این مقاله در سایتهای قلمرو و شهر قصه منتشر شده است.

 

مسخ یا محاکمه؟

یادداشتی بـرای ملیحـه تیـره گل (منتـقد شاعر نویسندۀ کتـاب مقدمهای بر ادبیات تبعید*)

 با بحثی در پیوند با نظر او دربارۀ  پست مدرنیسم

 

 ساسان قهرمان

 

ملیحه تیره گل عزیز

مقالۀ شما را دربارۀ پست مدرنیسم (۱) و برخی گرفتاریها در درک این مقوله همان چندین ماه پیش که در سایتتان منتشر شد خواندم که در آن اشاراتی هم به من و رمانهایم شده بود - و متاسفم که فرصت نشد تا از توجه و حسن نظر شما تشکر کنم. و بعد، چند هفته پیش، شنیدم که دوباره در باران  منتشر شده ( در سفر هستم و هنوز این شماره از باران را ندیده ام)، و انتشار مجدد آن در باران سبب شد تا یکی دو نکته را در این زمینه با شما مطرح کنم. و اجازه بدهید در همین آغاز روشن کنم که منظورم دفاع از کار خودم نیست، که بررسی  کار من هم برای شما بهانه ای بوده برای طرح دریافتهاتان از مقولۀ پست مدرنیسم؛ بلکه می کوشم تا من هم به نوبۀ خود در کنار شما از زاویه ای دیگر به این گوشه های تاریک نوری بیفکنم. و اگر مثال از رمان خودم می آورم، بیشتر به این علت است بر نوشتۀ خودم تبعا تسلط بیشتری دارم.

در مقالۀ ارزشمند خود، هم در مورد پست مدرنیسم به طور کلی، و هم در بارۀ رمانهای من، دقت فراوانی به خرج داده اید و نکات درستی را هم مطرح کرده اید. اما باز هم در هر دو مورد به ویژه در بخشهای پایانی نوشته تان، به نظر من، تن به اندکی کم توجهی داده اید. در مورد پست مدرنیسم، عمدتا به یکی (غالبرتین) از برداشتهای منتقدان و تحلیگران چپ توجه اصلی را کرده اید، و در مورد کتاب من هم، با استناد به گفت و گوی یوسف علیخانی با من، با تکیه بر فرم، تنها یکی از گوشه های محتوایی آن را برجسته کرده اید و تا حدودی به آن وجه تاخته اید. به ویژه آنجا که نه بر اساس بررسی خود رمان، بلکه بر پایۀ گفت و گوی من ِ نویسنده با یوسف علیخانی - نتیجه گیری کرده اید:

  به بیانی دیگر، در بینش کنونیی ساسان قهرمان، شخص معترض، آنقدر از موقعیت کوچکتر است، که اعتراض او جز سرسام و گمگشتگیی بیشتر برای خودش به بار نمیآورد. در تنیجه، به جای آن که در برابر عوامل اجتماعیای که موقعیت موجود را برای او رقم زده، مقاومتی متناسب با منبع اعتراض (حرکتی جامعهشناختی) از خود بروز دهد، با مجرداتی چون هستی و نیستیی توأمان و مردن و جان گرفتن، در زاویهای مجرد از مقولهی هستی شناسی پناه میگیرد. یعنی اعتراض را از حیطهی زندگیی ملموس و گیتیانه میزداید، و معترض را با مفاهیمی انتزاعی مانند شکل ازلیی آفرینشگری و هستی و نیستیی توأمان دلخوش میدارد.

این برخورد، یعنی  نادیده گرفتن بیشمار دریافتها و گره های مطروحۀ اجتماعی، اخلاقی، سیاسی، فلسفی و...- هم در رمان من و هم در بسیاری از دیگر آثار پست مدرن -  و آنجا که می نویسید:

این معرفتشناسی، البته برخلاف نظر محمود فلکی، از جمله ساختههای پست مدرن ایرانی نیست. بلکه بنساختِ ذهنیی همهی شاخههای پست مدرنیسم کنونی است.

 توجه نمی کنید که حتی خودتان در خلال نوشته تان اذعان داشته اید که پست مدرنیسم فقط به دنبال مسائل انتزاعی و غیر اجتماعی نیست. و کار من هم چنین نیست.

شما که خود در بخش آغازین نوشتۀ خود می نویسید:

با نگاهی دقیق به اکثریت این گونه آثار متوجه میشویم که ۱) پرسش ها پاسخهای آنی و سرراستِ آری یا نه ندارد، و برای رسیدن به پاسخ(های) احتمالی، باید هر تک اثر را به اجزاء آن تجزیه کرد، خردهجهانهایش را از این جا برداشت و آن جا گذاشت، منطق درونیی (معقولیت) آن را به زعم خود دریافت، و بر اساس آن، اثر را دوباره چید؛ بر مبنای آن چینش است که پاسخ ما امکان وقوع مییابد. ۲) در فرایند این کلنجار ذهنی متوجه میشویم که آشوبیدن نظم معقول در بسیار بسیارانی از این گونه آثار، رویکردی هدفمند و روشمند بوده، و نویسنده، در پیاده کردن هدف خود در اثرش، به توفیق نسبی هم دست یافته است. و طرفه این که، نویسندگان این گونه آثار، نه تنها غیاب معقولیت در اثرشان را کتمان نمیکنند،  بلکه مدعیی معقولیت منحصر به فرد خود هستند، و با ابزاری که گرایشهای فلسفیی زمانه در اختیارشان گذاشته، به دفاع از آن هم دست میزنند.

 در انتها این برخورد را کناری می نهید تا مدعی شوید:

گیرم که در هر سه رمانِ گسل، سیاسنبو، و محبوب، شخصیتها از موقعیت ناتوانتر باشند، که هستند، اما همین نابرابری، که در حضور و هستیی عینیی آنها متعین شده، کنش اعتراضی را در منشی افشاگر و ناپذیرا به نمایش گذاشته است. اما در سه اثر متأخر این سه نویسنده (به بچهها نگفتیم...، من ببر نیستم...، و بهشت)، نه تنها شخصیتها از موقعیت ناتوانتر هستند، بلکه انفعال و کنشپذیریی آنها در برخوردهای ذهنی با موقعیت، آن هم از زاویهای هستیشناختی، امری محتوم و چارهناپذیر نشانداده شده است.

در این مرحله، به نظر می رسد که نظرگاهتان بیشتر به جانب جامعه شناسی ادبیات چرخیده و بیشتر نگران پیامدهای زیانبار درغلتیدنی سطحی و بی رویه به برخورد پست مدرنیستی با قاضایا شده اید. می دانم و در نوشتۀ خود توضیح داده اید که نگران کج فهمی ها، نفهمی ها و از آن سوی بام افتادنها هستید. و این که پذیرش و تبلیغ نگاه و آفرینش پست مدرنیستی روشنفکران و مردم را از مبارزۀ روشن اجتماعی و فرهنگی باز دارد و به جانب تسلیم سوق شان دهد. اما آیا در این نگرانی خود، و در تشخیص مبنای آن تند و اندکی بیراه نمی روید؟ 

به نظر شما، آیا واقعا در آثاری که برشمرده اید، برای نمونه در به بچه ها نگفتیم، هیچ نکتۀ اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و...، در زندگی روزمرۀ آدمها یا در زندگی اجتماعی و تاریخی شان پیدا نمی شود، و همۀ قضایا خلاصه شده در نکاتی انتزاعی چون عرفان و هستی و نیستی؟ یعنی از رحیم لمپن و حاشیه نشین همیشه در صحنه  گرفته تا فیروز چریک و  زندانی و شهید، کامران مهاجر وگرفتار در پوستۀ اخلاق سنتی، پوران فراری ازآن سنتها و فشارهای اجتماعی و اخلاقی، مرجان مادر تتها، محسن، شیرین، و تا خود کاراکتر اصلی (راوی ساسان قهرمان ِ ابن مشغله) و...،  اینهمه آدم  واقعی و قصوی که اینهمه مسئله را در درگیریهای روزمرۀ زندگی خصوصی و اجتماعی شان طرح و تجربه می کنند، مهم نیستند؟ و فقط آن گمگشتگی و سرسام راوی است که دیده می شود، و تازه همان سرسام، همان برخورد با هستی و نیستی و مرگ و زندگی تبعید و دیگرانگی در متن و بطن مسخ و محاکمه اینقدر انتزاعی است؟ و این آدمها، واقعا اینقدر در برابر موقعیت سست و زبون می مانند و تن به شکست می دهند؟  و آنجا که دو شخصیت اصلی و تاثیر گذار رمان، در دو بخش ویژه، هم به صیغۀ اول شخص مفرد (در آغاز رمان)  و هم به صیغۀ سوم شخص جمع ( در انتهای رمان) اشاره می کنند که زندگی شان نمودی زنده از مسخ بوده است و محاکمه و دیگر نه می خواهند محاکمه کنند، نه خواهند گذاشت تا محاکمه شوند و در این مسیر می روند تا بر نویسنده هم  بشورند و روند قصه را عوض کنند تا خدا شوند،  به راستی چه حدی از کنش پذیری و انفعال و چاره ناپذیری در امری محتوم  در بیان و رفتارشان می بینید؟ آثاری چون آزاده خانم و نویسنده اش  و بسیاری از سروده های اخیر رضا براهنی، بادنماها و شلاقها (نسیم خاکسار)، همنوایی شبانۀ ارکستر چوبها (رضا قاسمی)، اتفاق آنطور که نوشته می شود می افتد و اسامه اسامه ( ایرج رحمانی)، اغلب سروده های اخیر ساقی قهرمان، سخن کوتاه،  جدی ترین کارهای اخیر ایران و مهاجرت و تبعید که در چارچوب پست مدرنیسم می گنجند، عمیقا اجتماعی اند و تلخی شان به هیچ وجه به معنای انفعال و کنش پذیری نیست.

شما به درستی می پرسید:

و تا جایی که به گرایش والای نسبینگری مربوط میشود، این پرسش معتبر است که:  چه عواملی و چرا، این گرایش نویدبخش را به ضد خود بدل کردهاند؟ به عبارت دیگر: چهگونه و چرا تفکری که به نقد از عقلانیت ابزاریی مدرنیته، و در برابر اندازهگیریهای جدا کنندهی نژادها (در مردمشناسی) قد علم کرد، از سر دیگر بام بر سر فرودستان جهان آوار میشود؟

اما چند خط بالاتر از این پرسش و طرح درست آن، یک جانبه بر اساسی نزدیک به بینش اغلب تحلیلگران مارکسیست نتیجه گیری ِ یک جانبه ای را طرح می کنید که بسیاری از جوانب پست مدرنیسم را در تئوری و در نمودهای هنری آن در نظر نمی گیرد:

مگر نه این که نسبینگریی پست مدرنیسم کنونی، به مالکان حقوق بشر اجازه میدهد که به وقت ضرورت، حقوق بشر مسیحی را از حقوق بشر اسلامی و یهودی و بودایی و ... جدا کنند؟ مگر نه این که شک و عدم یقین تجویزیی پست مدرنیسم کنونی، به قلع و قمع یقینی دست زده، که انسان تصویرشده در مسخ، قصر، محاکمه، صد سال تنهایی، پاییز پدر سالار، در سرودهای سینهسپر لنگستون هیوز، جیمی هندریکس، باب دیلن، و صدها اثر جهانیی دیگر، زهر آن را تا ژرفای استخوان چشیده است و هنوز میچشد؟ مگر نه این که یقین به امور ملموسی چون سرکوبگریی قدرت مسلط، فقر، و دهها پدیدهی ضد انسانیی دیگر، که زندگیی اکثریت انسانهای روی زمین را به بازی گرفته، چنان در سیطرهی نسبیگرایی هاشور خورده که انگار نبوده و نیست... مگر نه این که هر گونه مقاومت در برابر ستم و هرگونه پیشنهاد برای رهایی تودههای فرودست، با برچسبهایی مانند واپسگرایی و جزماندیشی، مُهر میخورد؟ مگر نه این است که یا حق و یاهوهای خردستیزانه، یا باور به مفاهیمی مجردی، مانند هستی و نیستیی توأمان، مردن و جان گرفتن میتواند بهترین افسونی باشد که از یک سو بر انفعال انسان لباس معنویتی فیلسوفانه میپوشاند و از سوی دیگر، او را برای رسیدن به آرزوهایش، به جن و پری و جادوگرهای هزار و یکشبی احاله میدهد؟ مگر نه این است که در ورای انسان دستبسته و زمینگیری که در آثار ادبیی روزگار ما تصویر میشود، بنساخت جهانبینیی دُوری نیز رقم خورده است؟ مگر نه این است که در جهانبینیی دُوری، فراروی، امری ذهنی و درونی است، و در عینیت، به محکومیت و محتومیت انسان (به عنوان مهرهای مکانیستی در چرخهی کائنات) در دُور باطل زندگی میانجامد؟ شک ندارم که این انسانی نیست که من و ما و براهنی و تئوریپردازان فرهیختهی پست مدرنیسم آرزوی تحقق او را داریم. پس واقعاٌ قضیه چیست؟ ( همان مقاله)

قضیه ظاهرأ این است که شما کوشیده اید برخوردی همه جانبه داشته باشید و تا نیمه های مقاله تان هم در رعایت این شیوه موفق مانده اید، اما کم کم به همان جانب  مأنوس و مألوف برخورد از زاویۀ چپ و جامعه شناسی ادبیات غلتیده اید و به جای آن که واقعأ بررسی کنید، تفسیر کرده اید و شعار داده اید. یعنی به ویژه  در برخورد با اثر من، به جای آن که به بررسی خود آن اثر بپردازید، برخی از توضیحات من را از مصاحبه ام با یوسف علیخانی  مبنا گرفته اید و در این مسیر - با اشاراتی که آورده اید-  فرم و محتوای اثر مرا افسونی پنداشته اید که گویا قرار است بر انفعال انسان لباس معنویت فیلسوفانه بپوشاند و از سوی دیگر او را برای رسیدن به آرزوهایش به جن و پری و جادوگرهای هزار و یکشب احاله دهد.  با تمام احترامی که برای شما و نقد و تحلیلهای شما از ادبیات تبعید قائلم، اجازه بدهید شک کنم که:  الف) شما رمان مرا واقعا با دقت لازم برای بررسی خوانده باشید، و ب) اصولا برخوردتان با این اثر و آثار ادبی، در کنار نگاه از زاویۀ نقد معنا مدار، گوشۀ چشمی هم به ادبیت آثار ادبی داشته باشد. شما البته حق دارید که دیدگاه نظری خود را برای نقد مثلا جامعه شناسی ادبیات  و نقد معنا مدار داشته باشید، اما حتی بر همین بنیاد نیز- به عنوان یک منتقد جدی نمی توانید به جای بررسی، تفسیر کنید، و به جای تفسیر، شعار دهید. آن پرسشها و مگر نه اینکه های شما، فارغ از مثال آوردن از متنها و بررسی آنها، نوعی پیش فرض را مبنا قرار می دهد و بر آن مبنا، احساساتی می شود و شعار می دهد. چنین برخوردی در سطح شما نیست و درغلتیدن به آن شما را از جایگاه واقعی ای که با نقدهای و بررسیهای خود به دست آورده اید دور می کند.

 یوهانس ویلم برتنز در کتاب نظریۀ ادبی: مقدمات  (۲) در بخش مربوط به پست مدرنیسم می نویسد:

ویژگی بارز این  (نوع) نوشتار که پسامدرنیستی نامیده شده است در آن است که از باورهای سنتی دربارۀ زبان، هویت، خود نوشتار و غیره ساختار شکنی می کند و آنها را به هم می ریزد... بارتلمی شیوه های سنتی ارایۀ داستان را به سخره می گیرد و مرز بین فرهنگ متعالی و فرهنگ عامه پسند را زیر پا می گذارد.  توماس پینچون آرامشی ناشی از انسداد متن را از ما سلب می کند و در نوشته های  آلروید و آستر هویت به مسئله ای بغرنج تبدیل می شود. رمان پاورز نوعی حدیث نفس است. زیرا توجه ما را به چگونگی هستی یافتن خود و به ماهیت تصنعی خود جلب می کند... کوتزی در بازنویسی رابینسون کروزو- دانیل دفو این برداشت را در ما به وجود می آورد که یکی از آثار کلاسیک ادبیات انگلیسی مبتنی بر عمل تبعیض آمیز زن ستیزانه بوده و به این ترتیب سرکوب تاریخی زنان را به ما یادآوری می کند. این واقعیت که جمعه خدمتکار سیاهپوست کروزو از سخن گفتن محروم شده نیز به ما یادآوری می کند که چگونه دنیای غرب آفریقائیان بی شمار را به بردگی گرفته است و سرکوب کرده است. نویسنده در ادامه در همین کتاب با اشاره به کتاب وضعیت پست مدرن نوشتۀ ژان فرانسوا لیوتار می نویسد: لیوتار معتقد است که "روایات کلان" که زیربنای فرهنگ غربی را تشکیل می دهند... دست کم در سطح نظری اعتبار خود را از دست داده اند. همۀ این "فرا روایات" ادعای اعتبار جهانی دارند و همه در خدمت سرکوب و به بردگی کشاندن بخش عمدۀ جهان توسط غرب بوده اند. لیوتار می گوید که ما به "روایات خرد" نیاز دادیم. نظامهای اعتقادی خرد که آنقدر قوی هستند که ما را هدایت کنند، اما پیوسته به ماهیت مشروط و اعتبار محلی و نه جهانی خود آگاهند. (ص ۱۸۶-۱۹۰)

این اما درحالیست که از دید برخی از منتقدان ( که به نظر می رسد شما هم گوشه چشمی به آنها داشته باشید) نوشتار پست مدرن گویا غیر سیاسی است و بسیار خودشیفته و خودمشغول و گرفتار ترفندهای شکلی و صوری.  همین نظریه پرداز (یوهانس ویلم برتنز) در همین کتاب خود به این مقوله هم اشاره ای دارد: بسیاری از منتقدان مارکسیست می گویند که چون نوشتار پسامدرن پیوسته از طریق بینامتنی ما را به سنت ادبی رجوع می دهد، هرچند هم که کنایی باشد، به هر حال متون و چشم اندازهای سنتی را تأیید می کند. پس شاید بتوان گفت که نوشتار پسامدرن هرچقدر هم که شورشی به نظر برسد، به طور ضمنی وضعیت سیاسی جهان بیرون را تأیید می کند. (همانجا)

باید اذعان کنم که من این تحلیل را نمی فهمم و نمی توانم بپذیرم. به عنوان نویسنده ای که اثری پست مدرن هم نوشته است، و آثار پست مدرن بسیاری را نیز خوانده است، با این نظر مخالف، و با نظر هاچئون موافقم که:

می توانیم داستان پست مدرن را رهایی بخش بدانیم زیرا تصورات قبلی ما را دربارۀ بازنمود سوژه و غیره برهم می زند و به گونه ای مؤثر همۀ فراروایات و همۀ باورها و ارزشهایی را که منشا در آن فراروایات دارند فرو می ریزد... نوشتار پسا مدرن بیان ایجابی دارد (تاکید می کند) و سپس عمدأ در این که این اصول (که بیان کرده است) حکم ارزش، نظم، معنا، کنترل، و هویت دارند تردید می کند... و به این ترتیب در اصول بنیادی لیبرالیسم بورژوایی شک می کند. (همانجا)

راستی، آن تحلیلگران رمان معروف دون کیشوت را خوانده اند؟ (شما چطور؟) رمانی که ضمن این که به عنوان اولین رمان دوران نو شناخته شده بیش از چهارصد سال پیش، تقریبا همۀ خصوصیاتی که منتقدین متقدم برای آثار داستانی پست مدرن برشمرده اند در خود جمع دارد، و  به قولی، می توان آن را دستورالعملی برای رمان پست مدرن به شمار آورد: همواره در مرز رویا و واقعیت سفر می کند، آگاهانه در در درک معنا ابهام و اشکال  ایجاد می کند، معناها و واقعیتهای متعدد می آفریند، بر کتاب بودن خود واقف است و جا به جا به خود، به نوشتن، به نویسنده ها و کتابهای دیگر ارجاع می دهد، تا آنجا که کاراکتر اصلی در جلد دوم رمان با آدمهایی برخورد می کند که جلد اول را خوانده اند و او را بهتر از خودش می شناسند! یکی از کاراکترهای رمان می گوید که با نویسنده (میگل دو سروانتس) آشنایی دارد و کتابی از او خوانده است، و شخصیتی از یکی از رمانهای همان دوره هم وارد این کتاب می شود و در آن به زندگی خودش ادامه می دهد. و  کاراکتر اصلی ما، دن کیشوت پیر، همه کس هست و می تواند باشد، یک مسیحی قدسی، یک پیشگو، آخرین شوالیۀ دوران، یک پهلوان عاشق، میهن پرستی شجاع، نویسنده،  و از همه مهمتر، یک خیالپرداز رویایی، اما مصمم، که عشق زمینی واقعی اش را ول می کند تا دنبال عشق خیالی ِ همان آدم بگردد، به عجیب و غریبترین چیزهای خیالی و جاذویی برمی خورد و با همه شان از جمله شخص شخیص مرگ - می جنگد، و همۀ اینها را هم با طنزی غریب  به تمسخر می گیرد و بازی شان می دهد و گرد سر خودش و رمان و کاراکترها و خواننده هایش می گرداند؛ تمام طرح و فضا و شخصیتها و ماجراهایش را هم از رمانسهای پهلوانی دورانش عاریه می گیرد و فضایی را می آفریند که در سراسر کتاب آن را قرار است به تمسخر کشد. و اگرتاریخ نگارش و انتشارش را ندانیم ، خواهیم پنداشت که تئوریهای فیلسوفان پسا ساختارگرا و  تئوری زبان ژاک لاکان در آن اجرا شده ست ( از جمله آنجا که دن کیشوت در توصیف وضعیت خود می گوید: مجروحم به زخم تیغ غیاب نقل از حافظه.) داستایوسکی آن را غم انگیز ترین کتاب جهان خوانده است، ناباکوف آن را بی آزرم توصیف کرده است و میشل فوکو درباره اش می نویسد:

دن کیشوت اولین اثر ادبی مدرن است، زیرا در آن می بینم که چگونه منطق بی رحم هویتها و تفاوتها، لشکربی پایانی از نشانه  و حرکت، از موقعیتهای مشابه دوگانه  پدید می آورد؛ زیرا در آن زبان پیوند کهن خود با اشیا را می گسلد به تنهایی مستقلی پامی نهد که دگرباره از همان ظاهر خواهد شد، در قلمرو مجزای خود، در قاموس ادبیات؛ زیرا مقطعی را مشخص می کند که همانندی همتایی،  به عصری پا می نهد که از منظر همتایی و همانندی عصر جنون و تخیل است. و چون این تمثیل صوری و این همانندیها از هم دریده شود، آنگاه  است که دو تجربه خواهند توانست بنا نهاده شوند و دو شخصیت  ظاهر شوند و رو در روی یکدیگر قد علم کنند. (  ۳- میشل فوکو اشیا و چیزها متن انگلیسی ص ۴۸-۴۹)  

 و همین رمان، با این خصوصیات، به عنوان اولین و بزرگترین رمان مدرن جهان شناخته شده است. چگونه می تواند اولین و بزرگترین اثر مدرن، درواقع پست مدرن باشد؟!

دن کیشوت را مثال آوردم، چون به عنوان اولین و بزرگترین اثر ادبی مدرن شناخته شده است. وگرنه، اگر از عرفان نهراسیم، می توان دورتر هم رفت و از مولانای خودمان شنید:

چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیهون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

چو این تبدیلها آمد، نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است دردی چون

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

این جنون پست مدرنیستی را به چه باید تعبیر کرد؟ ریشه در عرفان هم داشته  باشد، سنخیت چندانی با انفعال و کنش پذیری ندارد.

      

مشکل مارکسیستها را با پست مدرنیسم می توان فهمید.  ساده انگارترینهاشان معتقدند که جهان و مسائل آن قطعه قطعه شده و مبهم نیست، یکپارچه و روشن است، طبقاتند و جنگ طبقاتی، و هرگونه ایجاد شک  یا ابهام و توجه به مسائل انتزاعی به نبرد طبقۀ کارگر و توده های محروم  لطمه می زند؛ به عبارت دیگر، توده ها را نباید گیج کرد. البته متفکران برجستۀ  چپ و مارکسیست  به شیوه ای ژرف اندیشانه تر مخالفت خود را بیان می کنند. این هم قابل درک است.  جورج لوکاچ هم در زمان خود شيفته رئاليسم بالزاک بود، اما از ناتورئاليسم و مدرنيسم متنفر بود. او حتی از رئاليسم فلوبر هم که در مرز تحليل و توصيف ناتورئاليستی و زيباشناسی سمبوليستی می‌ايستاد متنفر بود. تری ايگلتون و فردريک جيمسون هم در دوران خود مدافع سرسخت مدرنيسم‌اند و به همان نسبت از پسا‌مدرنيسم متنفر. با اين‌همه، تری ايگلتون، تئوريسين برجستۀ مارکسيست- که او هم فلاسفه جديد فرانسه‌ را قابل دفاع نمی‌داند- در مورد ‌ايدئولوژی‌‌ نظری متفاوت با مارکسيست‌های پيش از خود ارائه می‌دهد، و آن را نه نتيجه و تعيين کننده روابط اجتماعی، بلکه خود اين روابط به حساب می‌آورد، و جالب اين که اين نکته را هم به طور عمده در بحثی مطرح می‌کند که در اصل مقاله‌ای‌است در برخورد با پسا ساختار گرايی‌ و ‌شالوده‌شکنی (۴). در آينده هم شايد مارکسيست‌هايی باشند که ريشه‌های طغيان‌گر پسا‌مدرنيسم‌ و ‌پسا‌ساختار‌گرايی را در برخی شئون زندگی و فرهنگ و جامعه تحمل کنند و يا حتی بپسندند، و نظرات جديد دوران خود را قابل هضم نيابند.  کسی هم مانند دیوید لایون (استاد جامعه شناسی دانشگاه کوئین انتاریو کانادا) ، از منظری متکی بر الهیات مدرن یادآوری می کند که حتا پسا مدرنیته را می توان نسبی کرد، و پست مدرنیسم را نه مفهومی که اوضاع را توصیف می کند، بل مفهومی به شمار می آورد که ما را به مشارکت درمباحثه ای دربارۀ سرشت و سمت و سوی جوامع کنونی در بافتی جهانی شده فرا می خواند. او ضمن اینکه به طرح باور خود مبنی بر ایجاد شدن نوع نوینی از جامعه نه بر حول کارگر و تولید، بلکه بر محور مصرف و مصرف کننده می پردازد،  با تاکید بر این که بحث پسامدرنیته ما را وامی دارد که دربارۀ خود مدرنیته هم احکامی هم تحلیلی و هم فلسفی صادر کنیم،  می پرسد که: آیا مدرنیته بود که با دنیوی کردن مشیت الهی به صورت پیشرفت، ریش ریش شدن تار و پود فرهنگی را که امروز با هیچ انگاری تداعی می شود، آغاز کرد؟ آیا هنوز می توانیم چنان که هابرماس یا تیلور ممکن است توصیه کنند، با مدرنیته کار کنیم، یا باید بخواهیم که در فراسوی آن، در سو گمکردگی واتیمو یا فزون واقعیت ِ غیر اجتماعی ِ بدریار زندگی کنیم؟ یا این که باید خود را از آن کنار بکشیم و آن را چون عصری تاریخی بنگریم که در آن، مانند اعصار دیگر، خرد باستانی  ِ روزگار پیشا مدرن هنوز سخن می گوید؟ هریک از این گزینه ها معضلات و مطالبات خاص خود را نیز به همراه می آورد، اما از طرح پرسش نمی توان شانه خالی کرد.(۵ پسا مدرنیته ص ۱۴۷ ۱۵۰)

نه. نمی توان. پذیرفته ایم همه، که بنيان تفکر، پرسش است، و بنيان پرسش، شک. نمی‌توان به حقيقت مطلق و جهان‌شمول و زمان‌شمول باور داشت و باز هم شک کرد، پرسش داشت، و پيش رفت.

و اما خود شما اشاره کرده اید به لطف و حسن نظر که نویسندۀ این رمان ( به بچه ها نگفتیم) در آفریدن فضایی که خود مدعی آن است،  موفق بوده است. وقتی که نویسنده ای بهترین شکل بیان یک اندیشه را پیدا می کند، آن بیان و آن متن پذیرفته می شود و ماندگار. شکل، جدا از متن نیست و اهمیت آن هم کمتر نیست. بلکه حتی می توان گفت که بر همین اساس  محوری تر است و به ویژه در ادبیات تخیلی و آفرینشی قویتر عمل می کند. در رمان من و بسیاری از آثاری که شما در این نوشته تان مثال آورده اید، این همان بهترین شکل بیان اندیشه  بوده که شاختار پست مدرنیستی آن را رقم زده، و نمی توان ساختار را دید و محتوا را ندید. البته شما هم چنین نکرده اید. اما به گمان من، در تحلیل محتوا اسیر سرسام شکل مانده اید و به ژرفا نرفته اید. اجازه بدهید تا در این باره از نقل قولی غیر مستقیم و از حافظه، از رضا براهنی کمک بگیرم:

هر اثری علاوه بر خود، اثر دیگری هم دارد. زیبایی شعر حافظ در این است که مدام دیگری را پیش چشم می آورد. یعنی که یک معنای قطعی ندارد. معنای آن، معنای هریک از ماست. هر یک از دیگری ها. واقعیتهای بیشمار را در اینجا زبان یعنی شکل بیان، بهترین شکل بیان به نیت اولیه می افزاید.

اساس هرمنوتیک و تأویل جدید  این است که شما بتوانید متن را از خود گوینده و عصر او جدا کنید و آن را به عنوان وجودی مستقل بررسی کنید. و فقط بررسی، نه تفسیر؛ چه رسد به تفسیری قطعی. چنین کاری (تفسیر تفسیر قطعی ) در درجۀ اول در مورد شعر، و پس از آن، قصه و رمان ممکن نیست و صحیح هم نیست. اگر بشود متنی را با توجه به تمام مسائل آن عصر و شخص آفریننده اش دقیقأ تفسیر کرد، آن اثر، دیگر نه آفریده، که ساخته شده است و از زیباشناسی ادبیات تخیلی دور و به زیبا شناسی ادبیات تحلیلی ( گزارش مقاله) نزدیک شده است. و از آنجا که شما بررسی آثار ادبی تخیلی را به عنوان مثالهای خود برگزیده اید، شایسته نیست که به ادبیت آن آثار کم توجه مانده باشید.

من نمی دانم که پست مدرن هستم یا نه. هنوز بسیار باید بخوانم و بدانم. نویسندۀ پست مدرن هم نیستم. تنها یکی از رمانهایم در این چارچوب می گنجد، و بنا هم ندارم که فعلا این شیوه را در قصه نویسی ادامه دهم. و در جهان آدمهای هر سه رمان منتشر شده ام که شما به آنها اشاره کرده اید، آنقدر مسئله و معضل فردی و شخصی و جمعی و اجتماعی هست که نگران انفعال و عرفان و انتزاع نباشم. و این ویژگی را تقریبا در همۀ آثار دیگری هم که در مقالۀ خود نام برده اید می بینم. و اینها همه را، بیشتر از آن که اسارت در چرخۀ انفعال  ببینم، یا حقارت در برابر موقعیت، به بیان ادبی ِ تحلیل فوکو از نسبیت اقتدار نزدیک می یابم . توضیح دریافتهایم از دیدگاههای فوکو شاید برای روشن کردن ادعایم دربارۀ محتوا و معنا ی این آثار بی فایده نباشد. بدیهی است که این توضیحات نه برای آموختن شان به شما ( که می دانم  دربارۀ  این دیدگاهها شناخت کافی دارید) بلکه صرفا برای روشن کردن درک خودم از این مقوله و مدعا برای خوانندگان احتمالی این نوشته است:

ميشل فوکو، فيلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی، حدود چهل سال پيش مقوله ارتباط ارگانيک و ديالکتيک قدرت و شناخت يا دانش را مطرح کرد. به اعتبار اين نظريه، قدرت و فشار ناشی از قدرت و تحميل آن را نبايد تنها در ساختار علنی و لايه‌های بيرونی سيستمهای اجتماعی، مانند پليس، ارتش و ديگر شيوه‌های کنترل دولتی و طبقانی جستجو کرد؛ بلکه قدرت، هم شامل و هم فرايند مجموعه درهم تنيده‌ای از روابط است که به ويژه در ارتباط مستقيم با اطلاعات، شناخت، و يا طرز تفکر اشخاص، طبقات، گروههای اجتماعی، سنی، جنسی، نژادی و ملی نسبت به يکديگر است.

فوکو معتقد است که حقيقت هر دوران، فرآيند و برآيند کلاف درهم تنيده روابط قدرت آن دوران است. يعنی که اين نه طبيعت، نه روابط طبيعی، نه آگاهی عميق و بی‌مهار، نه دستيابی بی‌مانع و برابر به اطلاعات، نه شناخت بنيادی و غيرتحميلی نسبت به يکديگر و جهان و مسائل آن است که حقيقت مسلط دوران را می‌آفريند بلکه اين روابط قدرت و نسبيت اقتدار است که در هر دوران بر پايه روابط فردی و بر شانه مذهب، خرافات، آداب و رسوم، هنر، ادبيات، رسانه‌های گروهی و... آنچه به عنوان حقيقت دوران معرفی، مطرح، شناخته، باور و تثبيت می‌شود را بازسازی می‌کند، و عمده‌ترين نکته مورد نظر فوکو نيز عدم تداوم است. اين عدم تداوم و تغيير در ماهيت حقيقت هر دوران، خود دليلی است بر اثبات وابستگی به آن روابط قدرت، و البته ابن‌الوقتی اين روابط. اين برداشت فوکو از حقيقت، بی‌شباهت به تعريف رولان بارت، زبان‌شناس و اسطوره‌شناس فرانسوی (نويسنده مقاله مرگ مولف)  و نيز تعريف تئوريسين‌های مارکسيست (چون ريموند ويليامز، ماکری و التوسر) از ايدئولوژی نيست. با اين تفاوت که فوکو موفق شده است گامی پيشتر برود، عميق‌تر به مسئله دقت کند و رابطه ديالکتيک ميان قدرت و شناخت را به عنوان هستۀ اوليه فرآيند متغيری به نام حقيقت دوران کشف کند. رابطه‌ای که اگر کشف و پذيرفته شود می‌تواند حواس را ازتوجه مطلق به الگوهای حقوقی (که به قدرت مشروعيت می‌بخشند) و الگوهای فشار (که به قدرت امکان تثبيت و تداوم می‌بخشند) معطوف کند به  توجه به الگوهای اجتماعی سنتی و روابط ظاهرأ کم‌اهميتی چون رابطه بيمار و پزشک، شاگرد و استاد، زن و شوهر، بچه و پدر و مادر، بزرگ و کوچک، زندانبان و زندانی، روانشناس و روان‌نژند، کارگر و کارفرما، عاشق و معشوق، پيشوای مذهبی و پيرو، اشخاص مشهور و دوستداران و...؛ يعنی روابطی که قدرت را طبيعی و عادی جلوه‌گر می‌سازند و قدرت در آنها تمرين می‌شود. روابطی که در زمينه‌های متعدد به يکديگر مربوط و درهم تنيده‌اند و با اين همه در هاله‌ای از مه حقيقت پذیرفته شده  فرو رفته‌اند و به آنها کمتر به عنوان پايه‌های متعدد ساختار روابط اجتماعی قدرت برخورد می‌شود. فوکو معتقد است هر واقعيت يا عمل اجتماعی را می‌توان از راه بررسی اشکال مخالف آن بهتر شناخت و به ارزيابی دقيق‌تری رسيد. مثلاً برای رسيدن به درکی درست از مفهوم عقل در هر دوران، بايد ديد در آن دوران جنون چگونه معنا شده است (در انگلستان و فرانسۀ اوايل قرن هيجدهم  بسیاری از بيخانمانها، بيکاران و ولگردان، و بخش بزرگی از زنان بی سرپرست  فقیر در طبقه‌بندی مجانين جا می‌گرفتند) يا برای دريافت مفهوم قانونيت بايد دريافت چه چيزی در هر دوران غيرقانونی محسوب می‌شود، از طرف چه نيرويی، چرا، و با توسل به چه وسيله‌هايی. او سپس با نتيجه‌گيری از اين نظريه پيشنهاد می‌کند که برای فهم روابط قدرت، اشکال مقاومت در برابر قدرت و مبارزاتی که گسيختن اين روابط را هدف خود قرار داده است بررسی کنيم. (مثل رابطه تحميل قدرت بزرگسالان بر کودکان، اوليای مدرسه بر شاگردان، پزشکان و روانپزشکان بر بيماران، دستگاه اداری بر شيوه‌های زندگی مردم، پيشوايان و طلبگان مذهبی بر پيروان، و... تا مبلغان و فروشندگان بر بازار، بانکها و نزول‌خواران بر بدهکاران و نهايتاً زندانبانان بر زندانيان). چنين مبارزاتی، طی دورانی طولانی با بندهای جداگانه روابط درهم تنيدۀ قدرت صورت می‌گيرند و چون نيک بنگری، به نظر فوکو، عمدتاً با آن بخش از اثرات قدرت درگير می‌شوند که با  شناخت، دانش، هویت، صلاحيت و امتيازات منتج از آن پيوند دارد. اعمال قدرت در بخش بزرگی از مواردی که در بالا برشمرده شد با امکان و يا ادعای برتری در دانش و شناخت و صلاحيت دارای ارتباط مستقيم است، و در واقع می‌توان گفت که اين مبارزات، مبارزاتی بر عليه امتيازات ناشی از آگاهی هستند. اما همين جا بايد توضيح داد که در عين حال، در بسياری از اين موارد، خود آن آگاهی‌ها، در نتيجۀ پنهان‌کاريها، کژسازيها، حقيقت‌سازيهای نمايشی و لاپوشانی حقيقت بوده‌اند و هستند و اگر اين مبارزات در نهايت تنها به اين شيوه‌ها بسنده کنند راه دوری نخواهند رفت.

فکر می کنم این توضیحات  بیشتر از آن بخش از گفت و گوی من با یوسف علیخانی به مبناهای نظری ام در نوشتن آن رمان نزدیک باشد. موافق نیستید؟ شما، ظاهرا هراس دارید که آثار پست مدرن مبلغ و پذیرای  مسخ شدگی منفعلانه باشند. آثار جدی پست مدرنی  که من می شناسم و شما در مقاله تان مثال زده اید، معتقدند که از این مسخ به ظاهر  روشنی و ثبات است که می گریزند و آن را به محاکمه می کشند. کسی هنوز در این محکمه رای نهایی صادر نکرده است. ژوری هم هنوز نه بر جا نشسته و نه ماجرا را فهمیده. جای متهم و شاکی و قاضی هم هنوز چندان روشن و تثبیت نیست و گوبا ثابت هم نخواهد ماند. قضیه باید همین باشد!  

 بدیهی است که آثار پست مدرن هم، مثل هر اثر هنری  دیگری در هر قالب و بر اساس هر مکتبی، می توانند از یک منتها الیه تا منتها الیه دیگر سیر کنند. برخی از منتقدان ِ (ظاهرا) مارکسیست و چپ، معمولا با انتخاب  عمدی نمونه های خود از یک منتها الیه، می کوشند تا با تکیه بر بی معنایی، بیهودگی، تردید در بدیهیات و توجه به انتزاعیات و ماوراءالطبیعه و عرفان این شیوه و مجموعۀ  آثار آن را با تمسخر و تحقیر در برابر آرمان اجتماعی توده ها قرار دهند ؛ اما با این کار عملأ خوراک راحت الحلقومی برای سلیقۀ سطحی عوام تهیه می کنند و به قول غلامحسین ساعدی، لمپن روشنفکر ها را به جان ادبیات زنده می اندازند.

شما نکنید. 

 

 با سپاس و احترام فراوان

ساسان قهرمان ۲۲ اکتبر ۲۰۰۵   

زیر نویس:

۱- مقالۀ واقعا قضیه چیست؟ - ملیحه تیره گل

http://www.mtirehgol.com/archive/frarchive.htm

 

۲- Johannes Willem Bertens, Literary Theory (The Basics), Routlege, New York, ۲۰۰۱

 برای  نقل قولهای این کتاب  از ترجمۀ فارسی آن با مشخصات زیر استفاده شده است:

نظریۀ ادبی: مقدمات ترجمۀ فرزان سجودی تهران نشر آهنگ دیگر - ۱۳۸۲

 

۳- Foucault, M. The Order of Things, An Archaeology of the Human Science. New York, ۱۹۷۰

 

۴-  مقاله ای که چندین سال پیش آن را در یکی از متون دانشگاهی خواندم و متاسفانه اکنون مأخذ آن را به خاطر ندارم -   به قلم  تری ایگلتون دربارۀ ژاک دریدا  با عنوان:

Text,Ideology,Realism

 متاسفانه در سفر هستم و به کتاب دن کیشوت هم دسترسی ندارم تا مثالهای دقیق بیاورم.

 

۵- پسا مدرنیته دیوید لایون- ترجمۀ محسن کریمی تهران نشر آشیان ۱۳۸۰

 

* ملیحه تیره گل

مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید

آستین- تکزاس

انتشارات یوتاچ

چاپ دوم:۱۳۷۷/ ۱۹۹۸

چاپ دوم: ۱۳۷۸/ ۲۰۰۰

کتاب مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید، نمونههایی از شعر و داستان و نقد ادبی و اجتماعیی سالهای ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۵ را، که توسط شاعران و نویسندگان تبعیدی در برون مرزهای ایران تولید و منتشر شده، در پنج فصل (در ۵۶۰ صفحه)، به تحلیلی روانشناختی/ جامعهشناختی گذاشته است.

این کتاب، از سوی کارشناسان برون مرزی و درون مرزی به عنوان نخستین کتاب مرجع در زمینهی ادبیات فارسی در تبعید شناسایی شده و مورد استفادهی پژوهشگران این قلمرو قرار گرفته است.

بهای این کتاب 35 دلار آمریکائی است به علاوه هزینه پست. برای سفارش  با آدرس زیر تماس بگیرید:

Dr. Aziz Atai

4043 Tree Moss Place

Humble, TX 77346

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/17/2016 .