟

- سلام، جورج، اى، بدك نیست.

- حالا چند تا زدى؟

-4  تا، تو دو ساعت.

- خب، این كه بد نیس.

و ادامه داد:

- یادت نره. تو این كار باید یاد بگیرى، چى بگى، چه جورى بگى و كى بگى.

ازنى از این حرف خندیده بود. چقدر این جمله را در كلاس­هاى تربیت معلم و آموزش ضمن خدمت و سخنرانى­هایش به كار برده بود.

- چرا مى خندى؟

- مهم نیس. اما از چه كسى باید یاد بگیرم كه چى رو چه جورى و كى بگم؟

- من بهت می­گم.

و گفته بود. تجربه­ى سال­ها «پارو زدن«، حس قضاوت جورج را تیز كرده بود. مى دانست كه كجا باید از خیر یک مشترى بگذرد و به مشترى بعدى بپردازد.

اما براى ازنى هرگز آن فرصت پیدا نشده بود كه با زن سیاهپوش آشنا بشود. ازنى حتى سعى كرده بود كه یک جائى، یک وقتى نگاه او را در هوا بقاپد و سرى تكان بدهد. این هم پیش نیامده بود. ازنى فقط مى­دید كه هر وقت وارد مى­شود، زن سیاهپوش هم مثل استیو، پیش از او آمده و فروش را شروع كرده است.

شروع رسمىِ كار ساعت هشت بود. اما ازنى دیگر بین ساعت هفت و نیم تا بیست دقیقه به هشت سر كارش حاضر مى شد. یکى از خاصیت هاى زودتر رسیدن این بود كه مى توانست سر فرصت، خودش را براى شروع كار آماده كند. اول كتش را درمى­آورد و با دقت روى پشتى­ی صندلى مى­گذاشت. آستین­هاى پیراهنش را دو تـا بالا مى­زد. بعد مى رفت و یک برگ ثبت خلاص فروش روزانه را برمى­داشت و اسم و مشخصات ادارى­یش را روى آن مى­نوشت. و بعد اسم رمزش را به كامپیوتر مى­داد. خطوط به نوبت اما سریع روى صفحه مى­ریخت. انگار فرش لوله شده­اى را باز كنند. بعد هدست تلفن را روى سرش محكم مى­كرد. نفس عمیقى مى­كشید، سینه­ى پرنیکوتینش را صـاف مى­كرد و یک­بار دیگر نگاهى بـه كامپـیـوتـر و تلفن و كاغذها و پرونده­هاى حافظه­اش مى­انداخت تا مبادا چیزى از قلم افتاده باشد. ازنى مى­دانست كه به محض زدن كلید، شش ساعت تمام درگیر تعقیبى خشن و بى رحم خواهد شد كه در یک یک لحظه­هاى آن باید هوش و حواس خود را ماهرانه و با حضور ذهن بكار بگیرد و تا پایان، مثل لحظه­ى شروع پرانرژى بماند و خسته نشود.

- محکم بیشین، اسماعیل، دارم کلیدو می­زنم.

و کلید را می­زد. کیوسک لرزی برمی­داشت و پرتاب می­شد. همه چیز ناگهان محو می­شد. پرواز بود و ابر بود و صدای امواج تلفنی.

- خانم یا آقای مورفی؟

صدای ماشین جواب بلند شد:

- شما شماره­ی 2763 – 436 – 512 را گرفتین، من و دایان نمی­تونیم به تلفن شما ...

- ازنی اف – 2 را شلیک کرد. صدای برخورد آرامی شنیده شد. چشمش را از صفحه برنمی­داشت. حباب ٍ اسمی روی صفحه ترکید.

- خانم یا آقای کارک؟

- خانم کلارک هستم.

- صبح بخیر خانم کلارک. من ازنی هستم و از بانک تلفن می­زنم.

صدا مهلت نداد:

- نه. نمی­خوام، متشکرم.

و بی­فاصله صدای گذاشته شدن تلفن شنیده شد.

اسماعیل درآمد که:

- چه سرعتی. نفسم بند اومد.

انگشت ازنی به علامت سکوت بالا رفت.

-                       خانم یا آقای راژ...و...سیو...سکی؟

طول کشید تا ازنی حروف اسم را به نحوه­ی تلفظ اسم­های لهستانی – آمریکائی ردیف کند.

صدا گفت:

-                       خانم رادوشفسکی.

ازنی نفس راحتی کشید. به سرعت خودش را معرفی کرد و منظور از تلفن زدن را شرح داد. آدرس را خواند و سؤالات را شلیک کرد. جواب­ها به نسبت سرعت سؤال­ها می­آمدند:

-                       شش سال، 10 سال، 70000 دلار، کرایه­ای، 900 دلار، نه، وارژاوسکی، 11 آوریل 1940 ...

ازنی گوش می­داد و تایپ می­کرد. اسماعیل پرید تو که:

-                       فقط چند ماهی از من بزرگتره.

ازنی با فشاری اسماعیل را پس راند. صدای آن طرف سیم ادامه داد:

-                      0009 – 14 – 009، یکی هم برای شوهرم، گلن. خدا حافظ.

صدای زن خاموش شد. ازنی آه بلندی کشید و هوای اضافی را بیرون ریخت. صفحه را امضا کرد. اسماعیل گفت:

-                       این اولیش، ما می­گیم «دشت اول». چه کیفی داره دشت اول.

از میشیگان و نبراسکا رفتند به لوئیزیانا و حالا توی سیم­های پنسیلوانیا بودند. برف بیداد کرده بود.

-                       خانم گارنر؟

-                       بله، بفرمائید.

صدا تیز و بی­­حوصله بود. ازنی با احتیاط گفت:

-                       صبح بخیر، خانم گارنر. من ازنی هستم و از طرف بانک تلفن می­زنم.

-            آخه این چه شغلیه که شماها دارین؟ مگر تلویزیون تماشا نمی­کنین؟ یا خبرها رو نمی­خونین؟ شوهر و بچه­هام تو برف تصادف کردن، من دارم می­رم بیمارستان، اونوقت شما تلفن می­زنین که پلاستیک بفروشین.

درق. ازنی سرش را بی­اختیار کنار کشید. اسماعیل درآمد که:

-                       مگه کف دسّمو بو کرده بودم؟

طرف­های ظهر بود و آمده بودند به تکزاس. ازنی حدود 250 تا تلفن زده بود.

-                       خانم یا آقای اسمیت؟

صدای مردانه­ای جواب داد:

-                       چی می­خوای؟

-                       سلام آقای اسمیت. من ازنی هستم و از طرف بانک تلفن می­زنم.

-                       کوتاش کن.

ازنی حرف­هایش را خلاصه کرد.

-                       پلاستیک داریم با نرخ کم و بدون فی­ی سالانه.

-                       شافش کن.

درق. ازنی چنان ماتش برده بود که یادش رفت سرش را بکشد کنار.

اسماعیل درآمد که:

-            خیلی جالبه. اون بازار روزامون یادش بخیر. یا بازار ماهی­فروشای رشت یا لندن، کوچه برلن تهرون یا بازار دزدای سنگاپور. اینجا و اونجا نداره. چه مشتری خودش باشه یا صداش، برای فروش جنست باید بالا بری، پائین بیای، معلق بزنی، دسمال ورداری، و گاهی هم فحش بخوری. و ساعت­ها و ساعت­ها. بعدشم بری خـونه و پاتـو بـذاری تـو آب ولرم، بعـدشم یـه چـائی قن پهلـوی دبش. یعنی کـه فحش­ها به ما نبـوده، جنسـو نمی­خواسن.

لحظه­هائی هم پیش می­آمد که فرصت می­کرد به دور و بر نگاه کند. در این مواقع به کیوسک­های دیگر سرک می­کشید و دیگران را می­پائید. گاهی هم برمی­گشت و با کیف مخصوصی به بیرون نگاه می­کرد. خیابان­ها و مغازه­ها و آدم­ها از آن طبقه­ای که بانک در آن قرار داشت کوچک­تر به نظر می­آمدند. اسم­های خیابان­ها و مغازه­ها را برای خودش ترجمه می­کرد. آن وقت هم خیابان­ها و مغازه­ها برایش آشناتر می­شد و هم به یاد جاهای مشابه توی کشورش می­افتاد. از رنگ قهوه­ای­ی شیشه لجش می­گرفت، رنگ طبیعی­ی اشیاء بیرون را از آن­ها می­گرفت و حالتی بی­جان و بی­هیجان بر آن­ها تحمیل می­کرد. اسماعیل این رنگ را برمی­داشت و همه چیز را به رنگ طبیعی­ی خودش برمی­گرداند و آن وقت ازنی با جذبه و شوق به نئون­های اغذیه­فروشی، پمپ­بنزین­ها و حرکت مداوم اتومبیل­ها نگاه می­کرد. همه چیز زنده بود و حرکت داشت.

ازنی، طبق معمول خودش، آن روز هم طرف­های ساعت هفت و چهل رسید سر ِ کار. عده­ای زودتر آمده بودند. حرکت نور منعکس از میله­ی نازک هِدسِت ِ تلفن استیو نشان می­داد که سرگرم فروش است و «عالیه، عالیه» گفتن­هایش در فاصله­های کوتاه، حاکی از آن بود که مشتری به قلابش گیر کرده و دارد به سؤالاتش جواب دلخواه می­دهد. ادای «اوکی، اوکی»های پشت سر هم، حضور کریستال را اعلام می­کرد. دیلن هم مثل همیشه، با ریش یک­روزه و چند لاخ موی روی پیشانی ریخته که وظیفه­شان لرزیدن و تکان خوردن، و هر از گاهی، با انگشتان به عقب رانده شدن بود، پا روی پا انداخته، کی­بورد را گذاشته بود روی رانش و ضمن پائیدن واردشده­ها، گوش به زنگ صدای الو بود. پل داشت با ترمینال خودش ورمی­رفت. جین، دستیار پل، پیدایش نبود. هوای روز بیست و سوم فوریه­ی آستین ابری و مه­آلود بود. پرده­های کرکره­ای اجازه­ی ورود به نور طبیعی را نمی­داد. انگار پشت آن­ها هم، مثل پشت در ِ مخصوص ِ ورود ِ کارمندان نوشته بود: «فقط نور بانک».

ازنی مشغول برگذاری­ی مراسم قبل از شروع کار شد، مثل هر صبح دیگر. یک برگ ثبت خلاصه فروش روزانه را برداشت و به طرف کیوسکش روانه شد، مثل هر صبح دیگر. جلوی میز پل، خودش را سینه به سینه­ی زن سیاهپوش دید. حتی سرش را بلند نکرد. فقط گفت: "ببخشید" و به سرعت خودش را کنار کشید و به جعبه­اش رساند. نفس بلندی کشید و نگاهش را به اطراف روانه کرد. اما پیش از آن که نگاه ازنی از گردشش برگردد، زن سیاهپوش را دید نشسته، هِدْسِت روی سر، دو آرنج روی میز، انگشتان دست­ها بافته در هم، و دو انگشت سبابه، چسبیده به هم، روی لب­ها، مثل علامت سکوت. و دو مردمک مشکی­ی آن چشم­های درشت، سمج و ثابت، راه را بر نگاه ازنی بسته بود. نور مهتابی­ی سقف سایه­ای زیر پلک­هایش ایجاد کرده بود. ازنی سردش شد و بی آن که تای آستین­های پیراهنش را باز کند، کتش را برداشت و پوشید. چشمش به استیو افتاد که از ردیف عقب­تر او را لبخندزنان با انگشت اشاره­اش هدف گرفته بود و علامت صبح بخیر می­داد.

ازنی پـرده کـرکره­ای را بالا کشید. از شیشـه­ی بـزرگ قهوه­ای رنگ، نگاهی به خیابان کرد. تا چشم می­دید، همه­ی چراغ­های چهارراه­ها قرمز بودند.

در دور دست، ماشین­ها به سرعت در بزرگراه 35 در رفت و آمد بودند. و آب دریاچه­ی آستین، آن طرف بزرگراه، بی­هیچ ریزموجی، با درخششی سربی در بسترش ایستاده بود. ابرها سیاه­تر بودند، انگار غبار دوده بر آن­ها پاشیده بود. هاله­های پیوند دهنده­ی ابرها از بین رفته بود و مه، آرام آرام، مثل پودر پاشیده­ای روی همه چیز می­نشست. ازنی همان طور که از پنجره به بیرون نگاه می­کرد، دستش را دراز کرد و صندلی را عقب کشید. اماده­ی نشستن شده بود که صدای زنانه­ای صاف و رسا، توی اتاق پیچید.

-                       این شهر پر شده از پانچو ویا.

کلمه­ی «ویلا» با تلفظ درست مکزیکی، آن طور که مرسوم ایالات جنوبی بود، ادا شده بود. سر ازنی به سرعت به سوی صدا چرخید. زن سیاهپوش بود، نگاه در نگاهش. ازنی با ناباوری به پشت سرش نگاه کرد. کسی نبود. برگشت.

- پانچو ویا یک یاغی­ی راهزن مکزیکی بود. تو اصلاً پانچو ویا رو می­شناسی؟

- بله.

ازنی جواب را بی­اراده داده بود.

-                       هر گوشه­ی میرم یه پانچو ویا پشت سرمه. با اون قیافه­های زشت و سبیل­های ترس­آورشون...

از همه­ی گوشه و کنار صدای فریاد و تشت زدن[1] بلند بود. روز خورشیدگرفته تاریک شده بود. اسماعیل توی بغل ننه بود. لب بالکن، ننه با هیجانی ترس­آلود داد می­زد و تکرار می­کرد:

-                       اَسَمَن گُرگُر کونه مَبَه­دَ بَتَرْسی.[2] اَسَمَن گُرگُر کونه مَبَه­دَ بَتَرْسی. اَسَمَن گُرگُر کونه مَبَه­دَ بَتَرْسی.

اسماعیل با احتیاط سرش را از روی سینه­ی ننه به طرف خورشید لغزاند. دست ننه سرش را پیچاند و با فشاری پرنوازش به سینه­اش چسباند. اسماعیل نمی­توانست نفس بکشد و کلمه­ی «بترسی»، مثل صدای یک سیلی­ی کر کننده، در سرش پیچیده بود و تکرار می­شد: «بترسی، بترسی، بترسی...» و صدای سیلی، چپ و راست. اسماعیل می­لرزید و بیهوده می­کوشید سرش را از زیر پنجه­ی فشرده و مهربان ننه خلاص کند و باز به خورشید نگاه کند. طنین فریاد مضطرب عموئی از راهروی پائین، در میان غرش دور هواپیماها می­پیچید:

-                       آقا، آقا جون، اَمَدَرَن، بازم اَمَدَرَن.[3]

-                       عمـوئی، عموئی، ببین صفرعلی اسب­ها رو آورده. بچه­ها رو ببرین، ببرین خانه­ی صفرعلی، از جاده­ی چینی­جان.

پدر بود که از بالا فریاد می­زد. ننه نمی­رفت.

-                       شوما بیشید، شوما بیشید. من نایمه. می­غوصه نَوَ خوردنید. پیرا بوستم. کویهَ بَشَم؟[4]

- مار جان، بومبارانه، بومب پیر و جوان کی نشناسه.[5]

- تَرَه گَم بیشید، بیشید. اگر می موقَدَره کی بیمیرم، میل دَرَم خو خَنَه درون بیمیرم.[6]

اسماعیل را به خودش فشار می­داد و می­بوسید.

- بوشو، بوشو، تی جانه قوربَن بَشَم. تی بلا می سر، تو می نفسی. بوشو زای جان، بوشو.[7]

و می­بوسید و باز به خودش فشار می­داد. چیزی زیر لب می­گفت و به دور سر و شانه­های اسماعیل فوت می­کرد و دستش را به صورت اسماعیل می­کشید.

- کویه شوندری، کُر؟[8]

رویش به دخترش بود. مادر اسماعیل.

- کویه شوندری، پدر سگ؟ بیا ایسماعیله ببر. طیفل زهره تراکه بوستَندَرَه.[9]

مادر، اسماعیل را مثل پر کاهی بلند کرد و برد.

- هر جا میرم یه پانچو ویا پشت سرمه.

نگاه سیاهپوش مثل نگاه آن پرهیب ِ سر هر پیچ پلکان بود.

- هر گوشه­ای که میرم تیزی­ی نیگاهاشونو پشت گردنم حس می­کنم.

صدای زن سیاهپوش در میان آن همه صدای کامیون­های ارتشی و صدای بلند گفت­وگو و قهقهه­ی سربازان روسی واضح­تر بود. با آن پوتین­های بلند که پاچه­های شلوارشان را کرده بودند توی آن­ها. پف شلوارهایشان در دو طرف بالای ران به آن­ها حالتی تخته­ای می­داد. هیبتشان اسماعیل را می­ترساند. اما، باز، کون­خیزه به طرف پنجره می­رفت تا آن­ها را، که میدان کوچک شهر را اشغال کرده بودند، تماشا کند. ننه از آن طرف اتاق جیغ می­کشید:

- آو، پدر سگ، او طَرَف نوا شون. اروس تره خوره.[10]

وقتی سر اسماعیل جلوی پنجره قرار می­گرفت، ننه، خشمگین نعره می­زد:

- تی سَرَه بَوَر بیجیر، تی سَرَه بَوَر بیجیر.[11]

اسماعیل همیشه فکر می­کرد که دفعه­ی دومش را ننه می­بایست با بیچارگی گفته باشد. ننه از جا بلند می­شد و با قد خمیده­اش با تمام سرعتی که می­توانست، می­آمد و اسماعیل را بغل می­کرد و یکسره می­برد به اتاق عقبی. تا چشم کار می­کرد درخت بود و برنجزار که یک­جائی با آسمان به هم می­رسیدند. ننه، اسماعیل را روی زانویش می­نشاند و دلش را قلقلک می­داد:

- اروس تَرَه دینیه، تره دینه بریه، بره تره خوریه.[12]

و در جواب غش غش خنده­های اسماعیل می­­گفت:

- جان، تی بلا می­سر. تی جانه قوربن بشم.

اسماعیل تیزی­ی نگاه را پشت گردنش لمس می­کرد. سر هر پیچ راه پله و سر هر پیچ کوچه، جرأت نمی­کرد سرش را از زیر لحاف دربیاورد. به محض این که سرش را درمی­آورد، او را می­دید که با نگاهی مخوف به او می­نگرد. از ترساندن اسماعیل لذت می­برد و همیشه در تاریکی پیدایش می­شد. اسماعیل همه­ی هیکلش را می­دید. بی­آن که برگردد. می­دانست که او نوشته­هایش را برمی­دارد و می­خواند. بند بند حرف­های مربوط به گیتی را با بی­رحمی به رخش کشیده بود. اسماعیل دیگر نمی­نوشت. می­خواند، بی­آن که بنویسد. یک بار معلم انشاء مچش را گرفته بود. اسماعیل خجالت کشیده بود.

اسماعیل حتی می­دانست که آن دو چشم خیره­ی مخوف به خانه­اش می­رفته و کتاب­هایش را زیر و رو می­کرده. حتی بعضی از کتاب­هایش گم می­شدند. اسماعیل سرش را زیر لحاف قایم می­کرد.

باد هیتر همه­ی آدم­ها و کیوسک­ها را با خود برد. گلادیاتورها دور تا دور دیوار ایستاده بودند. و در میانه­ی میدان زنی، پوشیده در جوشنی سیاه، ایستاده بود. چنگکی در یک دست و در دست دیگر تور، روبرو و ستیزه­جو می­غرید و دور می­زد. همهمه­ای با هجومی اوجگیر، پیچیده در غبار میدان، در سر ازنی به چرخش آمد. لب­های سیاهپوش در برخورد سریع خود صدای فلز می­داد. اخم­های ازنی در هم رفتند. دست اسماعیل را گرفت و فریاد زد:

- می­بینم، می­بینم.

راست شد و زن سیاهپوش را با نگاهی مطمئن هدف گرفت.

صدائی از سکوی غربی­ی میدان بلند شد:

- ازنی، می­فهمی که برتا تو رو داره با پانچو ویا مقایسه می­کنه؟ برتا، بیا اینجا. می­خوام باهات حرف بزنم.

صدای پل بود. اسماعیل گفت:

- پس اسمش برتاس.

ازنی از سیاهپوش پرسید:

- شما از چیزی می­ترسین؟

سیاهپوش که قدم به طرف پل برداشته بود، ایستاد و نگاهی طولانی به ازنی انداخت. نگاهش دو دو می­زد. جوابی نداد و به طرف سکوی پل رفت. پل چیزی به او گفت. حرکت دست­های برتا حالتی جدلی داشت. قیافه­ی پل جدی بود و انگشت اشاره­اش جلوی صورت برتا در حرکت. استیو با تکان دادن دست­هایش توجه ازنی را به خود جلب کرد. انگشتش را به علامت سکوت گذاشت روی لب­هایش که: «هیچ نگو».

صدای پرتحکم پل حالا به خوبی شنیده می­شد:

- بهت میگم که تـو نمی­تـونی این حـرفـارو به ازنی بزنی. تو این حرفارو تو محیط کار به هیچکس نمی­تونی بزنی. این آخرین تذکره و اگه بازم این کارو بکنی گزارش می­دم.

- گزارش میدی؟ مگه به تو چیزی گفتم که می­خوای گزارش بدی؟ اصلاً من می­خوام رئیس تو رو ببینم.

- همین حالا.

پل خیلی سریع از سکویش پائین آمد و سیاهپوش را جلو انداخت. لحظه­ای طول نکشید که هر دو بیرون رفتند. استیو به سرعت هدستش را برداشت، و آمد طرف ازنی:

- کار خوبی کردی، کار خوبی کردی که هیچی نگفتی، این زن مشکلاتشو گذاشته تو کیفش و از صُب داره با خودش اینور و انور می­بره. اگه برگشت و حرفی زد بازم سکوت کن. بعد باهات حرف می­زنم. فقط هیچی نگو.

و به سرعت برگشت. چند دقیقه بعد، پل برگشت. از سکویش بالا رفت و روی صندلی­یش نشست. توجه همه را مجدداً جلب کرد.

- شما همه­تون دیدین چه اتفاقی افتاده؟

از چند طرف صدای بله بله آمد.

- ازنی، بیا اینجا. به زبون خودت شرح واقعه رو بنویس و بده من. عجله نکن، سر فرصت، تمام جریانو بنویس، با تفصیل.

ازنی شرح ماجرا را نوشت و داد به پل. ساعتی طول نکشید که رئیس بانک و رئیس امور استخدامی آمدند و ازنی را صدا کردند. رئیس بانک گفت:

- ازنی، من از شما به خاطر سکوت حرفه­ای و اندیشیده­ای که کردید، متشکرم. رفتار برتا کاملاً غیرمسئولانه بود. بانک این نوع رفتارها را نمی­تواند تحمل کند. باز هم از شما متشکرم. گمان می­کنم باب هم می­خواهد چند کلمه­ای بگوید.

- بله، همان طور که آقای رئیس گفتند بانک در مقابل این نوع رفتار سریعاً عکس­العمل نشان می­دهد. ما بلافاصله نامه­ی شما و گزارش پل را همراه با نامه­ی آقای رئیس به اداره­ی مرکزی فکس کردیم. اداره­ی امور استخدامی به سرعت به مسأله رسیدگی کرده و حکم را داده است. پل مفاد حکم را برای شما خواهد گفت. من هم آز رفتار حرفه­ای­ی شما تشکر می­کنم.

پل دنباله­ی حرف را گرفت:

- ازنی، همه­ی ما از رفتار برتا متأسفیم. امیدواریم رفتار او در وضع کار شما تأثیری نگذارد. به خدمت برتا به حکم اداره­ی مرکزی خاتمه داده شد. حالا اگر فکر می­کنید که نمی­توانید کار کنید، می­توانید بقیه­ی روز را استراحت کنید. بانک این غیبت را پای شما حساب نخواهد کرد.

و رو کرد به کارمندان در حال تماشا

- خب، برگردید سر کارتان.

و همه برگشتند سر کار و همهمه­ی اوجگیر مکالمه­ها باز فضای اتاق تله­مارکتینگ را پر کرد. ازنی به سرعت بیرون رفت تا آبی به سر و صورتش بزند. استیو توی راهرو منتظرش بود.

- میدونی استیو، من اینو نمی­خواسم.

- چی رو نمی­خواسی؟

- اخراج برتا رو می­گم.

- می­فهمم. هیشکی نمی­خواس. اما نکته جای دیگه­س. وضع فروش برتا خوب نبوده. بانک هم از کارش ناراضی بوده. اینم بهانه­ای شد. خب، من باید برگردم سر کار. بازم با هم حرف می­زنیم.

و رفت.

***

اسماعیل در آینه بود. ازنی همه جای سبیلش را برانداز کرد. و آرام، به کناره­های آن که دیگر به کلی سفید شده بودند، دست کشید. صورتش را شست و رفت تا در آن هوای پراکسیژن، سینه­اش را از دود سیگار پر کند.

24 مه 1993


[1]  تشت: ظرف فلزی­ی بزرگ و پهن که گودیش کمتر از لگن است.

تشت زدن: کنایه از گرفتن آفتاب و ماه بود (انجمن­آرا) کوفتن مس و جز آن به هنگام گرفتن ماه و آفتاب و این رسم ولایت است و در هندوستان هنگام آبله برآوردن کودک اگر رعد و برق در خروش آید همین عمل می­کنند (آنندراج):

روی تو چو ماه است و مرا سینه چو تشت                    من تشت همی زنم که مه بگرفته     (نقل از انجمن­آرا)

بر ماه گرفته تشت می­زد.           (زلالی به نقل آنندراج)                                  لغت­نامه­ی دهخدا

[2]  آسمون غرمبه­س، مبادا بترسی.

[3]  آقا، آقا جون، بازم دارن میان.

[4]  شما برید، شما برید. من نمیام. نمی­خوام غصه­مو بخورین. من پیر شده­م. کجا برم؟

[5]  مادر جان، بمبارونه، بمب که پیر و جوون نمی­شناسه.

[6]  بهت می­گم برید، برید. اگه تقدیر منه که بمیرم، میل دارم تو خونه­ی خودم بمیرم.

[7]  برو، برو، قربان تو برم. بلات به سرم. تو نفس منی. برو، بچه جان، برو.

[8]  کجا داری میری، دختر؟

[9]  کجا داری میری، پدر سگ؟ بیا اسماعیل را ببر. بچه دارد زهره ترک می­شود.

[10]  د ِ، پدر سگ، اون طرف نرو، روس­ها می­خورنت.

[11]  سرتو بیار پائین، سرتو بیار پائین.

[12]  روس­ها ترا می­بینند. ترا ببینند، می­برند. ترا ببرند، می­خورند.

بالای صفحه

 

© 2005 - 2014 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/15/2015 .